بسم رب الشهدا و الصدیقین

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شب جمعه در بالکن اتاقمان در بیمارستان پادگان سرپل ذهاب بودیم. در مقابل اتاق ما ماشین حمل پیکر شهدا قرار داشت. ناگهان احساس کردم بوی تند گلاب فضای اطراف را پر کرده، گویی آن جا را با گلاب شسته اند، اما گلاب و عطری در کار نبود.
تمام آن رایحه ی دل انگیز مربوط به جنازه ی دو شهید بود که در آن ماشین قرار داشتند. پس از آن که پیکر مطهر شهدا را بردند، دیگر اثری از بوی گلاب در آن جا وجود نداشت.

راوی : خانم مهری یزدانی

شادی روح شهدا امام شهدا صلوات
http://line.me/ti/p/%40yck0500m
التماس دعا
دیدگاه ها (۱)

قسمت بیست و دوم: قتلگاهی به نام ایران دیگه هیچ چیز برام مهم ...

" دیالــوگ مانـدگار مختارنامہ "" تـو چرا از قافـلہ ۍ عشـق جا...

قسمت بیست و یکم: قدم نو رسیده اسمش رو گذاشت آرتا ... وقتی فه...

داستان بسیار زیبا از استاد پناهیان.یکی از فرماندهان خلبان ار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط