ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۰
پلهها را رفتند بالا
هر قدم سنگین بود و صدایش توی سکوت ویلا میپیچید
تهیونگ جلو میرفت و سئول پشت سرش و کیم جون-هو عقبتر با اسلحهای که هیچوقت زمین نگذاشت
رسیدند به یک اتاق بزرگ با پنجرههای رو به دریا و یک میز چوبی در وسط
کیم جون-هو رفت پشت میز نشست و اسلحه را گذاشت روی میز اما دستش را روی آن نگه داشت
«بشینید»
تهیونگ نشست و سئول کنارش
کیم جون-هو نگاه کرد به تهیونگ و بعد به سئول
«چهارده ساله منتظر این روزم»
تهیونگ چیزی نگفت
سئول دستش را روی پاهایش محکم کرد و گفت
«جونگکوک کجاست»
کیم جون-هو خندید و گفت
«همون جایی که همیشه بوده زیرزمین پشت اون در»
«چرا این کار رو کردی»
کیم جون-هو به تهیونگ نگاه کرد
«چون تو پسر من نبودی و اون مرد هم پدرش نبود و من بیست سال دروغ گفتم به همه و وقتی فهمیدم جونگکوک میخواد همه چیز رو بهت بگه مجبور شدم ببرمش»
تهیونگ دستش را مشت کرد
«پس تو از اول میدونستی پدرش کیه»
کیم جون-هو لبخند زد
«میدونستم اما مهم نبود مهم این بود که تو اسم من رو یدک بکشی و وقتی فهمیدم جونگکوک میخواد حقیقت رو بهت بگه اون رو بردم که ساکت بمونه»
سئول صندلی را عقب زد و بلند شد
«چهارده سال چهارده سال جونگکوک رو توی تاریکی تنها گذاشتی»
کیم جون-هو نگاهش کرد و گفت
«جونگکوک تنها نبود من هر ماه میرفتم پایین چند دقیقه باهاش حرف میزدم»
سئول گریه کرد
«چند دقیقه واسه چهارده سال»
تهیونگ بلند شد و دستش را گذاشت روی شانه سئول و گفت
«باشه کافیه»
به کیم جون-هو نگاه کرد و گفت
«در رو باز کن و بذار ببینمش»
کیم جون-هو بلند شد و گفت
«قبلش یه چیزی باید بدونید»
«چی»
کیم جون-هو رفت سمت قفسه کتاب و یک جعبه کوچک برداشت و برگشت
جعبه را باز کرد و یک دستبند کهنه بیرون آورد و گذاشت روی میز
تهیونگ دستبند را شناخت
مال جونگکوک بود
همان دستبندی که روز اول قرارداد به دستش کرده بود
همان دستبندی که هیچوقت از دستش درنیاورد
تهیونگ دستش را دراز کرد اما کیم جون-هو جعبه را بست و گفت
«اگه میخوای ببینیش باید یه کاری برام بکنی»
«چه کاری»
کیم جون-هو به سئول نگاه کرد و گفت
«سئول باید اینجا بمونه تا تو بری پایین و برگردی»
سئول گفت
«نه»
تهیونگ گفت
«با من میاد»
کیم جون-هو اسلحه را برداشت
«یا این کار رو میکنی یا هیچکدومتون نمیبینیدش زنده»
سئول نگاه کرد به تهیونگ و تهیونگ نگاه کرد به سئول
چهارده سال انتظار و حالا یک انتخاب سخت
تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت
«باشه سئول میمونه تا من برگردم»
سئول گفت
«بابا»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه سئول و گفت
«چند دقیقه صبر کن برمیگردم با جونگکوک قول میدم»
کیم جون-هو کلید را از جیبش درآورد و داد به تهیونگ
«برو پایین در رو باز کن اونجا منتظرته»
تهیونگ کلید را گرفت و رفت سمت در و قبل از رفتن برگشت و به سئول نگاه کرد و سئول لبخند زد لبخندی که پر از ترس بود اما پر از امید
تهیونگ از اتاق بیرون رفت و صدای قدمهایش در پلهها کمکم محو شد و سئول تنها ماند با کیم جون-هو و اسلحهای که هنوز روی میز بود و دستبندی که توی جعبه جا خوش کرده بود
سئول به کیم جون-هو نگاه کرد و گفت
«چهارده سال پیش وقتی جونگکوک رو بردی میدونستی سئول تنها میمونه»
کیم جون-هو جواب نداد فقط به در نگاه کرد جایی که تهیونگ رفته بود و لبخندی روی لبش نشست
لبخندی که میگفت همه چی طبق برنامه پیش میره
سئول دستش را آرام برد زیر میز به سمت اسلحهای که تهیونگ قبل از رفتن زیر میز گذاشته بود و منتظر ماند
منتظر صدای باز شدن در زیرزمین
منتظر فریاد تهیونگ
منتظر لحظهای که همه چی عوض بشه.
[نویسنده: پارت بعدی بشدت حساسه پس با
۱۵ کامنت ، ۵ بازنشر ، ۱۲ لایک خوشحالم کنید.
داریم به پارت های پایانی کمکم نزدیک میشیم.]
پارت ۲۰
پلهها را رفتند بالا
هر قدم سنگین بود و صدایش توی سکوت ویلا میپیچید
تهیونگ جلو میرفت و سئول پشت سرش و کیم جون-هو عقبتر با اسلحهای که هیچوقت زمین نگذاشت
رسیدند به یک اتاق بزرگ با پنجرههای رو به دریا و یک میز چوبی در وسط
کیم جون-هو رفت پشت میز نشست و اسلحه را گذاشت روی میز اما دستش را روی آن نگه داشت
«بشینید»
تهیونگ نشست و سئول کنارش
کیم جون-هو نگاه کرد به تهیونگ و بعد به سئول
«چهارده ساله منتظر این روزم»
تهیونگ چیزی نگفت
سئول دستش را روی پاهایش محکم کرد و گفت
«جونگکوک کجاست»
کیم جون-هو خندید و گفت
«همون جایی که همیشه بوده زیرزمین پشت اون در»
«چرا این کار رو کردی»
کیم جون-هو به تهیونگ نگاه کرد
«چون تو پسر من نبودی و اون مرد هم پدرش نبود و من بیست سال دروغ گفتم به همه و وقتی فهمیدم جونگکوک میخواد همه چیز رو بهت بگه مجبور شدم ببرمش»
تهیونگ دستش را مشت کرد
«پس تو از اول میدونستی پدرش کیه»
کیم جون-هو لبخند زد
«میدونستم اما مهم نبود مهم این بود که تو اسم من رو یدک بکشی و وقتی فهمیدم جونگکوک میخواد حقیقت رو بهت بگه اون رو بردم که ساکت بمونه»
سئول صندلی را عقب زد و بلند شد
«چهارده سال چهارده سال جونگکوک رو توی تاریکی تنها گذاشتی»
کیم جون-هو نگاهش کرد و گفت
«جونگکوک تنها نبود من هر ماه میرفتم پایین چند دقیقه باهاش حرف میزدم»
سئول گریه کرد
«چند دقیقه واسه چهارده سال»
تهیونگ بلند شد و دستش را گذاشت روی شانه سئول و گفت
«باشه کافیه»
به کیم جون-هو نگاه کرد و گفت
«در رو باز کن و بذار ببینمش»
کیم جون-هو بلند شد و گفت
«قبلش یه چیزی باید بدونید»
«چی»
کیم جون-هو رفت سمت قفسه کتاب و یک جعبه کوچک برداشت و برگشت
جعبه را باز کرد و یک دستبند کهنه بیرون آورد و گذاشت روی میز
تهیونگ دستبند را شناخت
مال جونگکوک بود
همان دستبندی که روز اول قرارداد به دستش کرده بود
همان دستبندی که هیچوقت از دستش درنیاورد
تهیونگ دستش را دراز کرد اما کیم جون-هو جعبه را بست و گفت
«اگه میخوای ببینیش باید یه کاری برام بکنی»
«چه کاری»
کیم جون-هو به سئول نگاه کرد و گفت
«سئول باید اینجا بمونه تا تو بری پایین و برگردی»
سئول گفت
«نه»
تهیونگ گفت
«با من میاد»
کیم جون-هو اسلحه را برداشت
«یا این کار رو میکنی یا هیچکدومتون نمیبینیدش زنده»
سئول نگاه کرد به تهیونگ و تهیونگ نگاه کرد به سئول
چهارده سال انتظار و حالا یک انتخاب سخت
تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت
«باشه سئول میمونه تا من برگردم»
سئول گفت
«بابا»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه سئول و گفت
«چند دقیقه صبر کن برمیگردم با جونگکوک قول میدم»
کیم جون-هو کلید را از جیبش درآورد و داد به تهیونگ
«برو پایین در رو باز کن اونجا منتظرته»
تهیونگ کلید را گرفت و رفت سمت در و قبل از رفتن برگشت و به سئول نگاه کرد و سئول لبخند زد لبخندی که پر از ترس بود اما پر از امید
تهیونگ از اتاق بیرون رفت و صدای قدمهایش در پلهها کمکم محو شد و سئول تنها ماند با کیم جون-هو و اسلحهای که هنوز روی میز بود و دستبندی که توی جعبه جا خوش کرده بود
سئول به کیم جون-هو نگاه کرد و گفت
«چهارده سال پیش وقتی جونگکوک رو بردی میدونستی سئول تنها میمونه»
کیم جون-هو جواب نداد فقط به در نگاه کرد جایی که تهیونگ رفته بود و لبخندی روی لبش نشست
لبخندی که میگفت همه چی طبق برنامه پیش میره
سئول دستش را آرام برد زیر میز به سمت اسلحهای که تهیونگ قبل از رفتن زیر میز گذاشته بود و منتظر ماند
منتظر صدای باز شدن در زیرزمین
منتظر فریاد تهیونگ
منتظر لحظهای که همه چی عوض بشه.
[نویسنده: پارت بعدی بشدت حساسه پس با
۱۵ کامنت ، ۵ بازنشر ، ۱۲ لایک خوشحالم کنید.
داریم به پارت های پایانی کمکم نزدیک میشیم.]
- ۳۹۵
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط