قرار بود یکی از میان شما

قرار بود یکی از میان شما
برای کودکانِ بی خوابِ این خیابان
فانوسِ روشنی از رویای نان و ترانه بیاورد.

قرار بود یکی از میانِ شما
برای آخرین کارتُن‌خوابِ این جهان
گوشه‌ی لحافی لبریز از تنفس و بوسه بیاورد.

قرار بود یکی از میانِ شما
بالای گنبدِ خضرا برود،
برود برای ستارگانِ این شبِ خسته دعا کند.

پس چه شد چراغِ آن همه قرار وُ
عطرِ آن همه نان وُ
خوابِ آن همه لحاف؟

من به مردم خواهم گفت
زورم به این همه تزویرِ مکرر نمی‌رسد.

حالا سال‌هاست
که شناسنامه‌های ما را موش خورده است
فرهاد مُرده است
و جمعه
نامِ مستعارِ همه‌ی هفته‌های ماست.
دیدگاه ها (۱)

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۷‌در میانه‌ی هسته‌ی ...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

Between Sleep and Breath

گربه ای در نیمکت کناری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط