نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم

نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم

تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم،تورا وقتی که می بینم

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که می ترسم
به جانت چشم زخم آید،چو می گویند تحسینم

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم...

------
محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۲)

خورشیدی در جان تو پنهان استدریا از یاد تو پریشان استعاشق شو ...

معمولاً ساعت از دوازده شب که میگذرد،پیغامی دریافت میکنید با ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ #ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...ﺑﺎ #ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...ﺳﺮ ﺑﻪ #ﺯﯾ...

دیدید...!!!نوشته‌هایی هستند که خواندنشان سنگین استحالت را عو...

تو تنها می‌توانی آخرین درمانِ من باشیو بی‌شک دیگران بیهوده م...

‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌اند و من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط