part

part 70

ات
اما با صدای اسلحه سره جام وایستادم رومو برگردوندم
جونکوک: جئون ات نمی تونی از دستم فرار کنی
ات: ت تو تو از کجا فهمیدی
جونکوک: فکردی به نگهبان ها نگفتم که حق نداری از عمارت بری بیرون
ات: نمیخوام باهات بمونم این بچه رو هم نمیخوام (با بغض )
جونکوک
رفتم سمتش و مچ دستشو سفت گرفتم و با عصبانیت بهش گفتم نمیتونی از دستم فرار کنی و اون بچه ای که تویه شکمته بچه یه منه توهم حق نداری که آسیبی بهش بزنی (با داد )
ات :
دیگه هیچی نمی گفتم جونکوک دستمو سفت گرفته بود و رفتیم عمارت
منو بزور برد داخل اتاق و درو قفل کرد منم رویه زمین نشستم و به در تکیه دادم بغضم شکست و اشکام ریختن آخه این دیگه چه سرنوشتیه من چرا عاشق ادمه اشتباهی شدم الانم این بچه نمیخوامش من این بچه رو سقطش میکنم (با گریه)

()()()()()()()()()()()()()()

()()()()()()()()()
((یه هفته بعد))


ات
بازم مثله هر روز من تویه اتاق زندونی بودم هر راهی رو امتحان کرد اما نتونستم فرار کنم تصمیم گرفتم فقط نخش بازی کنم تا جونکوک باور کنه که من بخشیدمش اما وقتی باور کرد من این بچه رو سقطش میکنم و از اینجا فرارا میکنم امروز نهار رو مطمئنم جونکوک میاره واسم بعدش تظاهر میکنم که بخشیدمش



ادامه دارد^^^^^
دیدگاه ها (۱)

part 71 اتباید خودم دست به کار بشم چاریی دیگی ندارم جعون جون...

موچی تولدت مبارک🙌🙌🙌🙌🙌

part 69جونکوک سینیه غذا رو گرفتم جلوش و گفتم بیا این غذا رو ...

part 68جونکوک رفتم سالون و به مادر گفتم همین حالا واسیه ات غ...

جیمین فیک زندگی پارت ۹۵#

جیمین فیک زندگی پارت ۵۶#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط