سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۲۱
چند خودروی مشکی با سرعت مقابل پلیس ترمز کردند.
صدای کشیده شدن لاستیکها روی آسفالت خیس، سکوت خیابان را شکست.
کارآگاه با صدای بلند فریاد زد:
«همه آماده باشین!»
مأمورها پشت خودروهای پلیس سنگر گرفتند.
سوا با ترس چند قدم عقب رفت.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق میافتاد که حتی فرصت فکر کردن نداشت.
درِ یکی از خودروها باز شد.
مردی قدبلند با کت مشکی از ماشین پیاده شد.
نگاهش مستقیم روی تهیونگ ثابت ماند.
لبخند سردی زد و گفت:
«رئیس... فکر نمیکردم یه روز به خاطر یه دختر، خودت رو به دردسر بندازی.»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، جواب داد:
«دیگه رئیست نیستم.»
مرد خندید.
«ولی اون هنوز تو رو متعلق به خودش میدونه.»
کارآگاه با اخم به گفتوگوی آن دو گوش میداد.
حالا مطمئن شده بود این پرونده فقط مربوط به یک قاتل زنجیرهای نیست...
پای یک سازمان بزرگتر هم در میان بود.
سوا با صدایی لرزان پرسید:
«تهیونگ... اینا دقیقاً کیا هستن؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«آدمهایی که سالها ازشون فرار کردم...»
چشمان سوا از تعجب گرد شد.
«فرار...؟»
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
«مدتهاست دیگه نمیخوام بخشی از اون زندگی باشم... اما اونا اجازه رفتن نمیدن.»
مرد کتوشلوارپوش چند قدم جلو آمد.
«رئیس گفته دو راه بیشتر نداری...»
«یا با ما برمیگردی...»
«یا تا آخر عمر باید فرار کنی.»
تهیونگ با آرامش گفت:
«من راه سوم رو انتخاب کردم.»
مرد با تمسخر پرسید:
«چه راهی؟»
تهیونگ نگاهی به سوا انداخت.
نگاهی که این بار هیچ ترسی در آن نبود.
«محافظت از کسی که دوستش دارم... حتی اگه به قیمت از دست دادن همهچیز تموم بشه.»
سوا با شنیدن این جمله، بیاختیار اشک ریخت.
هنوز نمیتوانست گذشته تهیونگ را ببخشد...
اما برای اولین بار باور کرد که احساسش نسبت به او واقعی بوده است.
در همان لحظه، تلفن کارآگاه زنگ خورد.
چند ثانیه به حرفهای پشت خط گوش داد.
رنگ از صورتش پرید.
آرام گوشی را پایین آورد و زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
یکی از مأمورها پرسید:
«چی شده قربان؟»
کارآگاه با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد.
«تازه گزارش آزمایشگاه رسیده...»
«مدرکی که فکر میکردیم تهیونگ رو به همه پروندهها وصل میکنه... جعلی بوده.»
همه در سکوت فرو رفتند.
حتی خود تهیونگ هم از شنیدن این خبر شوکه شد.
اگر آن مدرک جعلی بود...
پس چه کسی سالها پلیس را به سمت او هدایت کرده بود؟
❝ همان لحظه، همه فهمیدند که قاتل واقعی هنوز آزاد است... و بازی تازه وارد مرحله خطرناکتری شده است. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید شب پارت بزارم 🥲🤧
پارت : ۲۱
چند خودروی مشکی با سرعت مقابل پلیس ترمز کردند.
صدای کشیده شدن لاستیکها روی آسفالت خیس، سکوت خیابان را شکست.
کارآگاه با صدای بلند فریاد زد:
«همه آماده باشین!»
مأمورها پشت خودروهای پلیس سنگر گرفتند.
سوا با ترس چند قدم عقب رفت.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق میافتاد که حتی فرصت فکر کردن نداشت.
درِ یکی از خودروها باز شد.
مردی قدبلند با کت مشکی از ماشین پیاده شد.
نگاهش مستقیم روی تهیونگ ثابت ماند.
لبخند سردی زد و گفت:
«رئیس... فکر نمیکردم یه روز به خاطر یه دختر، خودت رو به دردسر بندازی.»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، جواب داد:
«دیگه رئیست نیستم.»
مرد خندید.
«ولی اون هنوز تو رو متعلق به خودش میدونه.»
کارآگاه با اخم به گفتوگوی آن دو گوش میداد.
حالا مطمئن شده بود این پرونده فقط مربوط به یک قاتل زنجیرهای نیست...
پای یک سازمان بزرگتر هم در میان بود.
سوا با صدایی لرزان پرسید:
«تهیونگ... اینا دقیقاً کیا هستن؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«آدمهایی که سالها ازشون فرار کردم...»
چشمان سوا از تعجب گرد شد.
«فرار...؟»
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
«مدتهاست دیگه نمیخوام بخشی از اون زندگی باشم... اما اونا اجازه رفتن نمیدن.»
مرد کتوشلوارپوش چند قدم جلو آمد.
«رئیس گفته دو راه بیشتر نداری...»
«یا با ما برمیگردی...»
«یا تا آخر عمر باید فرار کنی.»
تهیونگ با آرامش گفت:
«من راه سوم رو انتخاب کردم.»
مرد با تمسخر پرسید:
«چه راهی؟»
تهیونگ نگاهی به سوا انداخت.
نگاهی که این بار هیچ ترسی در آن نبود.
«محافظت از کسی که دوستش دارم... حتی اگه به قیمت از دست دادن همهچیز تموم بشه.»
سوا با شنیدن این جمله، بیاختیار اشک ریخت.
هنوز نمیتوانست گذشته تهیونگ را ببخشد...
اما برای اولین بار باور کرد که احساسش نسبت به او واقعی بوده است.
در همان لحظه، تلفن کارآگاه زنگ خورد.
چند ثانیه به حرفهای پشت خط گوش داد.
رنگ از صورتش پرید.
آرام گوشی را پایین آورد و زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
یکی از مأمورها پرسید:
«چی شده قربان؟»
کارآگاه با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد.
«تازه گزارش آزمایشگاه رسیده...»
«مدرکی که فکر میکردیم تهیونگ رو به همه پروندهها وصل میکنه... جعلی بوده.»
همه در سکوت فرو رفتند.
حتی خود تهیونگ هم از شنیدن این خبر شوکه شد.
اگر آن مدرک جعلی بود...
پس چه کسی سالها پلیس را به سمت او هدایت کرده بود؟
❝ همان لحظه، همه فهمیدند که قاتل واقعی هنوز آزاد است... و بازی تازه وارد مرحله خطرناکتری شده است. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید شب پارت بزارم 🥲🤧
- ۱.۴k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط