ایستاده ام

ایستاده ام...
در ابتدای جاده ای بی انتها
نگاهم خیره مانده به دور دست ها

به همان نقطه ی بی انتهایی که نمی بینمش...

جاده مه گرفته

و هوا بارانی ست

و من خوب می دانم که چرا نمی بارد

هم قدم آرزوها و هم آغوش رویاها شده ام

و منتظر نسیمی هستم که بیاید و به من بگوید:

«بیا...درست آمدی

جاده ی خوشبختی همین جاست...»
دیدگاه ها (۳)

تنِ من آهنگی‌ستو تنِ تو کلمه‌یی که در آن می‌نشیند..تا نغمه‌ی...

ای آشنای دیروزبا چشم برهم زدنیغریبه های دیروز می شوند اشنای ...

گاهی چه بی اندازه دلتنگ می شومو دلتنگی برایم چه واژه ی غریبی...

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی:«تعطیل است...»و بچسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط