قسمت شانزدهم

قسمت شانزدهم

لونا هنوز گوشی را در دستش گرفته بود و به آخرین جمله‌ی مرد فکر می‌کرد.

کای آرام پرسید:
— «چی گفت؟»

لونا به چشم‌هایش نگاه کرد.
— «گفت بالاخره فهمیده تو منو پیدا کردی... و این بار، قبل از اینکه بتونی منو ازش بگیری، خودش پیدات می‌کنه.»

رنگ صورت کای پرید.

میا با نگرانی گفت:
— «کای... این کیه؟»

کای چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام گفت:
— «همون کسیه که باعث شد دوازده سال ازت دور بمونم.»

لونا با تعجب پرسید:
— «یعنی پدر من؟»

کای جواب نداد.

فقط به نوآ نگاه کرد.

نوآ آهسته گفت:
— «بله... خودش بود.»

لونا خشکش زد.

اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، گوشی دوباره زنگ خورد.

این بار فقط یک پیام آمده بود:

«لونا، به هیچ‌کس اعتماد نکن... حتی به کای.»

و پایین پیام، یک عکس بود.

عکسِ لونا و کای در همان شبِ دوازده سال پیش.

اما چیزی در عکس توجه لونا را به خود جلب کرد...

مردی پشت سر آن‌ها ایستاده بود.
دیدگاه ها (۰)

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط