به دنبال هم..
به دنبال هم..
پارت ۲ ...
شروععععع...
* ویو دامیان *
در ذهن دامیان : وقتی که اسم منو انیا رو خوند نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم...چی دارم میگم...برام مهم نیس با کی بیوفتم...و...ولی...من باید یه روز با حقیقت رو به رو شم...من....
* ویو من یعنی نویسنده *
دامیان میخواست یه چیزی توی مغزش بگه که دقیقا همون موقع زنگ میخوره همه میرن توی حیاط بغیر از هانا و هاناواس اونا داشتن برای انیا و دامیان نقشه میکشیدن چون چون هاناواس عاشق انیا بود و هانا عاشق دامیان بود و داشتن به شدت حرص میخوردن
* ویو هانا *
در ذهن هانا : هوف وقتی که اسم دامیان جون منو با اون کله نخودی خوند خون جلوی چشمم رو گرفته بود تصمیم گرفتم با اون هم گروهی مسخره نقشه بکشم
* ویو من یعنی نویسنده *
هاناواس و هانا تو کلاس موندن و همش نقشه میکشیدن از اون ور تو حیاط چه خبره؟
* ویو دامیان *
از وقتی که فهمیدم قراره با اون فسقلی هم گروه شم نتونستم چشم ازش بر دارم که یهو هاناواس اومد مچ دست انیا رو گرفت و کشونت پشت مدرسه منم خیلی کنجکاو بودم و نمیتونستم با اون منحرف تنهاش بزارم پس دنبالشون کردم
* ویو من یعنی نویسنده *
دامیان دنبال انیا و هاناواس بود که یهو دید هاناواس....انیا رو میخ کوب کرده به دیوار و داره صورتش رو همش نزدیک صورت انیا میکنه و انیا هم همش تقلا آزاد شدن میکنه که دیگه دامیان غیرتی میشه و وارد میشه
* ویو انیا *
هاناواس مچ دستمو میگیره و میکشه سمت ناکجاآباد که فهمیدم منو برده پشت مدرسه منو به دیوار میخ کوب میکنه و صورتشو نزدیک میکنه من خیلی تقلا برا آزاد شدن میکردم ولی فایده نداشت یه کوچولو به این ورو اون ور نگاه کردم دیدم پسر دوم داره به سمت ما میاد
* ویو من یعنی نویسنده *
هاناواس میفهمه که دامیان داره میاد سمتشون سریع دست به کار میشه و کارشو میکنه لبشو میزاره رو لب انیا و از ته دل میبوستش بعد از ۵ سانیه دامیان با سرعت نور میاد اونجا اون صحنه رو میبینه خوشکش میزنه که یهو...
بچه ها نگران نباشید این طوری نمیمونه 😈
الان دقیق ساعت ۴:۵۸ دقیقس دارم پارت میدم و دارم به فتا میرم فعلا بای امروز چندین پارت دیگه میدم....
پارت ۲ ...
شروععععع...
* ویو دامیان *
در ذهن دامیان : وقتی که اسم منو انیا رو خوند نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم...چی دارم میگم...برام مهم نیس با کی بیوفتم...و...ولی...من باید یه روز با حقیقت رو به رو شم...من....
* ویو من یعنی نویسنده *
دامیان میخواست یه چیزی توی مغزش بگه که دقیقا همون موقع زنگ میخوره همه میرن توی حیاط بغیر از هانا و هاناواس اونا داشتن برای انیا و دامیان نقشه میکشیدن چون چون هاناواس عاشق انیا بود و هانا عاشق دامیان بود و داشتن به شدت حرص میخوردن
* ویو هانا *
در ذهن هانا : هوف وقتی که اسم دامیان جون منو با اون کله نخودی خوند خون جلوی چشمم رو گرفته بود تصمیم گرفتم با اون هم گروهی مسخره نقشه بکشم
* ویو من یعنی نویسنده *
هاناواس و هانا تو کلاس موندن و همش نقشه میکشیدن از اون ور تو حیاط چه خبره؟
* ویو دامیان *
از وقتی که فهمیدم قراره با اون فسقلی هم گروه شم نتونستم چشم ازش بر دارم که یهو هاناواس اومد مچ دست انیا رو گرفت و کشونت پشت مدرسه منم خیلی کنجکاو بودم و نمیتونستم با اون منحرف تنهاش بزارم پس دنبالشون کردم
* ویو من یعنی نویسنده *
دامیان دنبال انیا و هاناواس بود که یهو دید هاناواس....انیا رو میخ کوب کرده به دیوار و داره صورتش رو همش نزدیک صورت انیا میکنه و انیا هم همش تقلا آزاد شدن میکنه که دیگه دامیان غیرتی میشه و وارد میشه
* ویو انیا *
هاناواس مچ دستمو میگیره و میکشه سمت ناکجاآباد که فهمیدم منو برده پشت مدرسه منو به دیوار میخ کوب میکنه و صورتشو نزدیک میکنه من خیلی تقلا برا آزاد شدن میکردم ولی فایده نداشت یه کوچولو به این ورو اون ور نگاه کردم دیدم پسر دوم داره به سمت ما میاد
* ویو من یعنی نویسنده *
هاناواس میفهمه که دامیان داره میاد سمتشون سریع دست به کار میشه و کارشو میکنه لبشو میزاره رو لب انیا و از ته دل میبوستش بعد از ۵ سانیه دامیان با سرعت نور میاد اونجا اون صحنه رو میبینه خوشکش میزنه که یهو...
بچه ها نگران نباشید این طوری نمیمونه 😈
الان دقیق ساعت ۴:۵۸ دقیقس دارم پارت میدم و دارم به فتا میرم فعلا بای امروز چندین پارت دیگه میدم....
- ۶۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط