به تو ای دوست سلام

به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،
کام تو نوش و دلت، گلگون باد،
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی:
روزگاریست که هم صحبت من تنهائی است،
یار دیرینه ی من درد و غم رسوائی است،
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست،
ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است،
چه کنم با غم خویش؟
که گهی بغض دلم می ترکد،
دل تنگم ز عطش می سوزد،
شانه ای می خواهم
که بگذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
 
پریان
دیدگاه ها (۱)

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است،پشت سر هر آنچه که دوستش می ...

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،    هر چند ره به ساحل لطفش نب...

به تو ای دوست،سلامی به بلندای وفایت کنم وبه اندازه پیوند افق...

به تو ای دوست سلام!حالت آیا خوبست؟روزگارت آبیست؟همه اینجا خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط