ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۷

با شرم شادي لبخند زدم.. براي ديدن جیمین اروم و قرار نداشتم..
قلبم تند تند میزد و دستام یخ زده بود..
وقتي رسيديم بیمارستان با آخرین سرعت و پر از ذوق و
شوق دویدم داخل..
تمام وجودم فقط جیمین رو میخواست..فقط جیمین. بغض شادي کردم و دویدم سمت اتاقش.. قلبم از دیدنش پر از شادي ریخت چشماي قشنگش باز بود و با ماسك روي دهنش به روبرو
خیره بود.
با دستاي يخ زده در اتاقش رو باز کردم.
اروم سرشو چرخوند سمتم..
اخ خداا... قلبم..
نگاه قشنگش تمام تنم رو لرزوند.
یخ زدم.
باورم نمیشه..
حتي نميدونم چطوری باید این خوشحالي رو تخلیه کنم..
نفسم سخت بیرون و تو میشد.
مشوش و دلتنگ تند رفتم جلو و لرزون رو صندلي کنارش
نشستم.. زل زد تو چشمام.
خسته و بیجون بود
دور چشماش هنوز سرخ بود..
اخ..چشماي خاکستری دوست داشتني من..
لبخند خيلي شاد و عميقي زدم و اشکم اروم جاري شد.
درست میشه.. همه چیز درست میشه.
اروم دستش رو نیمه مشت بلند کرد و با انگشتش اشکم رو گرفت و غمگین نگام کرد که متوجه گردنبند برفم شدم که دستش بود و زنجیرش رو دور مچش پیچونده بود. اي جااانم..
دلم پر از شوق و امید و هیجان بود. گردنبند من توي دستاشه..
با ذوق تند دستش رو گرفتم و محکم بوسیدمش و پر از لذت خندیدم و گفتم : از شوقه جیمینم..
دستش رو محکم و پر عشق بوسیدم وپر از هیجان و لذت گفتم: به زندگیم خوش برگشتي عمرم...
لبخند باريکي رو لبش نشست و دستم رو فشرد.
اخ.. باز دارم گرماي دستش رو حس میکنم.. این
دارم از شوق و ذوق خفه میشم..
دارم از هیجان آتیش میگیرم..
ناخوداگاه هق هق کردم.
اما این يکي از شادي بود..
از لذت بود. نگاه خيلي شادم رو به گردنبندم دوختم که متوجه یه برليان كوچيك سبز رنگ خيلي خيلي درخشاني شدم که
كنار پلاك برفم توي زنجير گردنبند بود..
متعجب چشمامو گرد کردم...
این چیه؟ مال من نبود..
كوچيك و شبیه یه اویز بود که به چيز ديگه اي وصل
میشد.. اما خيلي درخشان و خوش رنگ بود..
انگار.. برق میزد.
اما.. تو گردنبند من چیکار میکنه؟ بيخيال.. مهم نیست..
انقدر سرشار از شوق و شادي بودم که خيلي درگيرش نشدم و با محبت و عشق به جیمینم نگاه کردم
من بدجور عاشق این مردم..خيلي بد..خداروشکر..

شرط پارت بعدی : کامنت ها پست جدید از ۶۰ به بالا

تا ۲ ساعت برسه ۶ پارت ناقابل میزارم
دیدگاه ها (۱۰۰)

پارت ۶۴۸ اصلاً نمیتونستم چشم از جیمین بردارم با چنان ذوق و ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۹اخ.. دلم ضعف رفت براي صداي ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۶فرد اداي گريه درآورد و گفت:...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۵سرمو بوسید و گفت : خيلي بر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط