همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 7.
"ویو پارک دوین"
جلسه طراحی بالاخره تموم شد..
بعد از دو ساعت بحث..
سه ساعت اصلاح..
و هزار بار عوض کردن نقشه ها..
دیگه مغزم رسما خاموش شده بود..
پرونده هامو جمع کردم..
و از اتاق جلسه بیرون اومدم..
هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای آشنایی شنیدم..
_«دوین!»
برگشتم..
ملیس داشت دست تکون میداد..
سوآ هم کنارش وایستاده بود..
هردوشون یه قیافه مشکوک داشتن..
همون قیافه ای که هر وقت میخواستن فضولی کنن به خودشون میگرفتن..
+«نه.»
_«چی نه؟»
+«قبل اینکه حرف بزنین نه.»
سوآ ابروش بالا رفت..
_«ما هنوز چیزی نگفتیم.»
+«ولی میدونم چی میخواین بگین.»
ملیس دستشو روی کمرش گذاشت..
_«باشه.»
_«پس بگو.»
+«چیو؟»
_«چرا رئیس جدید تو رو صدا زد؟»
لعنت..
همینو میخواستم نشنوم..
+«برای کار.»
سوآ پوزخند زد..
_«دروغ.»
+«برای کار گفتم.»
_«نه.»
ملیس هم وارد بحث شد..
_«من سه ساله میشناسمت.»
_«وقتی دروغ میگی گوش چپت تکون میخوره.»
سریع دستمو روی گوشم گذاشتم..
+«تکون نمیخوره.»
_«خورد.»
+«نخورد.»
_«خورد.»
+«لعنت بهت.»
سوآ خندید..
بعد دستمو گرفت..
_«بیا.»
+«کجا؟»
_«اتاق استراحت.»
+«چرا؟»
_«بازجویی.»
+«نمیام.»
_«میای.»
+«نمیام.»
ملیس بازوی دیگه امو گرفت..
_«میای.»
+«خیانتکارا.»
_«دوستاتیم.»
+«فرقش چیه؟»
_«هیچی.»
و قبل اینکه بتونم فرار کنم..
منو کشیدن سمت اتاق استراحت..
چند دقیقه بعد..
روی مبل افتاده بودم..
ملیس روبه روم نشسته بود..
سوآ کنارم..
و هردوشون مثل کارآگاه ها نگام میکردن..
+«این نگاه ها غیر قانونیه.»
_«حرف بزن.»
+«نه.»
_«دوین.»
+«نه.»
_«دوین.»
+«نه.»
_«دوووین.»
+«اوه خدای من.»
سرمو به پشتی مبل کوبیدم..
این دوتا ولم نمیکردن..
سوآ دست به سینه شد..
_«خب؟»
+«خب چی؟»
_«رئیس چی گفت؟»
+«هیچی.»
_«دروغ.»
+«چرا هیچکس حرف منو باور نمیکنه؟»
ملیس و سوآ همزمان گفتن:
_«چون تویی.»
+«متنفرم ازتون.»
_«ماهم دوستت داریم.»
چند ثانیه سکوت کردم..
واقعا نمیخواستم بگم..
ولی...
بعد یاد حرف جونگ کوک افتادم..
هیچکس نباید بفهمه..
حتی دوستاتون..
همین جمله کافی بود..
اعصابم دوباره خورد بشه..
کی بود که برای من تعیین تکلیف کنه؟
اصلا چرا باید بهش گوش میدادم؟
رئیس شرکت بود..
نه صاحب زندگیم..
چشمامو ریز کردم..
ملیس متوجه شد..
_«اون قیافه رو میشناسم.»
سوآ هم سر تکون داد..
_«منم.»
_«الان داره یه کار لجبازانه میکنه.»
+«خب که چی؟»
_«دوین...»
+«چی؟»
_«چی توی سرت میگذره؟»
لبخند آرومی زدم..
و همونجا فهمیدن قراره یه چیزی بشنون..
یه چیزی بزرگ..
خیلی بزرگ..
+«خب...»
ملیس خم شد جلو..
سوآ هم همینطور..
+«اگه بهتون یه چیزی بگم..»
_«هوم؟»
+«قول میدین سکته نکنین؟»
_«نه.»
+«قول میدین جیغ نزنین؟»
_«نه.»
+«قول میدین آروم باشین؟»
_«نه.»
هوفی کشیدم..
+«عالیه.»
چند ثانیه ساکت موندم..
بعد گفتم:
+«اون مردی که صبح توی خونم بود رو یادتونه؟»
سوآ پلک زد..
_«دزد؟»
+«اره.»
ملیس سر تکون داد..
_«خب؟»
+«دزد نبود.»
_«چی؟»
+«دزد نبود.»
_«پس کی بود؟»
+«جئون جونگ کوک.»
سکوت..
یه سکوت خیلی سنگین..
ملیس پلک زد..
سوآ پلک زد..
بعد دوباره پلک زدن..
و دوباره..
انگار مغزشون هنگ کرده بود..
_«چی؟»
+«جئون جونگ کوک.»
_«رئیس؟»
+«اره.»
_«رئیس؟»
+«اره.»
_«همین رئیس؟»
+«ارهههه.»
چند ثانیه بعد..
صدای جیغشون کل اتاق رو برداشت..
_«چییییییییییییی؟!»
+«خفه شین!»
_«غیر ممکنه!»
_«دروغ میگی!»
_«شوخی میکنی!»
+«کاش شوخی میکردم.»
ملیس از جاش بلند شد..
_«نه وایسا.»
_«از اول تعریف کن.»
سوآ هم بلند شد..
_«از لحظه تولدت تعریف کن.»
+«خفه شو.»
_«همه چی رو بگو.»
و من...
همه چی رو تعریف کردم..
از خرید خونه..
تا دیدن جونگ کوک وسط اتاقم..
تا سند ها..
تا دعوا..
تا دفتر مدیرعامل..
تا قانون مسخره اش..
تا اینکه گفته بود کسی نباید بفهمه..
وقتی حرفم تموم شد..
هردوشون خشکشون زده بود..
ملیس به سقف زل زده بود..
سوآ به دیوار..
بعد یهو..
سوآ گفت:
_«من مردم.»
ملیس گفت:
_«منم.»
+«مرسی بابت حمایتتون.»
_«تو با رئیس زندگی میکنی!»
+«فعلا شاید.»
_«نه.»
_«فعلا قطعا.»
ملیس نشست کنارم..
و شونه هامو گرفت..
_«دوین.»
+«جانم؟»
_«تو شخصیت اصلی یه سریال کره ای شدی؟»
+«فکر کنم.»
سوآ یهو زد زیر خنده..
بعد ملیس..
بعد من..
تا چند دقیقه فقط میخندیدیم..
اما نمیدونستیم...
در همون لحظه..
پشت در نیمه باز اتاق استراحت..
کسی ایستاده بود..
کسی که دقیقا اسم خودش رو از دهن ما شنیده بود...
جئون جونگ کوک...
پارت 7.
"ویو پارک دوین"
جلسه طراحی بالاخره تموم شد..
بعد از دو ساعت بحث..
سه ساعت اصلاح..
و هزار بار عوض کردن نقشه ها..
دیگه مغزم رسما خاموش شده بود..
پرونده هامو جمع کردم..
و از اتاق جلسه بیرون اومدم..
هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای آشنایی شنیدم..
_«دوین!»
برگشتم..
ملیس داشت دست تکون میداد..
سوآ هم کنارش وایستاده بود..
هردوشون یه قیافه مشکوک داشتن..
همون قیافه ای که هر وقت میخواستن فضولی کنن به خودشون میگرفتن..
+«نه.»
_«چی نه؟»
+«قبل اینکه حرف بزنین نه.»
سوآ ابروش بالا رفت..
_«ما هنوز چیزی نگفتیم.»
+«ولی میدونم چی میخواین بگین.»
ملیس دستشو روی کمرش گذاشت..
_«باشه.»
_«پس بگو.»
+«چیو؟»
_«چرا رئیس جدید تو رو صدا زد؟»
لعنت..
همینو میخواستم نشنوم..
+«برای کار.»
سوآ پوزخند زد..
_«دروغ.»
+«برای کار گفتم.»
_«نه.»
ملیس هم وارد بحث شد..
_«من سه ساله میشناسمت.»
_«وقتی دروغ میگی گوش چپت تکون میخوره.»
سریع دستمو روی گوشم گذاشتم..
+«تکون نمیخوره.»
_«خورد.»
+«نخورد.»
_«خورد.»
+«لعنت بهت.»
سوآ خندید..
بعد دستمو گرفت..
_«بیا.»
+«کجا؟»
_«اتاق استراحت.»
+«چرا؟»
_«بازجویی.»
+«نمیام.»
_«میای.»
+«نمیام.»
ملیس بازوی دیگه امو گرفت..
_«میای.»
+«خیانتکارا.»
_«دوستاتیم.»
+«فرقش چیه؟»
_«هیچی.»
و قبل اینکه بتونم فرار کنم..
منو کشیدن سمت اتاق استراحت..
چند دقیقه بعد..
روی مبل افتاده بودم..
ملیس روبه روم نشسته بود..
سوآ کنارم..
و هردوشون مثل کارآگاه ها نگام میکردن..
+«این نگاه ها غیر قانونیه.»
_«حرف بزن.»
+«نه.»
_«دوین.»
+«نه.»
_«دوین.»
+«نه.»
_«دوووین.»
+«اوه خدای من.»
سرمو به پشتی مبل کوبیدم..
این دوتا ولم نمیکردن..
سوآ دست به سینه شد..
_«خب؟»
+«خب چی؟»
_«رئیس چی گفت؟»
+«هیچی.»
_«دروغ.»
+«چرا هیچکس حرف منو باور نمیکنه؟»
ملیس و سوآ همزمان گفتن:
_«چون تویی.»
+«متنفرم ازتون.»
_«ماهم دوستت داریم.»
چند ثانیه سکوت کردم..
واقعا نمیخواستم بگم..
ولی...
بعد یاد حرف جونگ کوک افتادم..
هیچکس نباید بفهمه..
حتی دوستاتون..
همین جمله کافی بود..
اعصابم دوباره خورد بشه..
کی بود که برای من تعیین تکلیف کنه؟
اصلا چرا باید بهش گوش میدادم؟
رئیس شرکت بود..
نه صاحب زندگیم..
چشمامو ریز کردم..
ملیس متوجه شد..
_«اون قیافه رو میشناسم.»
سوآ هم سر تکون داد..
_«منم.»
_«الان داره یه کار لجبازانه میکنه.»
+«خب که چی؟»
_«دوین...»
+«چی؟»
_«چی توی سرت میگذره؟»
لبخند آرومی زدم..
و همونجا فهمیدن قراره یه چیزی بشنون..
یه چیزی بزرگ..
خیلی بزرگ..
+«خب...»
ملیس خم شد جلو..
سوآ هم همینطور..
+«اگه بهتون یه چیزی بگم..»
_«هوم؟»
+«قول میدین سکته نکنین؟»
_«نه.»
+«قول میدین جیغ نزنین؟»
_«نه.»
+«قول میدین آروم باشین؟»
_«نه.»
هوفی کشیدم..
+«عالیه.»
چند ثانیه ساکت موندم..
بعد گفتم:
+«اون مردی که صبح توی خونم بود رو یادتونه؟»
سوآ پلک زد..
_«دزد؟»
+«اره.»
ملیس سر تکون داد..
_«خب؟»
+«دزد نبود.»
_«چی؟»
+«دزد نبود.»
_«پس کی بود؟»
+«جئون جونگ کوک.»
سکوت..
یه سکوت خیلی سنگین..
ملیس پلک زد..
سوآ پلک زد..
بعد دوباره پلک زدن..
و دوباره..
انگار مغزشون هنگ کرده بود..
_«چی؟»
+«جئون جونگ کوک.»
_«رئیس؟»
+«اره.»
_«رئیس؟»
+«اره.»
_«همین رئیس؟»
+«ارهههه.»
چند ثانیه بعد..
صدای جیغشون کل اتاق رو برداشت..
_«چییییییییییییی؟!»
+«خفه شین!»
_«غیر ممکنه!»
_«دروغ میگی!»
_«شوخی میکنی!»
+«کاش شوخی میکردم.»
ملیس از جاش بلند شد..
_«نه وایسا.»
_«از اول تعریف کن.»
سوآ هم بلند شد..
_«از لحظه تولدت تعریف کن.»
+«خفه شو.»
_«همه چی رو بگو.»
و من...
همه چی رو تعریف کردم..
از خرید خونه..
تا دیدن جونگ کوک وسط اتاقم..
تا سند ها..
تا دعوا..
تا دفتر مدیرعامل..
تا قانون مسخره اش..
تا اینکه گفته بود کسی نباید بفهمه..
وقتی حرفم تموم شد..
هردوشون خشکشون زده بود..
ملیس به سقف زل زده بود..
سوآ به دیوار..
بعد یهو..
سوآ گفت:
_«من مردم.»
ملیس گفت:
_«منم.»
+«مرسی بابت حمایتتون.»
_«تو با رئیس زندگی میکنی!»
+«فعلا شاید.»
_«نه.»
_«فعلا قطعا.»
ملیس نشست کنارم..
و شونه هامو گرفت..
_«دوین.»
+«جانم؟»
_«تو شخصیت اصلی یه سریال کره ای شدی؟»
+«فکر کنم.»
سوآ یهو زد زیر خنده..
بعد ملیس..
بعد من..
تا چند دقیقه فقط میخندیدیم..
اما نمیدونستیم...
در همون لحظه..
پشت در نیمه باز اتاق استراحت..
کسی ایستاده بود..
کسی که دقیقا اسم خودش رو از دهن ما شنیده بود...
جئون جونگ کوک...
- ۱۰.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط