رقیبسخت
#رقیب_سخت
پارت ۳۷
میدوریا:"دستت درد نکنه..."
شوتو با دستمال دهنش رو پاک کرد و گفت:"اوم. دستت درد نکنه باکوگو"
باکوگو:"نوش جونتون.....حالا...."
میدوریا و شوتو منتظر تموم شدن حرف باکوگو
باکوگو:"شوتو...میتونی تنهامون بزاری؟"
شوتو نیشخند زد و از جاش بلند شد و:"چشم!"
و رفت
باکوگو از دست میدوریا چسبیدو گفت
باکوگو:"ببین میدوریا....میدونم باز هم نمیخوای بهم اعتماد کنی! ولی دیگه قول میدم تا وقتی که تورو دارم ، نه به زن و نه به بچه فکرنکنم!"
میدوریا اروم لبخند زد پس از چن ثانیه گفت:"...نه! اخه چرا؟.....چرا باید از ارزوت دست بکشی؟؟..م.."
باکوگو:"چون به آرزوم رسیدم!"
میدوریا:"چ...چی؟؟"
باکوگو:"ینی تورو دارم ، به معنیه اینه که زندگی خوب دارم ، همسر دارم ، بچه کوچولو دارم! همش باهم توی یه جسم! هیچ وقت از هیچ کدوم جدا نمیشم! و اگه از دستت بدم ، هیچکدومش برام نمیمونه! توهمچیمی!"
میدوریا از ذوق و خوشحالی چشماش پر شد و لبخند زد
اما پس از چند ثانیه
میدوریا یهو خنده از لبش محو شد و با نگرانی گفت:"اما جولیا؟؟ اون هیچ وقت نمیزاره زندگیمون رو شروع کنیم!'
باکوگو لبخند زد:"مسئله اونم حل کردم عزیزم!"
میدوریا کمی تعجب کرد و با گیجی گفت
میدوریا:"عاا...عا...چجوری؟؟"
باکوگو لبخند زد
درحال نگاه کردن به چشم های هم بودند
باکوگو:"خب عا...."
شوتو دوتا تق تق به در زر و در رو باز کرد:"باکوگو!جولیا رو فرستادیم کشور دیگه ، به عنوان خدمتکار! اونجا تو ویلا میخواد کار کنه و سپردم به بچها واسش خونه بگیرن مراقبش باشن!"
باکوگو برگشت و به میدوریا نگاه کرد و گفت"میتونستم جولیا رو ول کنم خیابون هاا! اما فقط بخاطر(انگشت اشارهش رو گذاشت رو سینه میدوریا)اما فقط بخاطر این دل نازک تو ، خواستم هم جولیا دور از ما ، و هم در امان باشه!"
میدوریا چشماش پر شده بود و محکم باکوگو رو بغل کرد
شوتو گریش گرف و اشک چشمشو پاک کرد
.
.
*اتاق باکوگو
باکوگو ، میدوریا رو پرت کرد رو تخت و گفت:"امشب ، شب اول زندگیمونه!و این اولین و لذت بخش ترین سک*مون قراره باشه!...
پایان
پارت اخر
پارت ۳۷
میدوریا:"دستت درد نکنه..."
شوتو با دستمال دهنش رو پاک کرد و گفت:"اوم. دستت درد نکنه باکوگو"
باکوگو:"نوش جونتون.....حالا...."
میدوریا و شوتو منتظر تموم شدن حرف باکوگو
باکوگو:"شوتو...میتونی تنهامون بزاری؟"
شوتو نیشخند زد و از جاش بلند شد و:"چشم!"
و رفت
باکوگو از دست میدوریا چسبیدو گفت
باکوگو:"ببین میدوریا....میدونم باز هم نمیخوای بهم اعتماد کنی! ولی دیگه قول میدم تا وقتی که تورو دارم ، نه به زن و نه به بچه فکرنکنم!"
میدوریا اروم لبخند زد پس از چن ثانیه گفت:"...نه! اخه چرا؟.....چرا باید از ارزوت دست بکشی؟؟..م.."
باکوگو:"چون به آرزوم رسیدم!"
میدوریا:"چ...چی؟؟"
باکوگو:"ینی تورو دارم ، به معنیه اینه که زندگی خوب دارم ، همسر دارم ، بچه کوچولو دارم! همش باهم توی یه جسم! هیچ وقت از هیچ کدوم جدا نمیشم! و اگه از دستت بدم ، هیچکدومش برام نمیمونه! توهمچیمی!"
میدوریا از ذوق و خوشحالی چشماش پر شد و لبخند زد
اما پس از چند ثانیه
میدوریا یهو خنده از لبش محو شد و با نگرانی گفت:"اما جولیا؟؟ اون هیچ وقت نمیزاره زندگیمون رو شروع کنیم!'
باکوگو لبخند زد:"مسئله اونم حل کردم عزیزم!"
میدوریا کمی تعجب کرد و با گیجی گفت
میدوریا:"عاا...عا...چجوری؟؟"
باکوگو لبخند زد
درحال نگاه کردن به چشم های هم بودند
باکوگو:"خب عا...."
شوتو دوتا تق تق به در زر و در رو باز کرد:"باکوگو!جولیا رو فرستادیم کشور دیگه ، به عنوان خدمتکار! اونجا تو ویلا میخواد کار کنه و سپردم به بچها واسش خونه بگیرن مراقبش باشن!"
باکوگو برگشت و به میدوریا نگاه کرد و گفت"میتونستم جولیا رو ول کنم خیابون هاا! اما فقط بخاطر(انگشت اشارهش رو گذاشت رو سینه میدوریا)اما فقط بخاطر این دل نازک تو ، خواستم هم جولیا دور از ما ، و هم در امان باشه!"
میدوریا چشماش پر شده بود و محکم باکوگو رو بغل کرد
شوتو گریش گرف و اشک چشمشو پاک کرد
.
.
*اتاق باکوگو
باکوگو ، میدوریا رو پرت کرد رو تخت و گفت:"امشب ، شب اول زندگیمونه!و این اولین و لذت بخش ترین سک*مون قراره باشه!...
پایان
پارت اخر
- ۸.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط