★دستبند ما؟!...p³
★دستبند ما؟!...p³
ادامه داد:"ببخشید جونگکوک واقعا عذر میخوام... ببین... خانوادهی من وقتی توی نوزده سالگی قرار گذاشته بودم، باهام خیلی بد رفتار کردن چون... فکر میکردن من میدونستم اون چجوری ادمیه... فکر میکردن من خبر دارم اون نزدیک ازدواج هم هست! اما من واقعا نمیدونستم داره ازدواج میکنه! اونا اصلا باورم نکردن و قرار گذاشتن رو برام ممنوع کردن! من میترسم بهشون بگم جونگکوک... "
فقط گفتم:"اوهوم... باشه! فردا میام به عنوان دوست دانشگاهیت خودمو معرفی میکنم... حالا لطفا از اینجا برو"
سرد صحبت میکردم و ارتباط چشمی نداشتم!
بعد چند لحظه، اومدم برم داخل خونه که یهو صدای گریه به گوشم خورد!
برگشتم و با چشمهای گریون لورا مواجه شدم...
در حین گریه زمزمه میکرد:"ببخشید جونگکوک... من متاسفم! من واقعا عذر میخوام..."
ازش ناراحتم اما طاقت دیدنش رو وقتی داره گریه میکنه ندارم... پس بغلش کردم و آروم گفتم:"هیش... نیازی به عذرخواهی نیست لورا..."
بعد یک مدت کوتاه؛ آروم شد...
وقتی اومدم دست هامو از دورش بردارم نذاشت و بغلم کرد!
لورا:
صبح با کلافگی بیدار شدم چون...
بعد یادآوری اون لحظات خجالت آمیز دیشب؛ واقعا کلافه میشدم یا بهتره بگم خجالت میکشیدم...
اون خواسته... گریه... بغل... و از همه بدتر بوسه!
اصلا نفهمیدم چیشد اما دقیقا بعد اینکه بغلش کردم بهش خیره شدم و بوسیدمش!
اون... اولین بوسهی من بود...
اون لحظه انگاری تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد جونگکوک بود و متوجه این بودم اما اصلا نمیتونم بوسه رو درک کنم و دلیلی براش پیدا کنم!
الان بعد این همه افکار حاضر میشم و به سمت دانشگاه میرم.
(*چهار ساعت بعد*)
خیلی خسته شدم...
وقتی کلاس های امروز تموم شدن تنها حسی که داشتم استرس بود چون به سمت رستوران بابا میرفتم و جونگکوک بهم پیام داده بود که تا دقایقی دیگه به اونجا میرسه...
تاکسی توقف کرد و من رسیدم!
جونگکوک وایساده بود...
_"س..سلام"
متوجه حضور من شد و گفت:"سلام لورا... دوست دانشگاهی"
چشمکی زد و خندید...
با هم وارد رستوران شدیم...
جونگکوک خودش رو معرفی کرد و پدرم ازش استقبال کرد.
بعد نشستن سر میز، از پدرم پرسیدم:"مامان کی میاد؟"
گفت:"الان میرسه..."
چشمم به گردنبند و دستبند جونگکوک افتاد و بدون اینکه کنترلی داشته باشم لبخندی روی لبم اومد!
همون گردنبند و دستبندی که بین تمام مهرههای سنگ؛ گرههای محکم و زیبایی وجود داشتن!
مادرم رسید...
با لبخند وارد شد و گفت:"سلام دخترم... سلا..."
لبخندش محو و حرفش قطع شده بود...
من و پدرم مدام میپرسیدیم:"خوبی؟ چیشد؟؟ اتفاقی افتاده؟"
بالاخره سکوت شکست و جونگکوک گفت:"سلام خانم کیم... من جونگکوک، دوست دانشگاهی لورا هستم"
مادرم محکم زد تو گوش جونگکوک!!
همه متعجب بودیم که مادرم داد زد:"اون گردنبند مسخره... تو با دختر من قرار میزاری؟؟؟ چطور جرعت میکنی دروغ به این بزرگی بگی؟؟ اون گردنبند تو کشوی تو هم بود لورا!! امروز وقتی دفترت رو گذاشتم تو کشوی کمدت دیدمش! بغل اون گردنبند تو یک کاغذ نوشته بود برای خانم کیم و آقای جئون... پس تو جئون هستی؛ اره؟؟؟"
مادرم... فهمیده بود!
فهمیده بود قرار میزارم!
خیلی حالم بد بود اما بعدش خیلی بدتر شد...
برادرم!
سوبین وارد رستوران شد!
کی از بوسان برگشته بود؟؟
چرا توی این زمان...
چرا توی این زمان عذاب دهنده و بد رسیده بود؟!
هیجانش زیاد شد؛ نه؟؟
_ آگاتا★
ادامه داد:"ببخشید جونگکوک واقعا عذر میخوام... ببین... خانوادهی من وقتی توی نوزده سالگی قرار گذاشته بودم، باهام خیلی بد رفتار کردن چون... فکر میکردن من میدونستم اون چجوری ادمیه... فکر میکردن من خبر دارم اون نزدیک ازدواج هم هست! اما من واقعا نمیدونستم داره ازدواج میکنه! اونا اصلا باورم نکردن و قرار گذاشتن رو برام ممنوع کردن! من میترسم بهشون بگم جونگکوک... "
فقط گفتم:"اوهوم... باشه! فردا میام به عنوان دوست دانشگاهیت خودمو معرفی میکنم... حالا لطفا از اینجا برو"
سرد صحبت میکردم و ارتباط چشمی نداشتم!
بعد چند لحظه، اومدم برم داخل خونه که یهو صدای گریه به گوشم خورد!
برگشتم و با چشمهای گریون لورا مواجه شدم...
در حین گریه زمزمه میکرد:"ببخشید جونگکوک... من متاسفم! من واقعا عذر میخوام..."
ازش ناراحتم اما طاقت دیدنش رو وقتی داره گریه میکنه ندارم... پس بغلش کردم و آروم گفتم:"هیش... نیازی به عذرخواهی نیست لورا..."
بعد یک مدت کوتاه؛ آروم شد...
وقتی اومدم دست هامو از دورش بردارم نذاشت و بغلم کرد!
لورا:
صبح با کلافگی بیدار شدم چون...
بعد یادآوری اون لحظات خجالت آمیز دیشب؛ واقعا کلافه میشدم یا بهتره بگم خجالت میکشیدم...
اون خواسته... گریه... بغل... و از همه بدتر بوسه!
اصلا نفهمیدم چیشد اما دقیقا بعد اینکه بغلش کردم بهش خیره شدم و بوسیدمش!
اون... اولین بوسهی من بود...
اون لحظه انگاری تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد جونگکوک بود و متوجه این بودم اما اصلا نمیتونم بوسه رو درک کنم و دلیلی براش پیدا کنم!
الان بعد این همه افکار حاضر میشم و به سمت دانشگاه میرم.
(*چهار ساعت بعد*)
خیلی خسته شدم...
وقتی کلاس های امروز تموم شدن تنها حسی که داشتم استرس بود چون به سمت رستوران بابا میرفتم و جونگکوک بهم پیام داده بود که تا دقایقی دیگه به اونجا میرسه...
تاکسی توقف کرد و من رسیدم!
جونگکوک وایساده بود...
_"س..سلام"
متوجه حضور من شد و گفت:"سلام لورا... دوست دانشگاهی"
چشمکی زد و خندید...
با هم وارد رستوران شدیم...
جونگکوک خودش رو معرفی کرد و پدرم ازش استقبال کرد.
بعد نشستن سر میز، از پدرم پرسیدم:"مامان کی میاد؟"
گفت:"الان میرسه..."
چشمم به گردنبند و دستبند جونگکوک افتاد و بدون اینکه کنترلی داشته باشم لبخندی روی لبم اومد!
همون گردنبند و دستبندی که بین تمام مهرههای سنگ؛ گرههای محکم و زیبایی وجود داشتن!
مادرم رسید...
با لبخند وارد شد و گفت:"سلام دخترم... سلا..."
لبخندش محو و حرفش قطع شده بود...
من و پدرم مدام میپرسیدیم:"خوبی؟ چیشد؟؟ اتفاقی افتاده؟"
بالاخره سکوت شکست و جونگکوک گفت:"سلام خانم کیم... من جونگکوک، دوست دانشگاهی لورا هستم"
مادرم محکم زد تو گوش جونگکوک!!
همه متعجب بودیم که مادرم داد زد:"اون گردنبند مسخره... تو با دختر من قرار میزاری؟؟؟ چطور جرعت میکنی دروغ به این بزرگی بگی؟؟ اون گردنبند تو کشوی تو هم بود لورا!! امروز وقتی دفترت رو گذاشتم تو کشوی کمدت دیدمش! بغل اون گردنبند تو یک کاغذ نوشته بود برای خانم کیم و آقای جئون... پس تو جئون هستی؛ اره؟؟؟"
مادرم... فهمیده بود!
فهمیده بود قرار میزارم!
خیلی حالم بد بود اما بعدش خیلی بدتر شد...
برادرم!
سوبین وارد رستوران شد!
کی از بوسان برگشته بود؟؟
چرا توی این زمان...
چرا توی این زمان عذاب دهنده و بد رسیده بود؟!
هیجانش زیاد شد؛ نه؟؟
_ آگاتا★
- ۶۸۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط