معلمم پرسيد:ضماير را نام ببر.

معلمم پرسيد:ضماير را نام ببر.
گفتم:
من...
من...
من...
من...
من...
من...
معلم گفت:پس بقیه؟!
گفتم: همه رفتند زیارت ارباب و تنها " من" مانده ام

زائر
کرب و بلا
گفت
خداحافظ
و رفت...
دل من
پشت سرش
کاسه ی آبی شد و ریخت . . . 
دیدگاه ها (۲)

☑ خوشا گریه ، نه این گریه !! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش ر...

آن یتیمان که به خرمای علی سیر شدند پای گودال رسیدند همگی شیر...

چهل روز شکستنچهل روز بریدنچهل روز پی ناقه دویدنچهل روز فقط ط...

گـاهـی اگــر دعـایت مسـتجاب نشـد، بـرو و گــوشـه ای بنـشـیـن...

p13صبح روز بعد، هنوز هوا تاریک بود.عمارت در سکوت فرو رفته بو...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

P14طناز چند قدم پشت سر جئون راه می‌رفت. راهروی اصلی عمارت هن...

پارت پنجم: هتل آبی 🌧️🖤ساعت دقیقاً هفت و پنجاه‌وهشت دقیقه بود...

P10صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.ساعت پنج و نیم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط