# داستانک#

# داستانک#
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
دیدگاه ها (۴)

☆•رهگذر•☆:کاری نمی شود کردزندگی یک مهمانی اجباریست ...زنی از...

بیایید دردهایمان را مرور کنیم.. زندگی خلاصه ایست از :ناخواس...

گاهی هم اینجوری فکر کنیم بد نیستاﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖﺩستهایش ﺍﺯ ﺗ...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او ر...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

آرزوها باید از ته دل باشند ....همگی ب صف ایستاده بودند تا از...

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعض...

لطفا بخوانید زیباست از عزیز نسیننویسنده: عقل و عشق - حدود شص...

جالبـــــــه حتما بخونید !ماجرای حاجی و روستاسلامحدود شصت سا...

نمیبخشمت p.10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط