هفتادو هشت
#هفتادو هشت
چه خواستگاری؟
چه ازدواجی؟
سرم و برگردوندم سمت مهتاب..
مهتابی که چشماش پر از اشک شده بود..
شوک زده به همدیگه نگاه میکردیم..
این دیگه چه بالیی بود؟؟
خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
_ بابا من نمیخوام االن ازدواج کنم!
_ نمیگم همین فردا عروسی کن
بیان خواستگاری هم و ببینید یه مدتم نامزد باشید اخالق هم و بشناسید بعد عقد و عروسی میگیریم براتون..
_ اگه من ازش خوشم نیمد چی بابا؟
_ ازش خوشت میاد مطمعنا
بحث با بابا بی فایده بود!
این حرف قاطع ینی اجازه ی هیچ مخالفتی رو بهم نمیده!
واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم!
اگه مامان بود شاید نمیزاشت دخترش به این زودی بخواد مسئولیت یه زندگی مشترک رو به عهده بگیره!
تازه وقتی عاشق یکی دیگس..
بابا بعد از زدن حرفاش رفت واحد خودمون..
مهتاب با یا خداحافظی ساده و فردا میبینمت رفت اتاقش..
ناراحت بود از دستم..
ولی خب مگه من مقصرم؟
دارن مجبورم میکنن..
هنوز رو مبل نشسته بودم و فکرم درگیر بود..
عمو تلویزیون و خاموش کرد با یه شب بخیر رفت اتاقشون..
چه خواستگاری؟
چه ازدواجی؟
سرم و برگردوندم سمت مهتاب..
مهتابی که چشماش پر از اشک شده بود..
شوک زده به همدیگه نگاه میکردیم..
این دیگه چه بالیی بود؟؟
خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
_ بابا من نمیخوام االن ازدواج کنم!
_ نمیگم همین فردا عروسی کن
بیان خواستگاری هم و ببینید یه مدتم نامزد باشید اخالق هم و بشناسید بعد عقد و عروسی میگیریم براتون..
_ اگه من ازش خوشم نیمد چی بابا؟
_ ازش خوشت میاد مطمعنا
بحث با بابا بی فایده بود!
این حرف قاطع ینی اجازه ی هیچ مخالفتی رو بهم نمیده!
واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم!
اگه مامان بود شاید نمیزاشت دخترش به این زودی بخواد مسئولیت یه زندگی مشترک رو به عهده بگیره!
تازه وقتی عاشق یکی دیگس..
بابا بعد از زدن حرفاش رفت واحد خودمون..
مهتاب با یا خداحافظی ساده و فردا میبینمت رفت اتاقش..
ناراحت بود از دستم..
ولی خب مگه من مقصرم؟
دارن مجبورم میکنن..
هنوز رو مبل نشسته بودم و فکرم درگیر بود..
عمو تلویزیون و خاموش کرد با یه شب بخیر رفت اتاقشون..
- ۲.۴k
- ۱۸ آبان ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط