مرا باور کن
مرا باور کن
پارت 33
تیاء
پشت عمارت یه جایی هست که فقط واسه جشن گرفتن و ارباب به من گفت تا هفته ی آینده همه چی باید آماده باشه
وقته زیادی ندارم و مهمونی مختلطه
داشتم خدمکارا رو راهنما میکنم که چه کاری انجام بدن یا نه
که صدای دانیال رو شنیدم
+تیاء خانم داری چکار میکنی؟
- مگه نمی بینی دارم کارای مهمونی رو تموم میکنم
+ حالا میشه این کارها رو ول کنی؟
- نه نمی تونم
+ ولی با تو کار مهمی دارم
- چه کاری؟
+ درباره ی سماء
- باشه ولی کجا صحبت میکنیم
+ تو روستا جای خوبی ندارید که بریم؟
-چرا داریم
+ خوب بیا اوجا بریم هم من لذت می برم از منظره و هم صحبت هامون رو میکنیم......
ریاء:
از نرگس خاتون پرسیدم که تیاء کجاس و به من گفت پشته عمارته
هفته ی آینده جشن بزرگی برگزار میشه به خاطره شروع فصل پاییز و هم پشته عمارت برگزار میشه
رفتم پشت عمارت ولی هرچی گشتم تیاء رو پیدا نکردم
یکی از خدمکارا پرسیدم گفت با دانیال رفت بیرون و بهشون گفته زود برمیگرده حالا چکار کنم😐
ولی....... چرا تیاء و دانیال باهم رفتن
رفتم پیش دره عمارت نشستم و منتظر موندم بیاد
تیاء:
منو دانیال به جای مدنظرم پیاده رفتیم تو راه ازش پرسیدم
- خوب چی می خواستی بگی، بگو تا برسیم
+ اینجوری نمیشه باید اول برسیم بعدا میگم
- قبول نیس باید بگی
+نمی گم
- نه میگی
یه تک خنده ای کرد و گفت
+ چجوری مجبورم میکنی بگم😌
اعصابم خورد شد ازش جلوتر رفتم سرمو گرفتم بالا و با صدای بلندی گفتم
- خدا چرا منو پسر نه آفریدی
+ اگه تورو پسر آفرید که من الان مرده ام
- وااا چرااا؟
+ چون اونوقت بیشتر از این وراجی میکنی
- چیییی من وراجی میکنم 😡
دیگه واقعا اعصابم خورد شد قرارمون بود درباره ی سماء صحبت کنیم ولی الان می بینم که..............
نمیدونم چجوری تعادلم از دست دادم گفتم الان می خورم زمین و دماغم میشکنه.......
که کسی از پشت بغلم کرد...........
............ ادامه دارد.......
پارت 33
تیاء
پشت عمارت یه جایی هست که فقط واسه جشن گرفتن و ارباب به من گفت تا هفته ی آینده همه چی باید آماده باشه
وقته زیادی ندارم و مهمونی مختلطه
داشتم خدمکارا رو راهنما میکنم که چه کاری انجام بدن یا نه
که صدای دانیال رو شنیدم
+تیاء خانم داری چکار میکنی؟
- مگه نمی بینی دارم کارای مهمونی رو تموم میکنم
+ حالا میشه این کارها رو ول کنی؟
- نه نمی تونم
+ ولی با تو کار مهمی دارم
- چه کاری؟
+ درباره ی سماء
- باشه ولی کجا صحبت میکنیم
+ تو روستا جای خوبی ندارید که بریم؟
-چرا داریم
+ خوب بیا اوجا بریم هم من لذت می برم از منظره و هم صحبت هامون رو میکنیم......
ریاء:
از نرگس خاتون پرسیدم که تیاء کجاس و به من گفت پشته عمارته
هفته ی آینده جشن بزرگی برگزار میشه به خاطره شروع فصل پاییز و هم پشته عمارت برگزار میشه
رفتم پشت عمارت ولی هرچی گشتم تیاء رو پیدا نکردم
یکی از خدمکارا پرسیدم گفت با دانیال رفت بیرون و بهشون گفته زود برمیگرده حالا چکار کنم😐
ولی....... چرا تیاء و دانیال باهم رفتن
رفتم پیش دره عمارت نشستم و منتظر موندم بیاد
تیاء:
منو دانیال به جای مدنظرم پیاده رفتیم تو راه ازش پرسیدم
- خوب چی می خواستی بگی، بگو تا برسیم
+ اینجوری نمیشه باید اول برسیم بعدا میگم
- قبول نیس باید بگی
+نمی گم
- نه میگی
یه تک خنده ای کرد و گفت
+ چجوری مجبورم میکنی بگم😌
اعصابم خورد شد ازش جلوتر رفتم سرمو گرفتم بالا و با صدای بلندی گفتم
- خدا چرا منو پسر نه آفریدی
+ اگه تورو پسر آفرید که من الان مرده ام
- وااا چرااا؟
+ چون اونوقت بیشتر از این وراجی میکنی
- چیییی من وراجی میکنم 😡
دیگه واقعا اعصابم خورد شد قرارمون بود درباره ی سماء صحبت کنیم ولی الان می بینم که..............
نمیدونم چجوری تعادلم از دست دادم گفتم الان می خورم زمین و دماغم میشکنه.......
که کسی از پشت بغلم کرد...........
............ ادامه دارد.......
- ۳.۸k
- ۰۹ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط