جاده های کردستان آنقدر ناامن بود. وقتی که میخواستی از شهر

جاده های کردستان آنقدر ناامن بود. وقتی که میخواستی از شهری به شهر دیگر بروی مخصوصا در تاریکی باید گاز ماشین را میگرفتی پشت سرت را هم نگاه نمیکردی اما زین الدین که همراهت بود موقع اذان باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند اصلا راه نداشت . بعد از شهادتش یکی از بچه ها خوابش را دید ! توی مکه داشته زیارت میکرده یک عده هم همراهش بوده اند گفته بود اینجا چه کار میکنی؟ جواب داده بود به خاطر نمازهای اول وقتم اینجا هم فرمانده ام . منبع کتاب زین الدین انتشارات روایت فتح.
دیدگاه ها (۲)

اولین بار که لیلا پرسید مامان چند سال با هم زندگی کردید توی ...

اگر دلبستی محکم نبند چون او میرود تو می مانی و یک گره کور

شرح در تصویر

شهید گمنام سلام ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط