پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :
سردت نیست ؟
گفت : عادت دارم
گفت : میگویم برات لباس گرم بیاورند ...

و فراموش کرد

صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود :

به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت
مرا نابود کرد

" مواظب وعده هایمان باشیم "
دیدگاه ها (۱۲)

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

❇️این لوح ویژه و باقی مانده از کشتی نوح در حال حاضر درون موز...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[24]در کنار تهیونگ نشستم که تهیونگ برگشت ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

جدایی

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟ گفت: عادت دارمگفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط