پی نوشت:

پی نوشت:

گفت: اسکله چه خبر؟
گفتم: منتظر شماست که برید شهید شید.
خندید. چند قدم جلو رفت. برگشت، نگاهی کرد و دوباره رفت.
جسدش را که آوردند گریه ام گرفت.
گفتم: من شوخی کردم. تو چرا شهید شدی؟!
دیدگاه ها (۴)

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

سناریو

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

پارت بیست‌و سوم | راه فرودگاهپارک لاراهمه وسایل رو داخل ماشی...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

🖤 پارت ۱ | «دردسر پشت در»لانا هنوز جلوی درِ عمارت ایستاده بو...

جنگل نفرین شده پارت ۵

وقتی بچه دارین ولی . . . کوک از حموم اومد با دیدن من آبرویی ...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

چندپارتی یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط