حکایت من

حکایت من
حکایت کسی بود
که عاشق دریا بود اما قایق نداشت
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت
زخم داشت اما ننالید
بغض داشت اما گریه نکرد
حکایت من حکایت کسی بود که
پر از فریادبود اما سکوت کرد تاهمه چیز را بشنود
دیدگاه ها (۴)

مــــردم اینجا چقدر "مهربانند" دیدند کفش ندارم برایم پاپوش د...

شکسپیر میگوید بعضی ها بزرگ زاده می شوندبعضی هابزرگی را باخود...

به تو میرسم تو بارون اگه حتی مرده باشیاگه حتی به غریبهدلتو س...

از دیوانه ای پرسیدن:چه کسی را بیشتر دوست داری؟گفت:عشقم.گفتن ...

به ژرفای دریا می‌سپارم واپسین واژه‌هایمتا اگر روزی خاطر کسی ...

من همیشه تو زندگیم سولی بودمو کاشکی خودکشی میکردم چون برا هی...

بعضی دردها نه توی گلو جا می‌گیرن، نه فقط توی دل؛ تمام وجود آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط