پارت ۹
پارت ۹
صبح روز بعد، اولین چیزی که دیدم پیام جیوو بود.
*:
— خببببببب؟ 👀
همونطور که هنوز نصفه خواب بودم، اخم کردم.
+:
— ساعت هشته صبح روانی.
سه نقطه ظاهر شد.
*:
— یعنی تا الان بیدار بودی بهش فکر میکردی؟
بالشمو برداشتم گذاشتم روی صورتم.
لعنت به جیوو.
چون بدتر از همه این بود که…
حق داشت.
از دیشب تا الان، مغزم ول کن اون مرد نبود.
اون نگاهها.
اون لحن آرومش.
اون «شب بخیر ا/ت» لعنتی.
گوشیو کنار انداختم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
که خب… موفق نشدم.
---
کافه امروز شلوغتر از همیشه بود.
و من از صبح سه بار سفارش مشتریا رو اشتباه زده بودم چون ذهنم یه جای دیگه بود.
*:
— ا/ت.
+:
— هوم؟
*:
— اون خانوم پنج دقیقهست داره میگه شیرسویا نمیخواد.
چشمام گرد شد.
+:
— اوه.
جیوو خندهش گرفت.
*:
— تو رسماً رفتی تو فاز عاشقانه.
+:
— من عاشق نشدم.
*:
— هنوز نه.
قبل اینکه بتونم جوابشو بدم، صدای زنگ در کافه اومد.
و قلب احمقم بدون اجازه تند زد.
سرمو بالا آوردم…
و لعنتی.
جونگکوک.
این بار لباس مشکیش رسمیتر بود.
پیراهن تیره، ساعت مشکی، موهای مرتبتر…
و همون نگاه سنگینی که باعث میشد آدم ناخودآگاه ساکت شه.
ولی چیزی که باعث شد نفسم گیر کنه…
این بود که دستش باندپیچی شده بود.
همون دستی که دیشب پانسمان کرده بودم.
جونگکوک مستقیم اومد سمت کانتر.
و بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره، گفت:
-:
— یه آمریکانو.
پوفی کشیدم.
+:
— تو واقعاً شخصیت اصلی افسردهای.
گوشه لبش خیلی کم تکون خورد.
-:
— و تو زیادی قهوههاتو شیرین میکنی.
جیوو از اونور آروم زیر لب گفت:
*:
— اوه مای گاد اینا دارن فلرت میکنن.
+:
— جیوو خفه شو!
جونگکوک خیلی کوتاه به جیوو نگاه کرد.
*:
— سلام آقای ترسناک.
برای اولین بار، جونگکوک خیلی آروم سر تکون داد.
و جیوو بعداً قطعاً بابت همین حرکت سکته میکرد.
داشتم قهوه درست میکردم که یه دختر وارد کافه شد.
خوشگل بود.
خیلی خوشگل.
موهای بلند صاف، لباس گرون، آرایش بینقص.
و مستقیم رفت سمت جونگکوک.
قلبم یهویی یه حس بد گرفت.
دختر خم شد سمتش.
— جواب تلفناتو نمیدی جونگکوک.
جونگکوک حتی نگاهشم نکرد.
-:
— سرم شلوغ بود.
دختر لبخند مصنوعی زد و دستشو گذاشت روی شونه جونگکوک.
و من دقیقاً همون لحظه فهمیدم چرا آدمای حسود مرتکب قتل میشن.
صبر کن چی؟!
چرا اصلاً باید حسود میشدم؟!
سریع نگاهمو دزدیدم و الکی مشغول دستگاه شدم.
ولی مغزم داشت منفجر میشد.
اون دختر کی بود؟
دوست دخترش؟
نامزدش؟
لعنتی چرا برام مهم بود؟!
صدای دختر دوباره اومد.
— امشب میبینمت دیگه؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
سرد.
بیحوصله.
-:
— نه.
دختر اخماش رفت تو هم.
— جونگکوک…
ولی قبل اینکه ادامه بده، نگاه جونگکوک خیلی کوتاه سمت من اومد.
و بعد…
خیلی آروم گفت:
-:
— گفتم نه.
اون دختر بالاخره متوجه شد.
متوجه اینکه توجه جونگکوک جای دیگهست.
و وقتی نگاهش روی من افتاد…
اوه.
اون نگاه اصلاً دوستانه نبود.
دختر بدون حرف بیشتری از کافه رفت بیرون.
و من هنوز داشتم الکی به دستگاه قهوه ور میرفتم تا مجبور نباشم به قلب احمقم فکر کنم.
چند ثانیه بعد، جونگکوک آروم گفت:
-:
— قهوهم سوخت.
سرمو بالا آوردم.
+:
— چی؟
خیلی کم خم شد سمتم.
و با همون صدای آروم و خطرناکش گفت:
-:
— چون حواست به من نبود.
صبح روز بعد، اولین چیزی که دیدم پیام جیوو بود.
*:
— خببببببب؟ 👀
همونطور که هنوز نصفه خواب بودم، اخم کردم.
+:
— ساعت هشته صبح روانی.
سه نقطه ظاهر شد.
*:
— یعنی تا الان بیدار بودی بهش فکر میکردی؟
بالشمو برداشتم گذاشتم روی صورتم.
لعنت به جیوو.
چون بدتر از همه این بود که…
حق داشت.
از دیشب تا الان، مغزم ول کن اون مرد نبود.
اون نگاهها.
اون لحن آرومش.
اون «شب بخیر ا/ت» لعنتی.
گوشیو کنار انداختم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
که خب… موفق نشدم.
---
کافه امروز شلوغتر از همیشه بود.
و من از صبح سه بار سفارش مشتریا رو اشتباه زده بودم چون ذهنم یه جای دیگه بود.
*:
— ا/ت.
+:
— هوم؟
*:
— اون خانوم پنج دقیقهست داره میگه شیرسویا نمیخواد.
چشمام گرد شد.
+:
— اوه.
جیوو خندهش گرفت.
*:
— تو رسماً رفتی تو فاز عاشقانه.
+:
— من عاشق نشدم.
*:
— هنوز نه.
قبل اینکه بتونم جوابشو بدم، صدای زنگ در کافه اومد.
و قلب احمقم بدون اجازه تند زد.
سرمو بالا آوردم…
و لعنتی.
جونگکوک.
این بار لباس مشکیش رسمیتر بود.
پیراهن تیره، ساعت مشکی، موهای مرتبتر…
و همون نگاه سنگینی که باعث میشد آدم ناخودآگاه ساکت شه.
ولی چیزی که باعث شد نفسم گیر کنه…
این بود که دستش باندپیچی شده بود.
همون دستی که دیشب پانسمان کرده بودم.
جونگکوک مستقیم اومد سمت کانتر.
و بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره، گفت:
-:
— یه آمریکانو.
پوفی کشیدم.
+:
— تو واقعاً شخصیت اصلی افسردهای.
گوشه لبش خیلی کم تکون خورد.
-:
— و تو زیادی قهوههاتو شیرین میکنی.
جیوو از اونور آروم زیر لب گفت:
*:
— اوه مای گاد اینا دارن فلرت میکنن.
+:
— جیوو خفه شو!
جونگکوک خیلی کوتاه به جیوو نگاه کرد.
*:
— سلام آقای ترسناک.
برای اولین بار، جونگکوک خیلی آروم سر تکون داد.
و جیوو بعداً قطعاً بابت همین حرکت سکته میکرد.
داشتم قهوه درست میکردم که یه دختر وارد کافه شد.
خوشگل بود.
خیلی خوشگل.
موهای بلند صاف، لباس گرون، آرایش بینقص.
و مستقیم رفت سمت جونگکوک.
قلبم یهویی یه حس بد گرفت.
دختر خم شد سمتش.
— جواب تلفناتو نمیدی جونگکوک.
جونگکوک حتی نگاهشم نکرد.
-:
— سرم شلوغ بود.
دختر لبخند مصنوعی زد و دستشو گذاشت روی شونه جونگکوک.
و من دقیقاً همون لحظه فهمیدم چرا آدمای حسود مرتکب قتل میشن.
صبر کن چی؟!
چرا اصلاً باید حسود میشدم؟!
سریع نگاهمو دزدیدم و الکی مشغول دستگاه شدم.
ولی مغزم داشت منفجر میشد.
اون دختر کی بود؟
دوست دخترش؟
نامزدش؟
لعنتی چرا برام مهم بود؟!
صدای دختر دوباره اومد.
— امشب میبینمت دیگه؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
سرد.
بیحوصله.
-:
— نه.
دختر اخماش رفت تو هم.
— جونگکوک…
ولی قبل اینکه ادامه بده، نگاه جونگکوک خیلی کوتاه سمت من اومد.
و بعد…
خیلی آروم گفت:
-:
— گفتم نه.
اون دختر بالاخره متوجه شد.
متوجه اینکه توجه جونگکوک جای دیگهست.
و وقتی نگاهش روی من افتاد…
اوه.
اون نگاه اصلاً دوستانه نبود.
دختر بدون حرف بیشتری از کافه رفت بیرون.
و من هنوز داشتم الکی به دستگاه قهوه ور میرفتم تا مجبور نباشم به قلب احمقم فکر کنم.
چند ثانیه بعد، جونگکوک آروم گفت:
-:
— قهوهم سوخت.
سرمو بالا آوردم.
+:
— چی؟
خیلی کم خم شد سمتم.
و با همون صدای آروم و خطرناکش گفت:
-:
— چون حواست به من نبود.
- ۹۵
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط