#P𝗔R𝗧 : 104

#P𝗔R𝗧 : 104
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

لارا هنوز در میانِ مهِ گیجِ بیمارستان غرق بود. حرف‌های تهیونگ مثلِ موج‌هایی دوردست به ساحلِ ذهنش می‌رسیدند، اما هنوز قادر به درکِ کاملِشان نبود.

+تهیونگ زنده‌‌ست؟

+من تو بهشتم...

+خواهر خنگِ من!؟

هر کلمه، مثلِ یک تکه از پازلِ گمشده‌ای بود که او سال‌ها بود به دنبالش می‌گشت؛ اما تکه‌ها به هم نمی‌آمدند. چطور ممکن بود؟ تهیونگ برادرِ مهربان و همیشه خندانش، سال‌ها پیش...

یادِ چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی تهیونگ افتاد، همان نگاهِ عمیق و آمیخته به درد که سعی داشت چیزی را پنهان کند.
و بعد، یادِ جونگکوک...
آن همه خون...
وحشتِ لحظه‌ی اول...

آهی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز هم انگار در همان لحظه گیر کرده بود، میانِ ترس از دست دادن و امیدِ واهیِ بازگشت.

صدای قدم‌هایی که نزدیک می‌شدند، سکوت را شکست.
لارا با احتیاط سرش را چرخاند.

جونگکوک بود.

با وجودِ بانداژِ روی شانه‌اش و رنگِ پریدگیِ صورتش، لبخندِ کمرنگی روی لب داشت؛ لبخندی که انگار تمامِ دنیا را به او هدیه می‌داد.
آرام کنار تختش نشست.

جونگکوک:بیدار شدی...

صدایش آرام بود، اما خش‌دار؛ مثلِ کسی که مدت‌ها حرف نزده باشد.

لارا نتوانست حرفی بزند.
فقط به او خیره ماند؛ به چشم‌هایش، به لبخندش، به واقعیتی که داشت کم‌کم در مقابلش شکل می‌گرفت.

جونگکوک با دیدنِ گیجی و تردید در چشمانِ لارا، دستش را آرام روی دستِ او گذاشت.
پوستِ سردِ دستِ لارا، او را لرزاند.

جونگکوک:می‌دونم سخته...
ولی همه‌چی درست می‌شه.
تهیونگ...
اون همه چیو برات توضیح میده.
وقتی که آماده باشی.

لارا نفسِ عمیقی کشید.
دستش را که روی دستِ جونگکوک بود، فشرد.

لارا:تهیونگ...
اون واقعاً... زنده‌ست؟

جونگکوک با لبخندی که کمی دردناک‌تر شده بود، سر تکان داد.

جونگکوک:آره...
خیلی وقته که زنده‌ست.
فقط...
یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدیم فعلاً سکوت کنیم.
اما الان...
دیگه وقتشه.
وقتشه که همه‌چی رو بدونی.

لارا اشک‌هایش را که داشت در چشمانش جمع می‌شد، قورت داد.
حالا دیگر سردرگم نبود؛ فقط سنگینیِ حقیقتی را حس می‌کرد که قرار بود جهانش را زیر و رو کند.

لارا:ولی...
چرا؟
چرا باید همه چی اینقدر...
رازآلود باشه؟

جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.
انگار داشت خاطراتِ دور و تلخی را مرور می‌کرد.

جونگکوک:بعضی وقت‌ها...
رازها برای محافظت ساخته می‌شن.
محافظت از کسایی که دوستشون داریم.
و محافظت از خودمون.
اما بعضی رازها هم...
مثلِ یه زخمن که هیچ‌وقت خوب نمیشن.
فقط منتظرن تا بالاخره باز بشن.

مکثی کرد و دوباره به لارا نگاه کرد؛ نگاهش پر از حرف‌های ناگفته بود.

جونگکوک:تهیونگ...اون فقط می‌خواست تو رو نجات بده.
از یه چیزی که از خیلی وقت پیش دنبالت بود.
چیزی که حتی خودتم ازش خبر نداشتی.

لارا با شنیدن این حرف، احساسِ سرما کرد.
ترسِ قدیمی و ناآشنایی که همیشه در اعماقِ وجودش حس می‌کرد، حالا داشت خودش را بیشتر نشان می‌داد.

لارا:دنبالِ من بود؟
چیزی که...
ازش خبر نداشتم؟

جونگکوک سر تکان داد.

جونگکوک:آره.
و حالا که برگشته...
خیلی چیزا فرق می‌کنه.
یه بازیِ خطرناک شروع شده.
بازی‌ای که خیلی وقته شروع شده بود، ولی ما تازه متوجهش شدیم.

صدایش آرام بود، اما هر کلمه‌اش مثلِ ضربه‌ای به روحِ لارا بود.

جونگکوک:ما باید مراقب باشیم لارا.
خیلی خیلی مراقب چون اون..واقعاً ترسناکه و عشقش..
می‌تونه همه‌چیز رو نابود کنه.

لارا به چشمانِ جونگکوک خیره شد.
در عمقِ نگاهش، نگرانی و ترسی را دید که از خودش هم فراتر می‌رفت؛ ترسی که انگار به آینده‌ای تاریک و نامعلوم اشاره داشت.
دستانش را محکم‌تر مشت کرد و گفت:ولی تو..تو کسی بودی که جون پدر و مادرم رو گرفتی!
دیدگاه ها (۷)

#P𝗔R𝗧 : 105#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : ۱٠6#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 103#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 102#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 93 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط