در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم

چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم

دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید
شاید شبــیه مردم دنـیا نمی بینم

گنجشک روحم لابلای شاخه ها یخ زد
نه ! سنگ هم در دست آدمها نمی بینم

تصویری از تبعیض سرد چشمها آری
در این برودت ذرهای گرما نمی بینم

در منطق این نیمه آدمهای قلابی
جایی برای عشق هم حتی نمی بینم
دیدگاه ها (۱)

عشق لالایی بارون تو شباستنم نم بارون پشت شیشه هاستلحظه ی شبن...

کدوماتون تو دست ملکه بزرگ شده؟؟؟؟؟

ادما عوض میشن گاهیم عوضی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط