حلقه مار
حلقه مار
P:20
دو هفته پس از درگیری
دفتر مخفی تام در بخش زیرزمینی هاگوارتز
تام با صدای خفهای حرف میزد، لبهایش نیمهخمیده، عصبی اما با طرحریزی دقیق.
تام (با خودش):
«اگه واقعا حاملست... دیگه موضوع فقط عشق یا حسادت نیست. اون بچه... بچهی منه. اونوقت نمیذارم دست هیچکس دیگهای بهش برسه—حتی دراکو.»
او روی میز، نقشهای باز کرده. طرحی دقیق از چند مکان. یکی از آنها جاییست که قرار است دراکو و پدرش برای یک پروژه بزرگ وزارتخانه، با چند استاد دیگر جلسه داشته باشند.
تام:
«باید حواسش رو کامل پرت کنم. یه مأموریت انحرافی، یه پروژه فوری از طرف وزارت، با همکاری چندتا گرگ خاکستری.»
عمرات مالفوی
دراکو با عجله در حال بستن دکمههای یقهاش است. لیای خسته و رنگپریده، به درگاه تکیه داده.
دراکو (نگران):
«قول میدم قبل غروب برگردم. فقط یه جلسهی بررسی پیمانهاست... هیچی مهمتر از تو نیست، لیا. مخصوصاً الان.»
لیا (لبخند کمجان):
«میدونم، فقط زود بیا.»
او گونهی لیا را میبوسد و میرود. لحظاتی بعد...
در تاریکی، صدای تلپ جادویی میآید. یکی از افراد وفادار تام وارد خانه میشود. یک ورد خوابآور، یک حباب جادویی... و لیا دیگر نیست.
فضا تاریک بود، فقط نوری ضعیف از پنجرهای کوچک و بلند وارد اتاق میشد. سکوت، مثل وزنهای روی سینهاش سنگینی میکرد. لیا هنوز گیج بود، سرش تیر میکشید... ولی کمکم صداهایی که در ذهنش میپیچید، وضوح پیدا کرد.
صدای ورد جادویی... صدای خنده کوتاه و خفه... و بوی آشنای عطر تام.
سعی کرد بلند شود، اما دستانش... بسته شده بودند. با جادو. بندهایی نامرئی ولی محکم، دور مچهایش پیچیده شده بودند و او را به میلههای پشت تخت بسته بودند. ناگهان، ترسش بدل شد به وحشت مطلق.
لیا با صدای خفهای زمزمه کرد:
«نه... نه...»
نگاهش دور اتاق چرخید. دیوارها سنگی بود، پنجره با میلههای آهنی. نه وردی جواب میداد، نه راه فراری بود.
ناگهان صدای قدمهایی نرم، ولی سنگین و منظم، از راهرو پیچید... قلبش شروع به تپیدن کرد، وحشی و نامنظم. در آرام باز شد و تام وارد شد، با آن لبخند سرد و بیروح همیشگیاش.
تا چشمش به لیا افتاد، ایستاد. برای لحظهای هیچ چیز نگفت. فقط نگاهش کرد، بیهیچ پشیمانی.
لیا که حالا کاملاً بهوش آمده بود، چشمهایش از خشم و نفرت پر شدند. بغضش ترکید. اشک بیصدا روی گونههایش سُر خورد. به سختی نفس میکشید. صدایش لرزید:
«...چرا؟... چرا این کارو باهام کردی تام...»
تام آهی کشید و به سمتش آمد. دستش را بالا آورد تا اشکهایش را پاک کند.
لیا سرش را عقب کشید و با تمام خشم و انزجار، دستش را پس زد:
«دستِ کثیفت رو بهم نزن!»
تام لحظهای مکث کرد. دستش در هوا معلق ماند. چشمانش برای ثانیهای لرزیدند.
اما بعد... لبخندی آرام و غیرقابلتحمل روی لبش نشست. آن لبخندی که انگار همیشه از قبل همه چیز را میدانست.
با صدایی آرام و زمزمهوار گفت:
«داری گریه میکنی چون میدونی... این تنها جاییه که تو و بچهم امن هستین. فرار کردی... ولی دیگه لازم نیست فرار کنی، لیا. من هواتونو دارم.»
لیا سرش را به سمت دیگر چرخاند و دیگر نگاهش نکرد. بغض، لرزش شانههایش، و اشکهایی که با خشم فروخورده میریختند، تنها پاسخ او بودند.
تام بیحرکت ایستاد، به او نگاه کرد. نگاهش سرد بود ولی در عمقش چیزی میلرزید... شاید میل به تملک، شاید وسواس، شاید... چیزی تاریکتر.
و در تاریکی اتاق، صدای قطرات اشک لیا بلندتر از هر فریادی طنین انداخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عررررررررررررررررررر خودم این پارت رو دوست داشتم 🎀
بچه ها نظرتون چیه هرکس خواست داخل کامنت ها بگه که هروقت من پارت دادم خبرش کنم ؟؟؟؟
لایک:10
P:20
دو هفته پس از درگیری
دفتر مخفی تام در بخش زیرزمینی هاگوارتز
تام با صدای خفهای حرف میزد، لبهایش نیمهخمیده، عصبی اما با طرحریزی دقیق.
تام (با خودش):
«اگه واقعا حاملست... دیگه موضوع فقط عشق یا حسادت نیست. اون بچه... بچهی منه. اونوقت نمیذارم دست هیچکس دیگهای بهش برسه—حتی دراکو.»
او روی میز، نقشهای باز کرده. طرحی دقیق از چند مکان. یکی از آنها جاییست که قرار است دراکو و پدرش برای یک پروژه بزرگ وزارتخانه، با چند استاد دیگر جلسه داشته باشند.
تام:
«باید حواسش رو کامل پرت کنم. یه مأموریت انحرافی، یه پروژه فوری از طرف وزارت، با همکاری چندتا گرگ خاکستری.»
عمرات مالفوی
دراکو با عجله در حال بستن دکمههای یقهاش است. لیای خسته و رنگپریده، به درگاه تکیه داده.
دراکو (نگران):
«قول میدم قبل غروب برگردم. فقط یه جلسهی بررسی پیمانهاست... هیچی مهمتر از تو نیست، لیا. مخصوصاً الان.»
لیا (لبخند کمجان):
«میدونم، فقط زود بیا.»
او گونهی لیا را میبوسد و میرود. لحظاتی بعد...
در تاریکی، صدای تلپ جادویی میآید. یکی از افراد وفادار تام وارد خانه میشود. یک ورد خوابآور، یک حباب جادویی... و لیا دیگر نیست.
فضا تاریک بود، فقط نوری ضعیف از پنجرهای کوچک و بلند وارد اتاق میشد. سکوت، مثل وزنهای روی سینهاش سنگینی میکرد. لیا هنوز گیج بود، سرش تیر میکشید... ولی کمکم صداهایی که در ذهنش میپیچید، وضوح پیدا کرد.
صدای ورد جادویی... صدای خنده کوتاه و خفه... و بوی آشنای عطر تام.
سعی کرد بلند شود، اما دستانش... بسته شده بودند. با جادو. بندهایی نامرئی ولی محکم، دور مچهایش پیچیده شده بودند و او را به میلههای پشت تخت بسته بودند. ناگهان، ترسش بدل شد به وحشت مطلق.
لیا با صدای خفهای زمزمه کرد:
«نه... نه...»
نگاهش دور اتاق چرخید. دیوارها سنگی بود، پنجره با میلههای آهنی. نه وردی جواب میداد، نه راه فراری بود.
ناگهان صدای قدمهایی نرم، ولی سنگین و منظم، از راهرو پیچید... قلبش شروع به تپیدن کرد، وحشی و نامنظم. در آرام باز شد و تام وارد شد، با آن لبخند سرد و بیروح همیشگیاش.
تا چشمش به لیا افتاد، ایستاد. برای لحظهای هیچ چیز نگفت. فقط نگاهش کرد، بیهیچ پشیمانی.
لیا که حالا کاملاً بهوش آمده بود، چشمهایش از خشم و نفرت پر شدند. بغضش ترکید. اشک بیصدا روی گونههایش سُر خورد. به سختی نفس میکشید. صدایش لرزید:
«...چرا؟... چرا این کارو باهام کردی تام...»
تام آهی کشید و به سمتش آمد. دستش را بالا آورد تا اشکهایش را پاک کند.
لیا سرش را عقب کشید و با تمام خشم و انزجار، دستش را پس زد:
«دستِ کثیفت رو بهم نزن!»
تام لحظهای مکث کرد. دستش در هوا معلق ماند. چشمانش برای ثانیهای لرزیدند.
اما بعد... لبخندی آرام و غیرقابلتحمل روی لبش نشست. آن لبخندی که انگار همیشه از قبل همه چیز را میدانست.
با صدایی آرام و زمزمهوار گفت:
«داری گریه میکنی چون میدونی... این تنها جاییه که تو و بچهم امن هستین. فرار کردی... ولی دیگه لازم نیست فرار کنی، لیا. من هواتونو دارم.»
لیا سرش را به سمت دیگر چرخاند و دیگر نگاهش نکرد. بغض، لرزش شانههایش، و اشکهایی که با خشم فروخورده میریختند، تنها پاسخ او بودند.
تام بیحرکت ایستاد، به او نگاه کرد. نگاهش سرد بود ولی در عمقش چیزی میلرزید... شاید میل به تملک، شاید وسواس، شاید... چیزی تاریکتر.
و در تاریکی اتاق، صدای قطرات اشک لیا بلندتر از هر فریادی طنین انداخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عررررررررررررررررررر خودم این پارت رو دوست داشتم 🎀
بچه ها نظرتون چیه هرکس خواست داخل کامنت ها بگه که هروقت من پارت دادم خبرش کنم ؟؟؟؟
لایک:10
- ۳.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط