ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 54

سر تکون دادم کوله‌پشتیم رو برداشتم زیپش رو باز کردم چراغ قوه...طناب...چاقوی جیبی...و چند وسیله دیگه نفس عمیقی کشیدم...

جونگکوک:«دارم میام، ویون ات...»

بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم کوله‌پشتیم رو برداشتم ماشین‌ها حرکت کردن منم سریع سمت پارکینگ کوچیک کنار جاده دویدم.

چند دقیقه بعد روی یه موتور نشسته بودم و با تمام سرعت دنبال ماشین‌ها افتادم....خوشبختانه جاده خلوت بود و تونسته بودم فاصله‌مو حفظ کنم.

تقریباً چهل دقیقه بعد.. ماشین بالاخره جلوی یه عمارت بزرگ و قدیمی ایستاد اروم موتور رو پشت چند تا درخت پارک کردم.

جونگکوک:«اینجا دیگه کجاست...؟»

عمارت خیلی بزرگ بود...
تقریبا شبیه همون عمارتی بود که سال ها پیش داخلش زندگی میکردیم.

ولی تاریک تر...ترسناک تر...از دیوار کناری بالا رفتم و اروم وارد محوطه شدم همه جا نگهبان بود.

جونگکوک:«لعنتی...»
همون موقع دیدم ات رو از ماشین پیاده کردن.. دستاش بسته بود ولی کاملا آروم به نظر میرسید.

ات:«اگر فکر میکنین با این کار چیزی به دست میارین سخت در اشتباهین.»

یکی از مردها محکم بازوش رو کشید...

مرد:«خفه شو و راه برو!»

مشتمو گره کردم...
بی سروصدا دنبالشون رفتم تا وارد سالن اصلی عمارت شدن.. اما به محض اینکه وارد سالن شدم...خشکم زد روی مبل وسط سالن...کسی نشسته بود کیم نامجون.

جونگکوک:«...نامجون؟»

نامجون آروم برگشت سمت ات و لبخند زد.
نامجون:«به به... ویون ات خیلی خوش اومدی.»

خوشکم زده بود..
جونگکوک:«او... اون مگه نباید زندان باشه.»
نامجون خندید..

ات:«نامجون...!!! تو... تو چطوری از زندان فرار کردی....؟؟؟»
نامجون«هیچ زندانی دیواراش اونقدرا بلند نیست که کیم نامجون رو تو خودش نگه داره.»
ات:«بگو که با پارتی بازی اومدی بیرون کیم نامجون... و اگر نه تو که پوخیم نیستی..»
نامجون:«مامور مخفی دولت...و عشق دل‌باخته جونگکوک زبون باز کرده.»

یه سیلی محکم به صورت ات زد ات از شدت ضربه سرش خم شد.

ات:«حرمزاده..»
خون توی رگ‌هام جوشید و از پشته ستونی که پنهون شده بودم اومدم بیرون و با داد گفتم...

جونگکوک:«کیم نامجون!»
بدون فکر دویدم سمتش و یه مشت محکم زدم تو صورتش...
جونگکوک:«حد خودتو بدون!»

چند نفر سریع اسلحه‌هاشونو سمتم گرفتن اما اهمیتی ندادم نامجون فقط خندید.

نامجون:«به به... ببین کی اینجاست سگه خودم جئون جونگکوک و دل باخته ای ات را بوده که عشق واقعاً آدمو احمق می‌کنه.»
جونگکوک:«چرا برگشتی؟»
نامجون:«برای انتقام پسرم برای انتقام اون چهار سالی که زندان منو تو خودش نگه داشت باید جواب پس بده.»

سکوت سنگینی سالن رو پر کرد نامجون آروم نزدیک‌تر اومد.

نامجون:«تو منو به زندان فرستادی جونگکوک حالا نوبت منه.»

و همون لحظه—صدای قفل شدن درهای عمارت اومد نامجون لبخند ترسناکی زد.

نامجون:«امشب... هیچ‌کدومتون از اینجا بیرون نمی‌رین.»

نامجون آروم دست زد تق... تق... تق...ات سریع گفت..

ات:«جونگکوک! چرا اومدی اینجا؟!»
جونگکوک:«فکر کردی میذارم تنهایی بیای؟»
ات چند لحظه ساکت شد نامجون خندید..

نامجون:«چقدر رمانتیک...مامور مخفی دولت و معلم ورزش.»

جونگکوک اخم کرد...

ات:«من دوباره نمیذارم موفق بشی.»
نامجون برگشت سمتش..
نامجون:«تو دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی ویون ات.»

با اشاره نامجون چند نفر دورمون رو گرفتن و اسلحه ها مستقیم سمت ما نشونه رفت.

نامجون:«متاسفم جونگکوک...اما این دفعه پایان داستان فرق میکنه.»
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 55از زبان جونگکوک:صد...

تولدکوکی2026پروژه‌ای به مناسبت تولد کوکی خوشگله در شانگهای ،...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 53از زبان جونگکوک:فق...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 52از زبان جیمین:من ت...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 23همه شوکه نگاش کردی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 21ات:«شما شبیه معلم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط