Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.40
(روایت از زبان جونگ کوک)
تمام روز سعی کردم خودمو مشغول نگه دارم.
کار، تماس، پرونده...
هر چیزی جز فکر کردن به ا.ت.
ولی هر بار که حواسم پرت میشد، دوباره تصویرش میاومد جلوی چشمم.
عصر که برگشتم، دیدم توی سالن روی زمین نشسته و دورش پر از کتابه.
همین که منو دید، لبخند زد.
+بالاخره اومدی.
-آره.
+خستهای؟
-یکم.
کتابی رو که دستش بود بست و کنار گذاشت.
+بیا بشین.
کنارش نشستم.
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد ا.ت آروم گفت:
+امروز خیلی بهت فکر کردم.
قلبم یه لحظه ایستاد.
-چرا؟
+نمیدونم...
لبخند زد.
+شاید چون صبح برام چای درست کردی.
خندیدم.
-فقط به خاطر یه لیوان چای؟
+شاید.
نگاهش کردم.
همون لحظه فهمیدم مشکل دقیقاً همینجاست.
من منتظر همین لحظهها بودم.
منتظر اینکه برگردم خونه و ببینمش.
منتظر لبخندش.
منتظر حرف زدنش.
و این دیگه فقط "مسئولیت" نبود.
آروم بلند شدم.
+کجا میری؟
-اتاقم.
+چرا؟
-باید یه کم تنها باشم.
چند لحظه نگام کرد.
+چیزی شده؟
-نه.
دروغ میگفتم.
چیزی شده بود.
من داشتم عاشق همسرم میشدم. کسی که به زور و اجبار باهاش ازدواج کرده بودم.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که هنوز نمیدونستم...
اگه یه روز ا.ت بفهمه من واقعاً چه حسی دارم، خودش هم همین حس رو داره یا نه................
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۴
بازنشر بالای ۴
پارت های جدید شامل ۲۰ پارت هدیه هم میشه
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.40
(روایت از زبان جونگ کوک)
تمام روز سعی کردم خودمو مشغول نگه دارم.
کار، تماس، پرونده...
هر چیزی جز فکر کردن به ا.ت.
ولی هر بار که حواسم پرت میشد، دوباره تصویرش میاومد جلوی چشمم.
عصر که برگشتم، دیدم توی سالن روی زمین نشسته و دورش پر از کتابه.
همین که منو دید، لبخند زد.
+بالاخره اومدی.
-آره.
+خستهای؟
-یکم.
کتابی رو که دستش بود بست و کنار گذاشت.
+بیا بشین.
کنارش نشستم.
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد ا.ت آروم گفت:
+امروز خیلی بهت فکر کردم.
قلبم یه لحظه ایستاد.
-چرا؟
+نمیدونم...
لبخند زد.
+شاید چون صبح برام چای درست کردی.
خندیدم.
-فقط به خاطر یه لیوان چای؟
+شاید.
نگاهش کردم.
همون لحظه فهمیدم مشکل دقیقاً همینجاست.
من منتظر همین لحظهها بودم.
منتظر اینکه برگردم خونه و ببینمش.
منتظر لبخندش.
منتظر حرف زدنش.
و این دیگه فقط "مسئولیت" نبود.
آروم بلند شدم.
+کجا میری؟
-اتاقم.
+چرا؟
-باید یه کم تنها باشم.
چند لحظه نگام کرد.
+چیزی شده؟
-نه.
دروغ میگفتم.
چیزی شده بود.
من داشتم عاشق همسرم میشدم. کسی که به زور و اجبار باهاش ازدواج کرده بودم.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که هنوز نمیدونستم...
اگه یه روز ا.ت بفهمه من واقعاً چه حسی دارم، خودش هم همین حس رو داره یا نه................
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۴
بازنشر بالای ۴
پارت های جدید شامل ۲۰ پارت هدیه هم میشه
- ۷۱۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط