قهوه ای دم کن برایم تا بیایم دیدنت

قهوه ای دم کُن برایم تا بیایم دیدنت
بیش از اینها کُن هوایم تا بیایم دیدنت
قصرِ آیینه بساز از خِشت خِشتِ آفتاب
دلبرِ پیکر طلایم! تا بیایم دیدنت
شانه بر مویت بزن وقتی که می آید نسیم
تازه کُن حال و هوایم تا بیایم دیدنت
زیرِ نم نم هایِ پاییزی به رویِ سنگفرش
فرش کن گُل زیرِ پایم تا بیایم دیدنت
نه! نگو بی پرده با مهتابِ پشتِ پنجره
از من و از ماجرایم تا بیایم دیدنت
همصدا با "هایده" بگذار از شب تا به صبح
"سر به رویِ شانه هایم" تا بیایم دیدنت
از جوانی تا به پیری پا به پایِ من بیا
پشتِ در بگذار عصایم تا بیایم دیدنت
این غزل "عشق" است، پس عشقِ مرا تکرار کن
تا بیایم، تا بیایم، تا بیایم دیدنت
دیدگاه ها (۱۲)

همه شب منتظرِ وعده ی فردا ماندی پشت هر پنجره مشغولِ تماشا ما...

قسم به صبر و تحمل که انتظار بس استنگاه خیره به افاق بی سوار ...

چون خدا دلتنگی اش گل کرد ، آدم آفریدمثل من بسیار ، اما مثل ت...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط