بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P50
تو تمام مدت نگاهش روی کاترینا بود.. اما دریغ از یک توجه اون! شاید بخاطر این بود که اگه نگاهش به نگاه اون گره میخورد تمرکزش رو برای ارائه از دست میداد...
کم کم سالن دادگاه خالی میشد ... درهمین حین کاترینا درحال جمع کردن برگه ها و مدارک روی میز بود که صدایی مقابلش بلند شد:
_بالاخره کارِ خودتو کردی!
سرشو بالا آورد با دیدن کوک لبخند کوچیکی روی لبش نشست...
_فکر نمیکردم بیای.. واقعا ممنونم.
و دوباره مشغول به کارش شد..
جونگ کوک با دیدن این واکنش اون سر کج کرد و دستاشو تو جیبای شلوارش جا داد:
_همین؟!
مکث بلندی کرد و با چیزی که به یاد آورد پلک آرومی زد و سری تکون داد
+ ومعذرت میخوام بدون اجازه ات چیزی که نبایدو برداشتم...
نه نه چیزی که میخواستو نشنید... اون دختر منظورشو اشتباه فهمیده بود !کلافه کامل به سمت کاترینا برگشت گرهٔ ابروهاشو کمی از هم فاصله داد:
_نه.. نخواستم معذرت خواهی کنی... منظورم...
تو همون لحظه اما کاترینا برای متوقف کردن حرف اون دستشو بالا اورد و به سمت نگاهه دوخته شده اش قدم برداشت و در همین حین هم خطاب به کوک زیر لب گفت:
+یک لحظه...
برگشتنِ جونگ کوک همانا و دیدن اون شخص همانا!
پوفی از روی اعصبانیت سرداد و از روی غیض دندوناشو روی هم فشرد... از بین دندونای چفت شده اش غرید:
_چرا این مرتیکه مزاحم همه جا هست!!!!!
(کاترینا)
کاملا مقابل جانگ می ایستاد و لبخند کوچیکی گوشه لبش جا گرفت:
+واقعا ممنونم ازت.. نمیدونم... شاید اگه نبودی یا هیچوقت پا پیش نمیزاشتی .. دوباره نمیتونستم به کارم برگردم...
_حقیقتش بعد از اونهمه بلایی که سرت اوردم اگه هیچ کاری برای خوشحالیت نمیکردم وجدانم اروم نمیگرفت.
با خنده کمی نزدیک تر شد و آهسته خطاب به اون گفت:
+تو وجدانم داشتی ما خبر نداشتیم؟؟
و متاسفانه این حرکات و واکنش ها از چشم جئون دور نموند...
با موج عصبانیتی که تو وجودش شعله ور شده بود قدم هاشو به سمت خروجی دادگاه کشید...
میخواست درمورد خودشون بگه.. میخواست درمورد رابطه شون بگه.. ولی انگار تو ذهن کاترینا اصلا مرزی بینشون وجود نداشته که بخواد اونو برداره.
هرچند که اشتباه فکر میکرد!
(کوک)
تو سالن ایستاد و دست به سینه به دیوار تکیه کرد...
منتظر بود تا همراهش کارای کلی رو انجام بده تا برای همیشه از اون محیط لعنت شده خداحافظی کنه..
صدای مزاحم کارِن اما، اونو از هپروت بیرون اورد..
_یه لحظه صبر کن ...
اینو خطاب به سربازی میگفت که کنارش ایستاده بود و هدفش همراهی اون تا سلول بود.
وقتی کوک دید ،کارِن ایستاده تا باهاش هم کلام بشه گره دستاشو باز کرد و اونارو تو دوتا جیبش جا داد و همینطور متقابلا مقابلش قرار گرفت..
و کارِن بود که شروع کنندهٔ این جدال شد:
_این بازی مسخره هنوز تموم نشده کوک.!
با شنیدن این حرف پوزخندی به روش زد و یک قدم نزدیک تر شد:
_ این بازی مسخره همون شبی که اومدم خونت و مذاکره کردیم تموم شد! حداقل بین ما.. اینکه کاترینا خواسته دوباره به کارش برگرده ربطی به جنگ و جدالای تو نداره!
کارِن ،سری تکون داد و بی خیال لب زد:
_مهم نیست... اینکه این دشمنی رو دوباره خواهر بی عقلم شروعش کرده یا تو فقط مطمئن باش که هردوتون تو آتیشی خودتون باعثش بودین قربانی میشین!
P50
تو تمام مدت نگاهش روی کاترینا بود.. اما دریغ از یک توجه اون! شاید بخاطر این بود که اگه نگاهش به نگاه اون گره میخورد تمرکزش رو برای ارائه از دست میداد...
کم کم سالن دادگاه خالی میشد ... درهمین حین کاترینا درحال جمع کردن برگه ها و مدارک روی میز بود که صدایی مقابلش بلند شد:
_بالاخره کارِ خودتو کردی!
سرشو بالا آورد با دیدن کوک لبخند کوچیکی روی لبش نشست...
_فکر نمیکردم بیای.. واقعا ممنونم.
و دوباره مشغول به کارش شد..
جونگ کوک با دیدن این واکنش اون سر کج کرد و دستاشو تو جیبای شلوارش جا داد:
_همین؟!
مکث بلندی کرد و با چیزی که به یاد آورد پلک آرومی زد و سری تکون داد
+ ومعذرت میخوام بدون اجازه ات چیزی که نبایدو برداشتم...
نه نه چیزی که میخواستو نشنید... اون دختر منظورشو اشتباه فهمیده بود !کلافه کامل به سمت کاترینا برگشت گرهٔ ابروهاشو کمی از هم فاصله داد:
_نه.. نخواستم معذرت خواهی کنی... منظورم...
تو همون لحظه اما کاترینا برای متوقف کردن حرف اون دستشو بالا اورد و به سمت نگاهه دوخته شده اش قدم برداشت و در همین حین هم خطاب به کوک زیر لب گفت:
+یک لحظه...
برگشتنِ جونگ کوک همانا و دیدن اون شخص همانا!
پوفی از روی اعصبانیت سرداد و از روی غیض دندوناشو روی هم فشرد... از بین دندونای چفت شده اش غرید:
_چرا این مرتیکه مزاحم همه جا هست!!!!!
(کاترینا)
کاملا مقابل جانگ می ایستاد و لبخند کوچیکی گوشه لبش جا گرفت:
+واقعا ممنونم ازت.. نمیدونم... شاید اگه نبودی یا هیچوقت پا پیش نمیزاشتی .. دوباره نمیتونستم به کارم برگردم...
_حقیقتش بعد از اونهمه بلایی که سرت اوردم اگه هیچ کاری برای خوشحالیت نمیکردم وجدانم اروم نمیگرفت.
با خنده کمی نزدیک تر شد و آهسته خطاب به اون گفت:
+تو وجدانم داشتی ما خبر نداشتیم؟؟
و متاسفانه این حرکات و واکنش ها از چشم جئون دور نموند...
با موج عصبانیتی که تو وجودش شعله ور شده بود قدم هاشو به سمت خروجی دادگاه کشید...
میخواست درمورد خودشون بگه.. میخواست درمورد رابطه شون بگه.. ولی انگار تو ذهن کاترینا اصلا مرزی بینشون وجود نداشته که بخواد اونو برداره.
هرچند که اشتباه فکر میکرد!
(کوک)
تو سالن ایستاد و دست به سینه به دیوار تکیه کرد...
منتظر بود تا همراهش کارای کلی رو انجام بده تا برای همیشه از اون محیط لعنت شده خداحافظی کنه..
صدای مزاحم کارِن اما، اونو از هپروت بیرون اورد..
_یه لحظه صبر کن ...
اینو خطاب به سربازی میگفت که کنارش ایستاده بود و هدفش همراهی اون تا سلول بود.
وقتی کوک دید ،کارِن ایستاده تا باهاش هم کلام بشه گره دستاشو باز کرد و اونارو تو دوتا جیبش جا داد و همینطور متقابلا مقابلش قرار گرفت..
و کارِن بود که شروع کنندهٔ این جدال شد:
_این بازی مسخره هنوز تموم نشده کوک.!
با شنیدن این حرف پوزخندی به روش زد و یک قدم نزدیک تر شد:
_ این بازی مسخره همون شبی که اومدم خونت و مذاکره کردیم تموم شد! حداقل بین ما.. اینکه کاترینا خواسته دوباره به کارش برگرده ربطی به جنگ و جدالای تو نداره!
کارِن ،سری تکون داد و بی خیال لب زد:
_مهم نیست... اینکه این دشمنی رو دوباره خواهر بی عقلم شروعش کرده یا تو فقط مطمئن باش که هردوتون تو آتیشی خودتون باعثش بودین قربانی میشین!
- ۴.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط