𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
زیر حلقه ی سمت راست.
p6
بعد از نفری صد تا شوت، تهیونگ روی زمین نشست. قلپی آب به سختی از گلوش پایین رفت.
مربیلی پیراهنش رو صاف کرد و دستی به موهاش کشید:« خسته نباشید بچه ها. »
همه سری تکون دادند و بعضی متقابلاً خسته نباشید گفتن.
عضلات بدن تهیونگ به قدری کوفته شده بودند که به سختی و تلو تلو خوران خودش رو جلو میکشید.
کولهاش رو روی سکوی سمت راست رها کرده بود. عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود.
با ساعدش پیشانی اش رو کمی پاک کرد.
شلوار نیم بگ مشکی و تیشرت قرمز رنگ اورسایزی که تا کرده بود و گوشه ی کیفش قرار داده بود رو بیرون آورد.
زبونه ی کفشش که کمی خم شده بود رو صاف کرد. با دستی شانهاش رو تکاند. نگاهی به جونگجه که کمی آنطرف تر ایستاده بود انداخت.
جونگجه معمولا بدون فکر با هرکسی صحبت میکرد، حتی با تهیونگ.
توی این دو هفته، جونگجه یک بار به تهیونگ گفته بود:« داداش، حقیقتا چهرت مخ منم میزنه حتی! »
و خیلی یهویی و بدون هیچ مقدمه ای با تهیونگ صحبت میکرد. این چیزی بود که باعث میشد تهیونگ خودش رو موظف بدونه که با جونگجه سلام و خداحافظی کنه. کاری که برای جونگجه حتی ارزش فکر کردن هم نداشت، اما برای تهیونگ.. اینکه شب های قبل از ملاقات با مردم راجب سلام کردن بهشون سناریو می ساخت غیر قابل انکار بود.
دست های تهیونگ کمی میلرزید. لرزشی که قابل تشخیص نبود.. اما تهیونگ احساسش میکرد.
جونگجه قبل از اینکه تهیونگ حرفی بزنه، با صدایی بلند گفت:« هیی رفیققق داری میری؟»
تهیونگ دستش رو پشت گردنش گذاشت و سری تکون داد و زیر لب هومی گفت.
جونگجه دستش رو سمت تهیونگ دراز کرد. تهیونگ با دیدن دست جونگجه، لحظه ای مکث کرد و بعد متقابلاً دستش رو دراز کرد.
تهیونگ لبخند زورکی از زد:« خسته نباشی، خدافظ. »
گوشه ی لب جونگجه بالا رفت. لبخند بزرگی روی صورتش نشست:« خسته نباشی داداش، بای بایی. »
تهیونگ سری تکون داد و دستش رو عقب کشید. فاصله ای که بین خودش و در بود رو با قدم های بلندی کمتر کرد.
درست همون لحظه، جونگجه با انگشت به تهیونگ اشاره کرد و به جمعیت کمی که هنوز در سالن باقی مانده بودند بلند گفت:« هی، این رفیقمون خیلی خوش قیافه نیست؟ »
جونگکوک که روی سکوی بالا کمی آنطرف تر ایستاده بود و شلوارش رو تا میکرد، با این حرف از طرف جونگجه، به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ با دست پاچگی درحالی که لبخندی اجباری زده بود و عرق از پیشانیاش میچکید سریع دستش رو به علامت مخالفت تکون:« اوه.. نه... نیستم... خدافظظ. »
زیر حلقه ی سمت راست.
p6
بعد از نفری صد تا شوت، تهیونگ روی زمین نشست. قلپی آب به سختی از گلوش پایین رفت.
مربیلی پیراهنش رو صاف کرد و دستی به موهاش کشید:« خسته نباشید بچه ها. »
همه سری تکون دادند و بعضی متقابلاً خسته نباشید گفتن.
عضلات بدن تهیونگ به قدری کوفته شده بودند که به سختی و تلو تلو خوران خودش رو جلو میکشید.
کولهاش رو روی سکوی سمت راست رها کرده بود. عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود.
با ساعدش پیشانی اش رو کمی پاک کرد.
شلوار نیم بگ مشکی و تیشرت قرمز رنگ اورسایزی که تا کرده بود و گوشه ی کیفش قرار داده بود رو بیرون آورد.
زبونه ی کفشش که کمی خم شده بود رو صاف کرد. با دستی شانهاش رو تکاند. نگاهی به جونگجه که کمی آنطرف تر ایستاده بود انداخت.
جونگجه معمولا بدون فکر با هرکسی صحبت میکرد، حتی با تهیونگ.
توی این دو هفته، جونگجه یک بار به تهیونگ گفته بود:« داداش، حقیقتا چهرت مخ منم میزنه حتی! »
و خیلی یهویی و بدون هیچ مقدمه ای با تهیونگ صحبت میکرد. این چیزی بود که باعث میشد تهیونگ خودش رو موظف بدونه که با جونگجه سلام و خداحافظی کنه. کاری که برای جونگجه حتی ارزش فکر کردن هم نداشت، اما برای تهیونگ.. اینکه شب های قبل از ملاقات با مردم راجب سلام کردن بهشون سناریو می ساخت غیر قابل انکار بود.
دست های تهیونگ کمی میلرزید. لرزشی که قابل تشخیص نبود.. اما تهیونگ احساسش میکرد.
جونگجه قبل از اینکه تهیونگ حرفی بزنه، با صدایی بلند گفت:« هیی رفیققق داری میری؟»
تهیونگ دستش رو پشت گردنش گذاشت و سری تکون داد و زیر لب هومی گفت.
جونگجه دستش رو سمت تهیونگ دراز کرد. تهیونگ با دیدن دست جونگجه، لحظه ای مکث کرد و بعد متقابلاً دستش رو دراز کرد.
تهیونگ لبخند زورکی از زد:« خسته نباشی، خدافظ. »
گوشه ی لب جونگجه بالا رفت. لبخند بزرگی روی صورتش نشست:« خسته نباشی داداش، بای بایی. »
تهیونگ سری تکون داد و دستش رو عقب کشید. فاصله ای که بین خودش و در بود رو با قدم های بلندی کمتر کرد.
درست همون لحظه، جونگجه با انگشت به تهیونگ اشاره کرد و به جمعیت کمی که هنوز در سالن باقی مانده بودند بلند گفت:« هی، این رفیقمون خیلی خوش قیافه نیست؟ »
جونگکوک که روی سکوی بالا کمی آنطرف تر ایستاده بود و شلوارش رو تا میکرد، با این حرف از طرف جونگجه، به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ با دست پاچگی درحالی که لبخندی اجباری زده بود و عرق از پیشانیاش میچکید سریع دستش رو به علامت مخالفت تکون:« اوه.. نه... نیستم... خدافظظ. »
- ۳.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط