♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 62・]ᕗ
سرم رو روی پاهای مامان گذاشت و بلند گریه کردم
موهام رو نوازش کرد و سعی کرد ارومم کنه...
همه چیز رو به مامان درباره احساسات و اتفاقات پیش اومده با دوست جدیدم گفتم
مامان اول متعجب نگام کرد ولی کم کم لبخند باریکی رو لب آورد.
مامان مایا : پس یه مرد تو زندگیته یه مرد که بیشتر روزها به دیدنش میری و پیشش اروم و شادی و از قضا امروز باهاش دعوات شده چون یه دکتره و میخواسته دختری رو که قراره لخت بشه معاینه بکنه..اره؟
با شرم لپام گل انداخت و سمت دیگه ای رو نگاه کردم و اروم سر تکون دادم.
مامان مایا : و این مرد
سریع گفتم : فقط یه دوسته
مامان مایا : یه دوست؟
هول گفتم : اره.. مثل... مثل جوليه برام..
مامان مایا : اوه. پس الان هر دختری جلوی جولی لباساش رو در بیاره تو عصبی میشی و داد و فریاد راه میندازی و بعدش تو بغل من گریه میکنی؟
از اشتباهش سریع گفتم : نه..نه..اون.. ولی
نمیدونستم چی بگم مامان لبخند مرموزانه ای بهم زد و گفت : پس دیگه نگو فقط یه دوسته مثل جولی یه مرد و زن هیچ وقت نمیتونن فقط باهم دوست باشن. همیشه یه جرقه ای اون وسط زده میشه..و اون جرقه يا روحيه مثل حسی که تو قلب دو طرف نسبت به هم به وجود میاد و یا جسمیه که خودت میدونی چجوری
دستام رو گرفت و گفت : هرچند تجربه ثابت کرده که وقتی جرقه جسمیه زده میشه رابطه کمی حسادت وار میشه.. مخصوصا دخترهایی که اون قبلا باهاشون بوده ولی بگو تا کجا پیش رفتین و چه جرقه هایی بینتون زده شده؟
سریع و هول گفتم : نه به خدا این طور نیست مادر اون خیلی مهربونه..خیلی مبادی ادبه. اصلا چیزی بینمون به وجود نیومده.. حس میکنم اون دوست نداره دست خورده ام کنه.. اصلا پیش روی نمیکنه.. ما فقط دوستیم..ساعتها و حتی روزها حرف بزنیمم حرف کم نمیاریم بهم جرئت حرف زدن میده. دوست دارم همه چیز رو بهش بگم و اون انقدر
خوب جواب میده که نگو. اون... اون...مامان هیچ جرقه جسمی جز بوسههای عادی در کار نبوده.. قسم میخورم..
با شرم سرم رو پایین انداختم. مامان دستی به سرم کشید
و گفت : کریستینای من... پس جرقه روحی زده شده تو بهش احساس داری..دوسش داری و بهتره بدونی حق با اون بوده اون یه پزشکه... وظیفه داره.. وجدان داره نمیتونه به همین راحتی بگذره...بعدشم اون که تو کلیسا زندگی نمیکنه. ممکنه يه گذشته اي داشته باشه
بغض کردم.
ᕙ[・part 62・]ᕗ
سرم رو روی پاهای مامان گذاشت و بلند گریه کردم
موهام رو نوازش کرد و سعی کرد ارومم کنه...
همه چیز رو به مامان درباره احساسات و اتفاقات پیش اومده با دوست جدیدم گفتم
مامان اول متعجب نگام کرد ولی کم کم لبخند باریکی رو لب آورد.
مامان مایا : پس یه مرد تو زندگیته یه مرد که بیشتر روزها به دیدنش میری و پیشش اروم و شادی و از قضا امروز باهاش دعوات شده چون یه دکتره و میخواسته دختری رو که قراره لخت بشه معاینه بکنه..اره؟
با شرم لپام گل انداخت و سمت دیگه ای رو نگاه کردم و اروم سر تکون دادم.
مامان مایا : و این مرد
سریع گفتم : فقط یه دوسته
مامان مایا : یه دوست؟
هول گفتم : اره.. مثل... مثل جوليه برام..
مامان مایا : اوه. پس الان هر دختری جلوی جولی لباساش رو در بیاره تو عصبی میشی و داد و فریاد راه میندازی و بعدش تو بغل من گریه میکنی؟
از اشتباهش سریع گفتم : نه..نه..اون.. ولی
نمیدونستم چی بگم مامان لبخند مرموزانه ای بهم زد و گفت : پس دیگه نگو فقط یه دوسته مثل جولی یه مرد و زن هیچ وقت نمیتونن فقط باهم دوست باشن. همیشه یه جرقه ای اون وسط زده میشه..و اون جرقه يا روحيه مثل حسی که تو قلب دو طرف نسبت به هم به وجود میاد و یا جسمیه که خودت میدونی چجوری
دستام رو گرفت و گفت : هرچند تجربه ثابت کرده که وقتی جرقه جسمیه زده میشه رابطه کمی حسادت وار میشه.. مخصوصا دخترهایی که اون قبلا باهاشون بوده ولی بگو تا کجا پیش رفتین و چه جرقه هایی بینتون زده شده؟
سریع و هول گفتم : نه به خدا این طور نیست مادر اون خیلی مهربونه..خیلی مبادی ادبه. اصلا چیزی بینمون به وجود نیومده.. حس میکنم اون دوست نداره دست خورده ام کنه.. اصلا پیش روی نمیکنه.. ما فقط دوستیم..ساعتها و حتی روزها حرف بزنیمم حرف کم نمیاریم بهم جرئت حرف زدن میده. دوست دارم همه چیز رو بهش بگم و اون انقدر
خوب جواب میده که نگو. اون... اون...مامان هیچ جرقه جسمی جز بوسههای عادی در کار نبوده.. قسم میخورم..
با شرم سرم رو پایین انداختم. مامان دستی به سرم کشید
و گفت : کریستینای من... پس جرقه روحی زده شده تو بهش احساس داری..دوسش داری و بهتره بدونی حق با اون بوده اون یه پزشکه... وظیفه داره.. وجدان داره نمیتونه به همین راحتی بگذره...بعدشم اون که تو کلیسا زندگی نمیکنه. ممکنه يه گذشته اي داشته باشه
بغض کردم.
- ۴۷۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط