باد میان راهرو پشت ساختمان زوزه میکشید برگها در هوا چرخ میخوردند و صدای ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


باد میان راهرو پشت ساختمان زوزه می‌کشید، برگ‌ها در هوا چرخ می‌خوردند و صدای نفس‌های تندشان در هم می‌پیچید.

لوسیا از تعجب یک قدم عقب رفت؛
موهایش از میان انگشتان جونگکوک آزاد شد، با حرکتی تند آن‌ها را به پشت پرت کرد و گفت:

— چرا داری... مزخرف میگی؟!

جونگکوک لحظه‌ای به دست‌های خودش نگاه کرد؛ انگار از لمس بی‌اجازه پشیمان بود. بعد به آرامی صاف ایستاد، نگاهش را بالا آورد و جدی گفت:

— تو جواب سوالم رو بده.

لوسیا یک تک‌خنده‌ی عصبی زد، خنده‌ای که بیشتر درد بود تا تمسخر:

— نه!... حست متقابل نیست، جونگکوک!

همان لحظه زبانش را روی دندانش فشار داد؛ از حرصی که باعث شد جمله‌اش تیزتر از آنچه می‌خواست بیرون بیاید.
اما حالا راه باز شده بود، و درد هم همراهش:

— چطور بعدِ این همه اتفاقی که برام افتاد..میای همچین چیزی میگی؟ و انتظار داری حسی بهت داشته باشم؟!
میدونی به خاطرِ تو و اون اپلیکیشن مسخره‌ات چی‌ها کشیدم؟
ویدئو، شب مدرسه، ساختمون متروکه... نگاه‌ها، پچ‌پچ‌های تمسخرآمیز، سیلیِ پدرم!

صدایش می‌لرزید، اما محکم بود، ادامه داد:

— همه‌اش به خاطرِ تو بود!

ظاهر جونگکوک آرام مانده بود، ولی در درونش چیزی میلرزید، که آزارش میداد‌.

پلک‌هایش نبض می‌زدند، انگار سعی می‌کرد حرف‌ بزند اما چیزی گیر کرده بود میان نفس و حلقش.

لوسیا عقب‌تر رفت، قدم آخر را برداشت، اما ناگهان برگشت و با صدایی بریده اما جدی تر گفت:

— اما اگه حرفات واقعیته، ثابتش کن، اولین قدم.... هشدار قرمز رو، منحلش کن!

سکوتی فجیح تر افتاد.
باد بینشان پیچید، تارهای موهای لوسیا را بلند کرد و میپرساند، مثل رشته‌ای از اعتماد که در هوا پاره شد.

جونگکوک فقط نگاه کرد. چیزی نگفت، و همین سکوتش، شاید همه چی را بهم میریخت.

لوسیا عمیق نگاهش کرد، نیشخندی زد و گفت:

_ میدونستم.

و بعد به سرعت چرخید و رفت.
جونگکوک به دور شدنش زل زد.

لب‌هایش باز و بعد بسته شدند، بی‌هیچ کلمه‌ای.

پشتِ لوسیا از دیدش دور شد، اما جونگکوک هنوز همان‌جا ایستاده بود، میان صدای برگ‌ها و دیوار سردِ مدرسه.
دستش آهسته بالا رفت، انگار بخواهد چیزی را لمس کند که دیگر نیست.

در ذهنش صدای مادرِ لوسیا تکرار شد:

«اگر قصد ناراحت کردنش رو داری... ازش فاصله بگیر.»

نفسش سنگین شد. انگار تمام اکسیژن دنیا از اطرافش گرفته شده بود.
نگاهش را به نقطه‌یِ زمین دوخت، همان جایی که لوسیا چند لحظه پیش ایستاده بود.

زمزمه‌ای بی‌اختیار از لبش بیرون آمد:

— گندش بزنن.

اما باد، جمله‌اش را ربود.

قدم‌هایش سنگین، بی‌جان، و بی‌جهت شدند.
به سمت ساختمان رفت، سایه‌اش در نورِ طلایی نزدیکِ غروب کشیده شد..

و در گوشه‌ای دیگر از حیاط، چند نگاه کنجکاو لوسیا را تعقیب می‌کردند.
پچ‌پچ‌ها شروع شده بودند.
اما توجهی نکرد. و جلو تر از جونگکوک داخل ساختمان شده بود.

ادامه دارد...
حمایت یادت نره خانومی
دیدگاه ها (۱۴)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا بدون اینکه حتی سرش را ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بعد از اتمام کلاس ها، جلویِ خ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صبح هنوز کامل روشن نشده بود. ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨وارد محوطه مدرسه که شد، به سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط