چون سر زلف تو آشفته خیالی تا کی

چون سر زلف تو آشفته خیالی تا کی?!
من و عشقِ تو و سودای محالی تا کی?!

نه کناری! نه کلامی! نه گرفتم ز تو کامی
سهم من از تو فقط خنده ی خالی تا کی?!

کوچه ی وصل تو را شسته دو چشم تر من
بزنم پرسه در این کوی و حوالی تا کی?!

شده در کنج دلم سبز, نهال غمِ تو
بزنم تکیه بر این تازه نهالی تا کی?!

شده ام هر شب و روز دست به گریبان غمت
بین من با غم تو, جنگ و جدالی تا کی?!

روزه ی هجر تو را طاقت افطاری نیست
جست و جوی رخ آن ماه هلالی تا کی?!

خون دل در عوض باده ی لعلت نوشم
تر کنم من لب از این رزق حلالی تا کی?!

زیر پا می نهی ام تا که به کامت برسی
این چنین سهل کنی, سیر تعالی تا کی?!

بس کنم من دگر این خواهش بی حاصل خویش
پر کنم دفتر از این قیل و مقالی تا کی?!
دیدگاه ها (۳)

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منیدرد خود با که بگویم که ، تو در...

او مرا دیگـــــر نمی خواهد خدابی سبب مجنوڹ و بیمارش منماو بہ...

امید باراننیمه شب، من با تو و مهتاب ، یعنی ممکن استدر میان د...

بی‌قرار توام و در دل تنگم گله‌هاستآه بی‌تاب شدن، عادت کم‌حوص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط