❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 213♡。)
باهم همقدم شدیم و سمت اتاق من راه افتادیم.
رفتم داخل اتاق و سریع راهشو سد کردم.
متعجب نگام کرد.
شیطون گفتم : چیه؟
جونگکوک : این قد علم کردن جلوي در يعني نميذاري بيام تو؟
خبیث گفتم : نه... نمیذارم...
چشماشو تنگ کرد و گفت : اما دعوت شده بودم.
شونه بالا انداختم
و گفتم : اون قبل از این بود که خواستگاري كني..
لبخند زد و زل زد بهم.
شیطون گفتم : تا حالا خبري مبني بر اينکه یه مرد ٤ روز براي عروسش صبر کنه و بمیره به دستمون نرسیده
واي خدا گفتم عروسش..واقعا؟
لبم رو گاز گرفتم و رفتم
داخل اتاق و در رو بستم.
صداي خنده بلندش از پشت در اومد.
خنده اش که اروم شد جدي گفت : کریستینا..
با احساس گفتم : جانم
حس کردم صداش از خشم لرزون و پردرد شد
و گفت : اینبار... قالم نذاريا..هرچي که شد،هرچي..حتي اگه مسئله مرگ و زندگیم باشه
حاضر نیستم از دستت بدم اگه قراره بمیرم بذار بمیرم و باز بي وفايي و بهم خوردن مراسممون و با رقیب بودنت رو نبینم..باشه؟
اشکم روي صورتم سر خورد و گفتم : باشه..
پردرد گفت : قول بده.
چشمامو بستم و داغون گفتم : قول میدم
حس کردم دستش رو روي در گذاشت
و گفت : بخوابي همه وجودم..
لبخندي روي لبام اومد.
صداي قدمهاش میگفت رفت.
موهامو باز کردم و خودمو پرت کردم
تو تخت به سقف نگاه کردم.
يعني دوباره داره بهم فرصت داده میشه؟
فرصت جبران؟ فرصت خوشبخت شدن؟
باورش برام خيلي سخت
و در عین حال خيلي شيرين بود.
توي روياهاي قشنگ دخترونه ام غرق شدم.
شب باز با کابوس از خواب پریدم لعنتي..
صبح ولي پرانرژي تر از همیشه پامو از اتاق بیرون گذاشتم.
خوب یاد گرفته بودم کابوسهام
رو توي شب و تخت مدفون کنم.
اونقدر که خواب داشت برام ترسناک میشد.
نامه اي براي نلي نوشتم
و ازش دعوت کردم تو عروسیم باشه
و بعد رفتم سرمیز صبحانه.
متاسفانه جولي در کنار بقیه سر میز نشسته بود و این جلوي در نگهم داشت.
(。♡part 213♡。)
باهم همقدم شدیم و سمت اتاق من راه افتادیم.
رفتم داخل اتاق و سریع راهشو سد کردم.
متعجب نگام کرد.
شیطون گفتم : چیه؟
جونگکوک : این قد علم کردن جلوي در يعني نميذاري بيام تو؟
خبیث گفتم : نه... نمیذارم...
چشماشو تنگ کرد و گفت : اما دعوت شده بودم.
شونه بالا انداختم
و گفتم : اون قبل از این بود که خواستگاري كني..
لبخند زد و زل زد بهم.
شیطون گفتم : تا حالا خبري مبني بر اينکه یه مرد ٤ روز براي عروسش صبر کنه و بمیره به دستمون نرسیده
واي خدا گفتم عروسش..واقعا؟
لبم رو گاز گرفتم و رفتم
داخل اتاق و در رو بستم.
صداي خنده بلندش از پشت در اومد.
خنده اش که اروم شد جدي گفت : کریستینا..
با احساس گفتم : جانم
حس کردم صداش از خشم لرزون و پردرد شد
و گفت : اینبار... قالم نذاريا..هرچي که شد،هرچي..حتي اگه مسئله مرگ و زندگیم باشه
حاضر نیستم از دستت بدم اگه قراره بمیرم بذار بمیرم و باز بي وفايي و بهم خوردن مراسممون و با رقیب بودنت رو نبینم..باشه؟
اشکم روي صورتم سر خورد و گفتم : باشه..
پردرد گفت : قول بده.
چشمامو بستم و داغون گفتم : قول میدم
حس کردم دستش رو روي در گذاشت
و گفت : بخوابي همه وجودم..
لبخندي روي لبام اومد.
صداي قدمهاش میگفت رفت.
موهامو باز کردم و خودمو پرت کردم
تو تخت به سقف نگاه کردم.
يعني دوباره داره بهم فرصت داده میشه؟
فرصت جبران؟ فرصت خوشبخت شدن؟
باورش برام خيلي سخت
و در عین حال خيلي شيرين بود.
توي روياهاي قشنگ دخترونه ام غرق شدم.
شب باز با کابوس از خواب پریدم لعنتي..
صبح ولي پرانرژي تر از همیشه پامو از اتاق بیرون گذاشتم.
خوب یاد گرفته بودم کابوسهام
رو توي شب و تخت مدفون کنم.
اونقدر که خواب داشت برام ترسناک میشد.
نامه اي براي نلي نوشتم
و ازش دعوت کردم تو عروسیم باشه
و بعد رفتم سرمیز صبحانه.
متاسفانه جولي در کنار بقیه سر میز نشسته بود و این جلوي در نگهم داشت.
- ۱.۸k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط