عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵⁷
(امریکا=ساعت 11:43 PM)
جونگکوک:اوم..ا/ت(بم،مست)
ا/ت:بـ..برو اون ور(گریه)
جونگکوک:چرا بچم رو ازم مخفی میکنی؟(بم،مست)
ا/ت:برو..نمیخوام ببینمت..(گریه)
میرا:مامانی..من دیگه نمیخوام پیشت باشم..من بابام رو میخوام(داد)
جونگکوک:دیدی؟انقد بی عرضه ای که دخترمون رو هم از خودت رنجوندی(بم،مست)
ا/ت:میرا با تو نمیاد(گریه)
جونگکوک:میاد(داد)
____
ا/ت:میرا(جیغ)
*متوجه شدم خواب بودم،رفتم سمت اتاق میرا،یکی بغلش کرده بود*
ا/ت:دخترم رو بزار زمین(عصبی)
جونیور:ا/ت؟حالت خوبه؟
ا/ت:بـ..ببخشید..من فکر کردم..
جونیور:باشه..فهمیدم..نمیخواد بگی
ا/ت:تـ..تو اینجا چیکار میکردی؟
جونیور:میرا ترسیده بود،اومدم پیشش تونست راحت بخوابه..
ا/ت:ممنونم
(صدای زنگ در)
ا/ت:منتظر کسی بودی؟
جونیور:نه..
ا/ت:کی میتونه باشه این وقت شب؟
جونیور:نمیدونم
*رفتیم طبقه پایین،جونیور در رو باز کرد،جونگکوک بود،جونیور سعی کرد در رو ببنده،اما جونگکوک پاش رو لای در گذاشت*
جونگکوک:قسم میخورم میرم..فقط میخوام حرف بزنم..
جونیور:ما با تو حرفی نداریم(عصبی)
*نمیدونم چرا..اما با اینکه سه سال گذشته هنوز هم دلم برای جونگکوک میسوزه*
ا/ت:بنظرم باید بزاریم بیاد تو..
جونیور:مطمئنی؟
ا/ت:شاید..حرفاش مهم باشه..
*جونیور در رو باز کرد،جونگکوک وارد شد و رفتیم روی مبل نشستیم،جونیور وایساده بود،جونگکوک نمیتونست حرف بزنه*
ا/ت:جونیور..بهتره بری..
جونیور:اما..
ا/ت:برو..
*جونیور رفت..من و جونگکوک تنها موندیم*
جونگکوک:ا..اون..دختر کوچولو کیه؟
ا/ت:بچه منه
جونگکوک:باباش کیه؟جونیور؟
ا/ت:نه..
جونگکوک:پس..کیه؟
ا/ت:خودتی..
جونگکوک:ما که بچه دار نمیشدیم..
ا/ت:میبینی که شد..
جونگکوک:اسمش چیه؟
ا/ت:میرا
جونگکوک:اسمی که من دوست دارم(لبخند)
ا/ت:بخاطر تو نیس..خودم دوس داشتم
جونگکوک:باشه
جونگکوک:بهش چی میگی؟ازت نمیپرسه باباش کجاست؟
ا/ت:فکر میکنه شبا وقتی خوابه میای دیدنش و دوباره سریع میری..
جونگکوک:دلش میخواد منو ببینه؟
ا/ت:من نمیخوام تورو ببینه
جونگکوک:ا/ت..بخاطر ی سیلی واقعا منو سه سال ترک کردی؟
ا/ت:بخاطر سیلی نبود..بخاطر سوالی بود که پرسیدم..
جونگکوک:پس احتمالا جونیور باید بهت گفته باشه..
ا/ت:دیگه برام مهم نبود..پس نپرسیدم..
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵⁷
(امریکا=ساعت 11:43 PM)
جونگکوک:اوم..ا/ت(بم،مست)
ا/ت:بـ..برو اون ور(گریه)
جونگکوک:چرا بچم رو ازم مخفی میکنی؟(بم،مست)
ا/ت:برو..نمیخوام ببینمت..(گریه)
میرا:مامانی..من دیگه نمیخوام پیشت باشم..من بابام رو میخوام(داد)
جونگکوک:دیدی؟انقد بی عرضه ای که دخترمون رو هم از خودت رنجوندی(بم،مست)
ا/ت:میرا با تو نمیاد(گریه)
جونگکوک:میاد(داد)
____
ا/ت:میرا(جیغ)
*متوجه شدم خواب بودم،رفتم سمت اتاق میرا،یکی بغلش کرده بود*
ا/ت:دخترم رو بزار زمین(عصبی)
جونیور:ا/ت؟حالت خوبه؟
ا/ت:بـ..ببخشید..من فکر کردم..
جونیور:باشه..فهمیدم..نمیخواد بگی
ا/ت:تـ..تو اینجا چیکار میکردی؟
جونیور:میرا ترسیده بود،اومدم پیشش تونست راحت بخوابه..
ا/ت:ممنونم
(صدای زنگ در)
ا/ت:منتظر کسی بودی؟
جونیور:نه..
ا/ت:کی میتونه باشه این وقت شب؟
جونیور:نمیدونم
*رفتیم طبقه پایین،جونیور در رو باز کرد،جونگکوک بود،جونیور سعی کرد در رو ببنده،اما جونگکوک پاش رو لای در گذاشت*
جونگکوک:قسم میخورم میرم..فقط میخوام حرف بزنم..
جونیور:ما با تو حرفی نداریم(عصبی)
*نمیدونم چرا..اما با اینکه سه سال گذشته هنوز هم دلم برای جونگکوک میسوزه*
ا/ت:بنظرم باید بزاریم بیاد تو..
جونیور:مطمئنی؟
ا/ت:شاید..حرفاش مهم باشه..
*جونیور در رو باز کرد،جونگکوک وارد شد و رفتیم روی مبل نشستیم،جونیور وایساده بود،جونگکوک نمیتونست حرف بزنه*
ا/ت:جونیور..بهتره بری..
جونیور:اما..
ا/ت:برو..
*جونیور رفت..من و جونگکوک تنها موندیم*
جونگکوک:ا..اون..دختر کوچولو کیه؟
ا/ت:بچه منه
جونگکوک:باباش کیه؟جونیور؟
ا/ت:نه..
جونگکوک:پس..کیه؟
ا/ت:خودتی..
جونگکوک:ما که بچه دار نمیشدیم..
ا/ت:میبینی که شد..
جونگکوک:اسمش چیه؟
ا/ت:میرا
جونگکوک:اسمی که من دوست دارم(لبخند)
ا/ت:بخاطر تو نیس..خودم دوس داشتم
جونگکوک:باشه
جونگکوک:بهش چی میگی؟ازت نمیپرسه باباش کجاست؟
ا/ت:فکر میکنه شبا وقتی خوابه میای دیدنش و دوباره سریع میری..
جونگکوک:دلش میخواد منو ببینه؟
ا/ت:من نمیخوام تورو ببینه
جونگکوک:ا/ت..بخاطر ی سیلی واقعا منو سه سال ترک کردی؟
ا/ت:بخاطر سیلی نبود..بخاطر سوالی بود که پرسیدم..
جونگکوک:پس احتمالا جونیور باید بهت گفته باشه..
ا/ت:دیگه برام مهم نبود..پس نپرسیدم..
ادامه دارد...
- ۹.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط