همهاش شده درد! زندگی را میگویم.
همهاش شده درد! زندگی را میگویم.
آنجا که دور و پرت پر است، اما...
احساس تنهایی میکنی! درد را با تکتک سلولهایت حس میکنی.
دلت یک خواب میخواهد، به اندازهی باقی عمرت!
هیچ امیدی نداری.
امیدت را ناامید کردند.
آه ای زندگی! دست نگه دار چرا اینقدر سخت شدی؟
چرا آدمها نامرد شدهاند؟
چرا تو را درک نمیکنند؟
چرا نمیخندند؟
نه! این باید تمام شود.
چرا! چرا این دردها تمامی ندارد؟
آنجا که دور و پرت پر است، اما...
احساس تنهایی میکنی! درد را با تکتک سلولهایت حس میکنی.
دلت یک خواب میخواهد، به اندازهی باقی عمرت!
هیچ امیدی نداری.
امیدت را ناامید کردند.
آه ای زندگی! دست نگه دار چرا اینقدر سخت شدی؟
چرا آدمها نامرد شدهاند؟
چرا تو را درک نمیکنند؟
چرا نمیخندند؟
نه! این باید تمام شود.
چرا! چرا این دردها تمامی ندارد؟
- ۸.۴k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط