[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁷
ساعت از دوِ بامداد گذشته بود و سکوتِ سنگینی کلِ راهروهای طبقه بالا رو گرفته بود. صدای قدمهای سنگین و ناهماهنگِ جونکوک روی فرشِ نفیسِ راهرو پیچید. جونکوک و تهیونگ امشب حسابـی نوشیده بودند و بریز و بپاش کرده بودند؛ کتِ چرمیش توی دستش آویزون بود، دکمههای بالای پیراهنش باز شده بود و مستیِ عمیقی توی چشمهای تیرهاش میسوخت.
همون لحظه، درِ یکی از اتاقها باز شد و هَرین با یه لباسِ ساتنِ جذب آمد بیرون. تا چشمش افتاد به جونکوک که توی اون حالِ مستی و جذابیتِ بیحدومرز تکیه داده به دیوار، چشماش برق زد. فرصت رو غنیمت شمرد، سریع آمد جلو، بازوی عضلانیِ جونکوک رو گرفت و کشید سمتِ خودش:
«جونکوک... چقدر مستی! بیا ببرمت توی اتاقم تا استراحت کنی...»
هنوز هَرین دو قدم جونکوک رو نکشیده بود که آلیس از پیچِ راهرو پیدا شد. تا چشمش افتاد به دستهای هَرین دورِ کمر و بازوی جونکوک، حسادتِ عمیقی تمامِ وجودش رو سوزوند! آتشِ حسادت توی چشمهای خاکستریش زبانه کشید. با قدمهای بلند و سریع آمد جلو، دستِ هَرین رو با چنان قدرتی از جونکوک جدا کرد و پرت کرد اونطرف که هَرین خورد به دیوار!
هنوز هَرین به خودش نیامده بود که آلیس دستش رو برد بالا و سیلیِ محکم و پرصدایی خوابوند زیرِ گوشِ هَرین!
طپــاق!
صورتِ هَرین چرخید و دستش رو گذاشت روی گونهی داغش. آلیس با چشمهایی که خشم و حسادت ازش میبارید، چونهاش رو داد بالا، یه طعنهی سنگین زد و گفت:
«دستِ کثیفت رو از روی چیزی که مالِ تو نیست بردار! دفعاتِ بعدی فقط یه سیلی نمیخوری!»
جونکوک که با سرگیجه تکیه داده بود به دیوار، تا صدای آلیس رو شنید و تاریکیِ چشمهاش رو دید، لبخندی زد—لبخندی انقدر محکم، واقعی و پر از عشق که تا به حال هیچکس توی عمرش از کوه یخِ عمارت ندیده بود!
جونکوک یک گام آمد جلو، دقیقاً جلوی چشمهای شوکزده و پر از اشکِ هَرین، خم شد و لبهای داغش رو عمیق روی لبهای هلوییِ آلیس کوبید! بوسهی سطحی اما پر از حسِ مالکیت. بعد سرش رو افتاد روی شانهی آلیس، بدنش رو انداخت بغلِ آلیس، دستهاش رو دورِ کمرِ ظریفش حلقه کرد و زیر گوشش با صدای بم و خوابآلودش زمزمه کرد:
«خوابم میاد... خانمم...»
با شنیدنِ کلمهی «خانُمَم»، قند توی دلِ آلیس رسماً آب شد! تمامِ خشمش پر کشید رفت. آلیس دستش رو انداخت دورِ شانه و کمرِ جونکوک، با هر زوری که داشت سنگینیِ تنش رو تحمل کرد و بردش داخلِ اتاقِ خودِ جونکوک.
در رو با پا بست. آلیس جونکوک رو کشوند سمتِ تختِ بزرگ و افتادند روی تخت. آلیس خواست بلند بشه تا پتو رو بکشه رویش، اما جونکوک ولش نکرد! بازوهای قویش رو مثل زنجیر دورِ کمرِ آلیس محکمتر کرد و سرش رو فرو کرد توی گردنش.
آلیس لبخندِ شیطونی زد، از این فرصتِ مستیِ جونکوک استفاده کرد، سرش رو آورد جلو و زل زد توی چشمان خمارِ پسره:
«آقای یخی... مامانت بهت یاد نداده نباید دختری که دوستش نداری رو نبوسی؟»
جونکوک با اون چشمهای تیره و عمیقش خیره شد به چشمهای آلیس. پوزخندِ کمرنگ و جذابی زد، دستش رو برد توی موهای بسیار بلندِ آلیس و با صدای بم و خشدارش گفت:
«من کسی رو نبوسیدم... فقط کسی رو بوسیدم که عقل و قلبم رو دزدیده...»
اینبار دیگه قند که هیچ، تمامِ وجودِ آلیس توی دلش ذوب شد!
جونکوک بدون اینکه فرصتِ دیگهای به آلیس بده، غلت زد و خیمه زد روی تنِ ظریفِ آلیس. زل زد توی چشمان خاکستریش، خم شد و لبهاش رو عمیقتر، داغتر و پرحرارتتر از قبل بوسید. دستهای داغش روی بدنِ آلیس سرخوردند، آروم یقه و بندِ لباسش رو پایین کشید و فضای اتاق غرق در گرمای نفسها و عشقی شد که مدتی بود پشتِ کلکلهای لجبازانهشون پنهان کرده بودند...
ادامه دارد...
بلاخره به مراد دلتون رسیدین😃
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁷
ساعت از دوِ بامداد گذشته بود و سکوتِ سنگینی کلِ راهروهای طبقه بالا رو گرفته بود. صدای قدمهای سنگین و ناهماهنگِ جونکوک روی فرشِ نفیسِ راهرو پیچید. جونکوک و تهیونگ امشب حسابـی نوشیده بودند و بریز و بپاش کرده بودند؛ کتِ چرمیش توی دستش آویزون بود، دکمههای بالای پیراهنش باز شده بود و مستیِ عمیقی توی چشمهای تیرهاش میسوخت.
همون لحظه، درِ یکی از اتاقها باز شد و هَرین با یه لباسِ ساتنِ جذب آمد بیرون. تا چشمش افتاد به جونکوک که توی اون حالِ مستی و جذابیتِ بیحدومرز تکیه داده به دیوار، چشماش برق زد. فرصت رو غنیمت شمرد، سریع آمد جلو، بازوی عضلانیِ جونکوک رو گرفت و کشید سمتِ خودش:
«جونکوک... چقدر مستی! بیا ببرمت توی اتاقم تا استراحت کنی...»
هنوز هَرین دو قدم جونکوک رو نکشیده بود که آلیس از پیچِ راهرو پیدا شد. تا چشمش افتاد به دستهای هَرین دورِ کمر و بازوی جونکوک، حسادتِ عمیقی تمامِ وجودش رو سوزوند! آتشِ حسادت توی چشمهای خاکستریش زبانه کشید. با قدمهای بلند و سریع آمد جلو، دستِ هَرین رو با چنان قدرتی از جونکوک جدا کرد و پرت کرد اونطرف که هَرین خورد به دیوار!
هنوز هَرین به خودش نیامده بود که آلیس دستش رو برد بالا و سیلیِ محکم و پرصدایی خوابوند زیرِ گوشِ هَرین!
طپــاق!
صورتِ هَرین چرخید و دستش رو گذاشت روی گونهی داغش. آلیس با چشمهایی که خشم و حسادت ازش میبارید، چونهاش رو داد بالا، یه طعنهی سنگین زد و گفت:
«دستِ کثیفت رو از روی چیزی که مالِ تو نیست بردار! دفعاتِ بعدی فقط یه سیلی نمیخوری!»
جونکوک که با سرگیجه تکیه داده بود به دیوار، تا صدای آلیس رو شنید و تاریکیِ چشمهاش رو دید، لبخندی زد—لبخندی انقدر محکم، واقعی و پر از عشق که تا به حال هیچکس توی عمرش از کوه یخِ عمارت ندیده بود!
جونکوک یک گام آمد جلو، دقیقاً جلوی چشمهای شوکزده و پر از اشکِ هَرین، خم شد و لبهای داغش رو عمیق روی لبهای هلوییِ آلیس کوبید! بوسهی سطحی اما پر از حسِ مالکیت. بعد سرش رو افتاد روی شانهی آلیس، بدنش رو انداخت بغلِ آلیس، دستهاش رو دورِ کمرِ ظریفش حلقه کرد و زیر گوشش با صدای بم و خوابآلودش زمزمه کرد:
«خوابم میاد... خانمم...»
با شنیدنِ کلمهی «خانُمَم»، قند توی دلِ آلیس رسماً آب شد! تمامِ خشمش پر کشید رفت. آلیس دستش رو انداخت دورِ شانه و کمرِ جونکوک، با هر زوری که داشت سنگینیِ تنش رو تحمل کرد و بردش داخلِ اتاقِ خودِ جونکوک.
در رو با پا بست. آلیس جونکوک رو کشوند سمتِ تختِ بزرگ و افتادند روی تخت. آلیس خواست بلند بشه تا پتو رو بکشه رویش، اما جونکوک ولش نکرد! بازوهای قویش رو مثل زنجیر دورِ کمرِ آلیس محکمتر کرد و سرش رو فرو کرد توی گردنش.
آلیس لبخندِ شیطونی زد، از این فرصتِ مستیِ جونکوک استفاده کرد، سرش رو آورد جلو و زل زد توی چشمان خمارِ پسره:
«آقای یخی... مامانت بهت یاد نداده نباید دختری که دوستش نداری رو نبوسی؟»
جونکوک با اون چشمهای تیره و عمیقش خیره شد به چشمهای آلیس. پوزخندِ کمرنگ و جذابی زد، دستش رو برد توی موهای بسیار بلندِ آلیس و با صدای بم و خشدارش گفت:
«من کسی رو نبوسیدم... فقط کسی رو بوسیدم که عقل و قلبم رو دزدیده...»
اینبار دیگه قند که هیچ، تمامِ وجودِ آلیس توی دلش ذوب شد!
جونکوک بدون اینکه فرصتِ دیگهای به آلیس بده، غلت زد و خیمه زد روی تنِ ظریفِ آلیس. زل زد توی چشمان خاکستریش، خم شد و لبهاش رو عمیقتر، داغتر و پرحرارتتر از قبل بوسید. دستهای داغش روی بدنِ آلیس سرخوردند، آروم یقه و بندِ لباسش رو پایین کشید و فضای اتاق غرق در گرمای نفسها و عشقی شد که مدتی بود پشتِ کلکلهای لجبازانهشون پنهان کرده بودند...
ادامه دارد...
بلاخره به مراد دلتون رسیدین😃
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط