دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد!



دیوان غزلیات حضرت لسان الغیب، حافظ شیرازی(ره)، غزل شمارهٔ ۱۵۱
دیدگاه ها (۳)

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آچون یوسف اندرآمد مصر و شکر...

باغ ها و انوار «دل» عارفان :«دلِ» عارف در سه گونه باغ می چمد...

در کنج دلم عشق کسی خانه نداردکس جای در این خانه ویرانه ندارد...

اگر به جمع خستگان، به گوش دل شکستگانپیام ما، ترانۀ ما، نمی ر...

PD050416

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط