P16

P16
خونه فورجر ها
انیا:من اومدم
یور:خوش اومدی
اندر:تا این مقه شب کجا بودی
انیا:پیش بکی
(هماهنگن)
لوید :انیا بیا بشین باید باهات حرف بزنم
انیا رفت و نشست
انیا:چیزی شده که نباید میشد
این جا انیا و اندر باهم تو ذهنشون حرف می زنن
اندرذهن:انیا نترس خبر خوبیه برای تو هم خبره عالیی هست
انیا:چی چه جور خبری یه که خیلی خوبه ها بگو دیگه اندر
اندر:بابا الان میگه باشه
همه اینا تو ذهن بودن
لوید:انیا تو باید که با دامیان دزمند نامزد شی
انیا که لیوان چایی تو دستش بود یه ان اوفتاد و به هزار تیکه نا مصاوی درو مد
انیا:چی
یور:انیا میدونم که برات سخته ولی
لوید :انیا چیزی شده
انیا از شدت خوش حالا تو چشماش یه برق بزرگی اومد😁
انیا :حالا من یه چیز میگم ولی اسبانی نشید
همه:باشه
انیا: خوب راستش دامیان دوست پسره منه و من از خدامه که با دامیان نامزد کنم باشه
لوید و یور😳😳
یور :به سلامتی عروسی کی
که همه زدن زیر خنده
عمارت دزموندا
ویو دامیان
بابا جیوز رو فرستاد دنبالم انگار باهام کارداره
امید وارم مامان تونسته باشه رازیش کرده باشه
رفتم تو و سلام ملک کردم و نشستم
داناوان :دامیان تو باید نامزد کنی
دمیان:چی😳🤯
با کی و کیه
داناوان:با انیا فورجر
که داناوان اومد ادامه بده که
دامیان:باشه بابا من مشکلی ندارم و به حرف شما گوش میدم
همه😳😳
داناوان :افرین پسرم
داناوان که رفت دامیان پاشد و رفت دست ملین دارو بوسید
دامیان:مامان خدا خیرت بده مرسی که بابا رو رازی کردی من با انیا نامزد کنم مرسی
ملیندا: دیمیتریوسم کمک کردا فقط من نبودم
دامیان رفت دست دیمیتریوس رو گرفت و از اونم تشکر کرد که
ملیندا :راستی دامیان چون این نامزدی اومده انیت باید بیاد پیشه تو دیگه
دامیان اره مامان میدونم باهاش حرف میزنم
باش
بایی تا بعد 🤗
دیدگاه ها (۲)

هوب میشنا ولی این کلویی نیست که من تو داستان اوروم

عالی

دروغی که واقعی شد

دروغی که واقعی شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط