پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۴♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۴♡)
تهیونگ خوابآلود تر از اونی بود که جوابی بده پس فقط غرلند نامفهومی کرد آیرین که حالا تپش قلب گرفته بود روی تخت نشست و با ملاحظه دست زخمی تهیونگ رو بررسی کرد. شروع کرد به سرزنش کردن خودش.
چطور میتونست توی این ۴ ساعت سراغش رو نگیره؟ اصلا شاید اون مریض بود یا تب داشت یا مشکلی پیش اومده بود که نیاز به کمک داشت.
چطور دلش اومده بود؟ خیلی زود اشک توی چشمهایش چرخید.
اون در برابر کوچکترین آسیبها به تهیونگ و روون دلنازک بود و تحمل شون رو نداشت. پس این بار با نرمش بیشتری شونه اش رو تکون داد
آیرین : با دستت چی کار کردی؟
سوالش بیشتر شبیه التماس برای گرفتن جواب بود. تهیونگ که بلاخره هشیار شده بود دستش رو عقب کشید و روی پهلو خوابید و نامفهوم زمزمه کرد
تهیونگ : چیزی نیست.
به نظر خیلی خسته می اومد و این دلسوزی آیرین رو تشدید میکرد.
پس با نرمی بازوی همسرش رو نوازش کرد
آیرین : غذا نمی خوری؟
همین سوال کافی بود تا تهیونگ بلاخره به اعتراضهای معده ی خالیش توجه کنه بوی مطبوعی توی خونه پیچیده بود و این حتی به گرمی
تخت خواب هم می.چربید پس تهیونگ خمیازه های کشید و بلاخره با چشمهای نیمه باز پرسید تهیونگ : نودل تنده؟
آیرین با لبخند محوی سر تکون داد. تهیونگ بی مقدمه توی جاش نشست و پتو رو کنار زد اما بازوش توسط آیرین گرفته شد آیرین : اول دوش بگیر حتی صبحم حموم نکردی.
تهیونگ از این پیشنهاد بدش نیومد پس با همون چهره ی پف کرده و موهای ژولیده سری به معنای تایید تکون داد. آیرین اتاق رو ترک کرد تا نودل هایی که با بی حوصلگی و هزاران حس منفی آماده کرده بود رو با کمی ادویه و سبزی طعم دار کنه. در طرف دیگه تهیونگ بلاخره حموم رو پیدا کرد و بعد از اینکه خیالش بابت حوله تن پوشش راحت شد وارد حمام شد.
بعد از درآوردن لباساش با درموندگی به باند دستش نگاه کرد. ترجیح
داد در آوردن باند رو برای آخر کار بذاره. پس اول وارد وان شد و اولین شامپویی که از بوش خوشش اومد رو توی وان خالی کرد. ترکیب آب گرم و بوی خوب شامپویی که فضای نمناک رو مطبوع تر کرده بود باعث شد کمی به آرامش برسه. سرش رو به وان تکیه داد بود که با باز شدن در، بی هوا توی جاش تکون خورد و به حالت تدافعی لبه های وان رو گرفت.
با چشمهای متعجب و مبهوتش به ورود آیرین نگاه کرد آیرین در حالی که جعبه کمکهای اولیه رو به دست داشت با خونسردی جلو اومد و کنار وان زانو زد و تمام مدتی که بی حرف ضدعفونی کننده رو پیدا میکرد تهیونگ با قلبی که نظمی برای تپشهای نداشت نگاهش میکرد.
تهیونگ خوابآلود تر از اونی بود که جوابی بده پس فقط غرلند نامفهومی کرد آیرین که حالا تپش قلب گرفته بود روی تخت نشست و با ملاحظه دست زخمی تهیونگ رو بررسی کرد. شروع کرد به سرزنش کردن خودش.
چطور میتونست توی این ۴ ساعت سراغش رو نگیره؟ اصلا شاید اون مریض بود یا تب داشت یا مشکلی پیش اومده بود که نیاز به کمک داشت.
چطور دلش اومده بود؟ خیلی زود اشک توی چشمهایش چرخید.
اون در برابر کوچکترین آسیبها به تهیونگ و روون دلنازک بود و تحمل شون رو نداشت. پس این بار با نرمش بیشتری شونه اش رو تکون داد
آیرین : با دستت چی کار کردی؟
سوالش بیشتر شبیه التماس برای گرفتن جواب بود. تهیونگ که بلاخره هشیار شده بود دستش رو عقب کشید و روی پهلو خوابید و نامفهوم زمزمه کرد
تهیونگ : چیزی نیست.
به نظر خیلی خسته می اومد و این دلسوزی آیرین رو تشدید میکرد.
پس با نرمی بازوی همسرش رو نوازش کرد
آیرین : غذا نمی خوری؟
همین سوال کافی بود تا تهیونگ بلاخره به اعتراضهای معده ی خالیش توجه کنه بوی مطبوعی توی خونه پیچیده بود و این حتی به گرمی
تخت خواب هم می.چربید پس تهیونگ خمیازه های کشید و بلاخره با چشمهای نیمه باز پرسید تهیونگ : نودل تنده؟
آیرین با لبخند محوی سر تکون داد. تهیونگ بی مقدمه توی جاش نشست و پتو رو کنار زد اما بازوش توسط آیرین گرفته شد آیرین : اول دوش بگیر حتی صبحم حموم نکردی.
تهیونگ از این پیشنهاد بدش نیومد پس با همون چهره ی پف کرده و موهای ژولیده سری به معنای تایید تکون داد. آیرین اتاق رو ترک کرد تا نودل هایی که با بی حوصلگی و هزاران حس منفی آماده کرده بود رو با کمی ادویه و سبزی طعم دار کنه. در طرف دیگه تهیونگ بلاخره حموم رو پیدا کرد و بعد از اینکه خیالش بابت حوله تن پوشش راحت شد وارد حمام شد.
بعد از درآوردن لباساش با درموندگی به باند دستش نگاه کرد. ترجیح
داد در آوردن باند رو برای آخر کار بذاره. پس اول وارد وان شد و اولین شامپویی که از بوش خوشش اومد رو توی وان خالی کرد. ترکیب آب گرم و بوی خوب شامپویی که فضای نمناک رو مطبوع تر کرده بود باعث شد کمی به آرامش برسه. سرش رو به وان تکیه داد بود که با باز شدن در، بی هوا توی جاش تکون خورد و به حالت تدافعی لبه های وان رو گرفت.
با چشمهای متعجب و مبهوتش به ورود آیرین نگاه کرد آیرین در حالی که جعبه کمکهای اولیه رو به دست داشت با خونسردی جلو اومد و کنار وان زانو زد و تمام مدتی که بی حرف ضدعفونی کننده رو پیدا میکرد تهیونگ با قلبی که نظمی برای تپشهای نداشت نگاهش میکرد.
- ۱۷.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط