دل من می خواهد،

دل من می خواهد،
وسط یک کوچه،
مثل دوران قدیم...

آن زمانها که جوانی عاشق،
نامه می داد به یک دخترک سادۀ هفده ساله....
و جواب چشمک ،
اخمِ شیرینی بود،
چیزی انگار شبیهِ "پدرم پشتِ در است"،
یا که شاید...
"دلِ من هم انگار..."!

تو بیائی سرِ راهم،
و نگاهت
بنشیند سر ایوانِ دلم ....

چه صفائی دارد،
ساکت و ساده و مرموز،
به لبخندی ازین شعر بیائی بیرون...
بنویسی که من امروز،
و هر روز تو را می خواهم....

و بگویم "دل من هم انگار ...."!

کاش می دانستی،
زیر آوار سکوت ،
توی این ساده گذشتن زجوانی،
به هوای شبی از عمر،
به سر بردنِ در آغوشت،
چه به روزم آمد....

و کسی بود که می گفت به تو،
درد این تنهائی،
شیرۀ جان مرا می مکد وُ ،
راه نفس می بندد....
کاش می دانستی ،
" دل من هم انگار... "
دیدگاه ها (۱)

رﻭﯼ ﺩﯾــﻮﺍﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﻨـــﻮﯾﺴﯿﺪ:خـــﺪﺍ ﻫﺴـــﺖ ....ﻧﻪ ﯾـــک ﺑــ...

انگار مدتی است که احساس می‌کنمخاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌...

گر چشمان تو جز در پی زیبایی نیستدل بکن آیینه اینقدر تماشایی ...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

عشق در نزدیکی قصر8راهِ بازگشت به قصر، از خودِ رفتنشان هم سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط