چه خورشیدی دمید از گوشه ی اشراق آغازت

چه خورشیدی دمید از گوشه ی اشراق آغازت
که اهل خاک را سر مست کرد از شوق پروازت؟!
.
چرا کنج قفس سر در پر خود کرده ای, ای غم؟
بخوان تا باز آزادم کنی با سوز آوازت
.
مگر نام تو را موسی نبرد آن روز  با دریا
چه شد لشکر کشی ها در شب جادوی اعجازت؟
.
در این بی مشرقی تنها به حال خویش می گریم
به یاد روز و شب هایی که با چشم پر از رازت...
.
چه باقی مانده از من جز همین یک شانه با گیسو
چه باقی مانده جز چنگی که خشکیده است بر سازت!
.
دیدگاه ها (۶)

آه ای پاییزپاییز برگ ریزای گریزان ز روز های بلند گرم!نفست اب...

آه ای پاییزپاییز برگ ریزای گریزان ز روز های بلند گرم!نفست اب...

بهروز پیری شاعر کوهدشتی

جعفر درویشیان شاعر کرمانشاهی

#درین‌شب‌های‌مهتابی‌که‌می‌گردم‌میان‌بیشه‌های‌سبز ِ‌گیلان با ...

حسن روشان

سید جعفر عزیزی

حسن زینلی مقدم شاعر زاهدانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط