همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 39.

"ویو جئون جونگ کوک"

بعد از حرف آقای پارک...

فضای خونه خیلی آروم‌تر شده بود.

خانوم پارک داشت از گلدون‌های حیاط تعریف میکرد...

دوینم کم‌کم از اون استرس اولیه دراومده بود.

من اما...

نگاهی به ساعت مچیم انداختم.

۸:۲۵

جلسه ساعت نه بود.

و من...

مدیرعامل شرکتی بودم که اگه خودم دیر میرسیدم...

دیگه حق نداشتم از بقیه ایراد بگیرم.

یه نفس آروم کشیدم.

بعد رو به پدر و مادر دوین گفتم:

_«ببخشید...»

_«ولی فکر کنم کم‌کم باید بریم شرکت.»

آقای پارک لبخند زد.

_«درسته...»

_«کار از همه چیز مهم‌تره.»

خانوم پارک هم سر تکون داد.

_«ما هم زیاد مزاحمتون نمیشیم.»

بعد نگاهم افتاد به دوین.

بیچاره از وقتی پدر و مادرش اومده بودن...

هنوز درست باهاشون حرف نزده بود.

چند ثانیه فکر کردم...

بعد گفتم:

_«دوین.»

سرش رو بلند کرد.

+«هوم؟»

_«اگه دوست داری...»

_«تو بمون پیش خانواده‌ت.»

چشم‌هاش گرد شد.

+«ها؟»

_«من خودم میرم شرکت.»

+«ولی...»

شونه بالا انداختم.

_«به هر حال...»

_«رئیستم.»

یه لبخند خیلی کوچیک زدم.

_«خودم بهت مرخصی میدم.»

بعد...

یه چشمک ریز بهش زدم.

دوین انگار هنگ کرده بود.

فقط نگام میکرد.

بعد آروم زیر لب گفت:

+«تو...»

+«به من چشمک زدی؟»

لبخندمو جمع کردم.

_«شاید.»

+«نه...»

+«واقعا زدی.»

_«مدرک داری؟»

+«آره!»

_«شاهد؟»

+«چشم خودم!»

_«قابل قبول نیست.»

خواستم کاملاً جدی بمونم...

ولی گوشه لبم بالا رفت.

خانوم پارک که کل مکالمه رو دیده بود...

آروم خندید.

_«چقدر سر به سر هم میذارین.»

آقای پارک هم لبخند زد.

_«جَوونین دیگه.»

دوین با عجله گفت:

+«نه بابا...»

+«این فقط...»

+«رئیسه.»

من خیلی خونسرد گفتم:

_«رئیس مهربون.»

دوین با اخم نگام کرد.

+«مهربون؟»

_«بله.»

+«همون رئیسی که میخواست ساعت نه شب در رو روم قفل کنه؟»

لعنت.

یادم رفته بود.

خانوم پارک با تعجب گفت:

_«در رو قفل کنه؟»

آقای پارک هم ابروش بالا رفت.

_«این دیگه چه قانونیه؟»

دوین با یه لبخند شیطونی گفت:

+«بذارین براتون تعریف کنم...»

همون لحظه سریع حرفش رو قطع کردم.

_«شوخی میکردیم.»

+«ها؟»

_«شوخی بود.»

+«ولی—»

_«شوخی.»

نگاهم کردم.

اونم نگاهم کرد.

بعد خیلی آروم، فقط طوری که خودش بشنوه، گفتم:

_«اگه الان تعریفش کنی...»

_«مرخصی هم کنسل میشه.»

دوین چشم‌هاش ریز شد.

+«تهدیدم میکنی؟»

_«نه.»

_«دارم از اختیارات مدیریتی استفاده میکنم.»

دوین با حرص زیر لب گفت:

+«از خودراضی...»

لبخندم عمیق‌تر شد.

_«شنیدم.»

+«قرارم همین بود.»

و برای اولین بار...

خانوم و آقای پارک با خیال راحت به هم نگاه کردن.

انگار با خودشون فکر میکردن...

شاید این دوتا، بیشتر از چیزی که خودشون قبول دارن، با هم جور در میان.
دیدگاه ها (۱۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

#in_your_eyes part_85ویو کایلایک روز از مرخص شدنم گذشته بود....

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "37""ویو جئون آنجلینا"هنوز...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_10ویو میراعصر شده بودتوی ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

پارت ۱ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه شب_یونگی:ساعت نزدیک ۱۲ شب بود و هنو...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

My_idol

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط