یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتشین گرفته را
بر التهاب سرد درونم کشید و رفت

من در سکوت بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت

شاید به پای حرمت ویرانه های عشق مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
دیدگاه ها (۱)

وقتــــــے حواســــــــت نیســـــت زیبــــــــــاترین...

من در خود شکسته ام ......اما تو در خود شکفته ای ....من میکشم...

مرا در خاطراتت اینگونه یاد کن .....کمی تنها .....کمی بی کس ....

من از "خوب ها" بیشتر میترسماخر... تو روزی "خوب " من بودی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط