#پارت_110
#پارت_110
آقای مافیا♟🎲
#آفاق
همین که وارد جمع شدیم دختر عمش با پوزخند گفت
ـ چی شد عزیزم فکر کنم مریضی چیزی هستی
+ببخشید عزیزم نمیدونستم برای ریدنم باید از شما اجازه بگیرم
چه غره ای رفت و گفت
ـ حالا سامیار چرا با خودت کشوندی عزیزم؟
+عزیزم خودش دست داشت پا داشت پاشد اومد میتونست اگر خوشش میاد بشینه ولی به نظر اومد که نمیاد
اخمی کرد که با لبخندی ملیح جواب اخمشو دادم
و بدون توجه به خنده های ریز سامیار
رفتم آشپزخونه کمک مامانش
به هر حال باید خودمو جلو مادر شوهر نشون میدادم
کمکش کردم میز ناهار و بچینه
سامیار هم بقیه رو صدا زد که بیان
بعد از اینکه من نشستم
سامیار خواست کنارم جا بگیره
که دخترعمش کنارش نشست
سامیار اخمی کرد و جاشو از صندلی سمت راست من به چپیه تغییر داد
اخ باریکلا خیلی حال کردم
غذا رو شروع کردیم که یهو وسط غذا گوشی سامیار زنگ خورد
نگاهی کرد و گفت
ـ عزیزم من میرم جواب بدم
سری تکون دادم
#رمان
#عاشقانه
#مافیایی
#زندگی#امید
#بلکپینک #ادامه
#roman #love #lovely
آقای مافیا♟🎲
#آفاق
همین که وارد جمع شدیم دختر عمش با پوزخند گفت
ـ چی شد عزیزم فکر کنم مریضی چیزی هستی
+ببخشید عزیزم نمیدونستم برای ریدنم باید از شما اجازه بگیرم
چه غره ای رفت و گفت
ـ حالا سامیار چرا با خودت کشوندی عزیزم؟
+عزیزم خودش دست داشت پا داشت پاشد اومد میتونست اگر خوشش میاد بشینه ولی به نظر اومد که نمیاد
اخمی کرد که با لبخندی ملیح جواب اخمشو دادم
و بدون توجه به خنده های ریز سامیار
رفتم آشپزخونه کمک مامانش
به هر حال باید خودمو جلو مادر شوهر نشون میدادم
کمکش کردم میز ناهار و بچینه
سامیار هم بقیه رو صدا زد که بیان
بعد از اینکه من نشستم
سامیار خواست کنارم جا بگیره
که دخترعمش کنارش نشست
سامیار اخمی کرد و جاشو از صندلی سمت راست من به چپیه تغییر داد
اخ باریکلا خیلی حال کردم
غذا رو شروع کردیم که یهو وسط غذا گوشی سامیار زنگ خورد
نگاهی کرد و گفت
ـ عزیزم من میرم جواب بدم
سری تکون دادم
#رمان
#عاشقانه
#مافیایی
#زندگی#امید
#بلکپینک #ادامه
#roman #love #lovely
- ۱۳۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط