◦•●◉✿ پارت سوم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت سوم✿◉●•◦
صدای زنگ اومد، آنیا از خواب پاشد ، دید بکی و مارتا پشت درن.
تعجب کرده بود.
آنیا : آدرس اینجارو از کجا آوردین؟
بکی : بالاخره بابام مدیرعامل شرکته ها 😌
آنیا : اون کیه پشت سرت؟
بکی : مارتا خدمتکار مونه.
مارتا : سلام خانم جوان، آماده شید تا با ما بیایید.
آنیا : الان میرم آماده شم 😇
بکی و آنیا همراه مارتا سوار ماشین شدن و به یه پاساژ بزرگ رفتن.
آنیا : وای اینجا چقدر بزرگ و با کلاسه 😧
بکی : آره دیگه 👸
خب آنیا بیا بریم لباس بخریم.
آنیا تا وارد مغازه شد رفت سمت لباس نینجا و گفت من اینو میخوام 🥹
بکی : آنیا مثلا میخوایم بریم جشن نه دعوا یا مبارزه 🤦♀️
آنیا : خیلی خب بابا 🫤
بکی : واااایییی من عاشق این لباسم، رنگش که سفیده، نگین های سفید هم داره، من همینو میخوام مارتا 🤩
مارتا : چشم خانم جوان الان میرم میارمش.
بکی : آنیا توهم انتخاب کن 🥲
آنیا : من اون مشکی ساده هرو میخوام، قشنگ مثل یه روح میشم 😎
بکی : 😐😐بزار خودم برات انتخاب کنم، .......
وایسا نظرت چیه باهم ست باشیم؟
آنیا : آره خوبه 😍
بکی : مارتا دوتا از این لباس بخریم.
مارتا : چشم خانم جوان.
بکی : خب بریم سراغ کفش 🤗
آنیا : کفشم باید سفید باشه؟
بکی : آره دیگه 🤭
آنیا : بیا اینا که پاشنه دارن رو بخریم.
بکی : چه عجب یبار یه چیز خوب پیشنهاد دادی. 😉
آنیا : 😎😎
بکی : مارتا بریم یه چیزی بخوریم؟
مارتا : حتما ☺
آنیا : من بادوم زمینی میخوام.
بکی : منظورم غدا بود 🫤
مارتا : شما بشینید من میرم غذا رو میگیرم.
بکی : ممنونم 🙃
....
آنیا نظرت چیه فردا قبل جشن باهم بریم آرایشگاه و موهامونم ست کنیم 😌
آنیا : آره فکر خوبیه 😇
بکی : آنیا امروز خیلی خوب بود، به من خیلی خوش گذشت.
آنیا : به منم همینطور.
مارتا : بفرمایید اینم از این 🤗
آنیا : وای چه خوشمزست 😋
بکی : آره عالیهه 🤩
مارتا : نوش جان 🙂
.....
مارتا : بفرمایید سوار بشید.
آنیا : من خیلی خستم 🥱
بکی : خوبه قبل از اینکه بیام دنبالت خواب بودی 🤭
آنیا؟
چه زود خوابیدی 🤨
........
صدای زنگ اومد، آنیا از خواب پاشد ، دید بکی و مارتا پشت درن.
تعجب کرده بود.
آنیا : آدرس اینجارو از کجا آوردین؟
بکی : بالاخره بابام مدیرعامل شرکته ها 😌
آنیا : اون کیه پشت سرت؟
بکی : مارتا خدمتکار مونه.
مارتا : سلام خانم جوان، آماده شید تا با ما بیایید.
آنیا : الان میرم آماده شم 😇
بکی و آنیا همراه مارتا سوار ماشین شدن و به یه پاساژ بزرگ رفتن.
آنیا : وای اینجا چقدر بزرگ و با کلاسه 😧
بکی : آره دیگه 👸
خب آنیا بیا بریم لباس بخریم.
آنیا تا وارد مغازه شد رفت سمت لباس نینجا و گفت من اینو میخوام 🥹
بکی : آنیا مثلا میخوایم بریم جشن نه دعوا یا مبارزه 🤦♀️
آنیا : خیلی خب بابا 🫤
بکی : واااایییی من عاشق این لباسم، رنگش که سفیده، نگین های سفید هم داره، من همینو میخوام مارتا 🤩
مارتا : چشم خانم جوان الان میرم میارمش.
بکی : آنیا توهم انتخاب کن 🥲
آنیا : من اون مشکی ساده هرو میخوام، قشنگ مثل یه روح میشم 😎
بکی : 😐😐بزار خودم برات انتخاب کنم، .......
وایسا نظرت چیه باهم ست باشیم؟
آنیا : آره خوبه 😍
بکی : مارتا دوتا از این لباس بخریم.
مارتا : چشم خانم جوان.
بکی : خب بریم سراغ کفش 🤗
آنیا : کفشم باید سفید باشه؟
بکی : آره دیگه 🤭
آنیا : بیا اینا که پاشنه دارن رو بخریم.
بکی : چه عجب یبار یه چیز خوب پیشنهاد دادی. 😉
آنیا : 😎😎
بکی : مارتا بریم یه چیزی بخوریم؟
مارتا : حتما ☺
آنیا : من بادوم زمینی میخوام.
بکی : منظورم غدا بود 🫤
مارتا : شما بشینید من میرم غذا رو میگیرم.
بکی : ممنونم 🙃
....
آنیا نظرت چیه فردا قبل جشن باهم بریم آرایشگاه و موهامونم ست کنیم 😌
آنیا : آره فکر خوبیه 😇
بکی : آنیا امروز خیلی خوب بود، به من خیلی خوش گذشت.
آنیا : به منم همینطور.
مارتا : بفرمایید اینم از این 🤗
آنیا : وای چه خوشمزست 😋
بکی : آره عالیهه 🤩
مارتا : نوش جان 🙂
.....
مارتا : بفرمایید سوار بشید.
آنیا : من خیلی خستم 🥱
بکی : خوبه قبل از اینکه بیام دنبالت خواب بودی 🤭
آنیا؟
چه زود خوابیدی 🤨
........
- ۴۵۲
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط