مال من باش
مال من باش
Part:6
ـ ببخشید بانووو ، یچیزی میگم بین خودمون باشه ، قبول داری زن جونگکوک خیلی زشته؟ ولی من یکی که جرئت نمیکنم بگم ، چون قشنگ تکه بزرگم گوشمه...
ـ به من چه ، به من چه
ـ بازی کنیم؟
ـ تو سه سال دیگه ۱۸ سالت میشه هاا
ـ حالا هر چی ، بریم تو باغ قدم بزنیم؟؟ میوه هم میچینیم میخوریم.
ـ باشه.
رفتن توی باغ ، همون باغی که جونگ کوک حرفهای عاشقانه میزد و با لارا قدم میزد...
هر درخت حرفهای اونا رو حفظ کرده بود...
ـ جونگ هیون ، این بوته توت فرنگیه؟
ـ آره ، جونگ کوک اینو پنج ساله کاشته ، گفته میخوام به همسر آیندم بدمش..
~~~~۳ ماه بعد~~~~
عروسی جونگکوک.
هیونا توی محراب توی لباس سفید کنار داماد یعنی جونگ کوک وایساده بود...لارا هم توی لباس سیاه تماشا میکرد...درسته اون فقط یه بچه بود ، اما بچه ای که از وقت وقتی به دنیا اومد طعم عشقو چشید...
وقتی اونا زن و شوهر اعلام شدن اشک از چشم لارا ریخت..
تنها چیزی که زیر لبش گفت این بود که:
ـ تو باید مال من میشدی..احمق عوضی...
توی دستشویی تالار رفت و تا تونست گریه کرد...
~~~۶ سال بعد~~~
الان لارا ۱۷ سالشه ، جونگ کوک هم ۲۴... جونگ کوک ازدواج کرده و عاشقانه اون پیکمی رو میپرسته!
انگاری...انکاری عشق اولش همین دختره بوده...
لارا سعی میکنه جونگ کوک رو فراموش کنه اما هنوز ته قلبش اون حکمفرمانی میکنه..
باهم مثل یخ شده بودن..سعی میکردن تو مهمونی خانوادگی یکیشون نره...چرا؟ پسره الان مرد شده ، زن داره ، اشتباه بچگیش درست نیست جلو چشماش و جلوی زنش باشه باشه ـ دختره ، بی حیایی هست جلوی زنِ اشتباهِ بچگیش باشه!
لارا تمام سعیشو کرد تا درس بخونه ، کنکور داد و قبول شد ، چند ماه دیگه باید میرفت دانشگاه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
برگه قبولی کنکور توی دستش بود ، با خوشحالی در عمارت رو باز کرد...چیزی که دید براش عجیب بود ، خیلی زیاد! یعنی...یعنی چرا؟
ادامه دارد...
~~~
شرط؟
بانو
۲۰ لایک
کامنت هم حدس بزنید که چه اتفاقی قراره بیفته ، انتقادی ، پیشنهادی ، هر چی دوست داری فقط بذار.
Part:6
ـ ببخشید بانووو ، یچیزی میگم بین خودمون باشه ، قبول داری زن جونگکوک خیلی زشته؟ ولی من یکی که جرئت نمیکنم بگم ، چون قشنگ تکه بزرگم گوشمه...
ـ به من چه ، به من چه
ـ بازی کنیم؟
ـ تو سه سال دیگه ۱۸ سالت میشه هاا
ـ حالا هر چی ، بریم تو باغ قدم بزنیم؟؟ میوه هم میچینیم میخوریم.
ـ باشه.
رفتن توی باغ ، همون باغی که جونگ کوک حرفهای عاشقانه میزد و با لارا قدم میزد...
هر درخت حرفهای اونا رو حفظ کرده بود...
ـ جونگ هیون ، این بوته توت فرنگیه؟
ـ آره ، جونگ کوک اینو پنج ساله کاشته ، گفته میخوام به همسر آیندم بدمش..
~~~~۳ ماه بعد~~~~
عروسی جونگکوک.
هیونا توی محراب توی لباس سفید کنار داماد یعنی جونگ کوک وایساده بود...لارا هم توی لباس سیاه تماشا میکرد...درسته اون فقط یه بچه بود ، اما بچه ای که از وقت وقتی به دنیا اومد طعم عشقو چشید...
وقتی اونا زن و شوهر اعلام شدن اشک از چشم لارا ریخت..
تنها چیزی که زیر لبش گفت این بود که:
ـ تو باید مال من میشدی..احمق عوضی...
توی دستشویی تالار رفت و تا تونست گریه کرد...
~~~۶ سال بعد~~~
الان لارا ۱۷ سالشه ، جونگ کوک هم ۲۴... جونگ کوک ازدواج کرده و عاشقانه اون پیکمی رو میپرسته!
انگاری...انکاری عشق اولش همین دختره بوده...
لارا سعی میکنه جونگ کوک رو فراموش کنه اما هنوز ته قلبش اون حکمفرمانی میکنه..
باهم مثل یخ شده بودن..سعی میکردن تو مهمونی خانوادگی یکیشون نره...چرا؟ پسره الان مرد شده ، زن داره ، اشتباه بچگیش درست نیست جلو چشماش و جلوی زنش باشه باشه ـ دختره ، بی حیایی هست جلوی زنِ اشتباهِ بچگیش باشه!
لارا تمام سعیشو کرد تا درس بخونه ، کنکور داد و قبول شد ، چند ماه دیگه باید میرفت دانشگاه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
برگه قبولی کنکور توی دستش بود ، با خوشحالی در عمارت رو باز کرد...چیزی که دید براش عجیب بود ، خیلی زیاد! یعنی...یعنی چرا؟
ادامه دارد...
~~~
شرط؟
بانو
۲۰ لایک
کامنت هم حدس بزنید که چه اتفاقی قراره بیفته ، انتقادی ، پیشنهادی ، هر چی دوست داری فقط بذار.
- ۲۴۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط