𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
part:1
۱۶ نوامبر ۲۰۱۱
-چرا خوابت نمیبره پسرم؟
+نمیدونم،شاید چون فردا تولدمه*لبخند*
-بهتره بخوابی وگرنه سر تولدت چرت میزنی ها*لبخند*
+مامان!
-جانم!
+عشق یعنی چی؟
-چرا این سوال و میپرسی؟
+خب برام سوال شده!
-خب راستش!عشق قابل تعریف نیست،وقتی آدم عاشق میشه چشمم کسی رو جز اون یه نفر نمیبینه،وقتی کنار اون فرده لباش که هیچ قلبشم لبخند میزنه!عشق چیزی نیست که بشه با کلمات توصیفش کرد!عشق میتونه حالت های مختلفی داشته باشه،میتونه شیرین باشه،میتونه دردناک باشه،میتونه یکطرفه باشه...
ولی میخوام بهم یه قولی بدی چانی من
+چه قولی؟
-عشق چیزیه که باعث میشه خط بکشی روی تمام ممنوعه هات،میدونی اگه بخوام عشق و خلاصه کنم،عشق یه حس ممنوعه است،چون عشق کاری با آدم میکنه که بخوای اون آدم و مثله خدا بپرستی!ازت میخوام اگه یه روز عاشق شدی،پای اون عشق بمونی حتی اگه عالم و آدم مخالف این عشقت باشن،تو نباید پا پس بکشی!میخوام تا وقتی آدمی رو که میخوای پیدا نکردی الکی وارد رابطه نشی!نمیخوام مثله بچه های امروزی از روی هوس وارد رابطه بشی!میخوام عشقی رو پیدا کنی که اون مثله خدات باشه و تو هم مثله یه بنده عاشق اون و بپرستی!
+مامان!چجوری همچین حرف های قشنگی رو میزنی؟
-میدونی پسرم آدم وقتی عاشق میشه یه حرف هایی رو درک میکنه که قبلا حتی معنی اون کلمه ها رو نمیفهمیدن!این یعنی عشق!
-میدونم هنوز زوده که اینجور چیزا رو بفهمی ولی تو مثل بقیه ی بچه ها نیستی!تو یه چیزایی رو درک میکنی که حتی بزرگسالا هم درک نمیکنن!*لبخند*
+قول میدم مامان!قول میدم تا زمانی که همچین عشقی رو پیدا نکردم عاشق نشم!*لبخند
۱۷ نوامبر(زمان حال)
ویو بنگچان
+مامان لیلیوم برات آوردم!همون گل هایی که دوسشون داشتی!الان کنار بابا جات خوبه؟امیدوارم هر دوتون حالتون خوب باشه!
+مامان اون عشقی که ازش حرف میزدی کجاست؟چرا پیداش نمیشه؟مامان!خسته شدم،از این وضعیت خسته ام!ولی نگران نباش پسرت خیلی زود قراره انتقامت و بگیره!دیگه من اون پسر بچه ی کوچولو نیستم مامان!الان قلبم از سنگ هم سنگتره!از این روز متنفرم،همه روز تولدشون خوشحالن،ولی من چی؟میتونم خوشحال باشم؟در حالی که توی این روز دو نفر از عزیز ترینام و از دست دادم
+از انتظار خسته شدم دیگه کی قراره اونی که ازش حرف میزدی بیاد توی زندگیم تا من مثله یه معبود بپرستمش؟
ویو مین سول
+مامان چرا رفتی؟چرا؟
+نمیدونی دخترت دلش از اینی که هست کوچیکتره؟دخترت دیگه طاقت نداره مامان!دلم برات تنگ شده!یه هفته دیگه سالگرد رفتنته!چجوری دو ساله که من و ترک کردی؟
+مامان!چرا نیستی تا بغلم کنی و بگی"اشکال نداره مین سول من همه چی درست میشه"؟
+مامان!میخوام پیشت بمونم ولی گوشیم سوراخ شد بس که جیسونگ بهم زنگ زد مطمئنم پیدام کنه من و میکشه بخاطر اینکه بدون خبر اومدم اینجا
بوسه ای رو سنگ قبر کاشتم:دوست دارم
ویو بنگچان
+مامان دیگه وقت رفتنه!
خواستم برم که به یه دختر ریز جثه برخورد کردم خیالم راحت بود که من و نمیتونست ببینه چون ماسک زده بودم
با چشمای اشکی بهم خیره شد
اون چشم ها...چرا اینقدر زیبا بودن؟
اون ستاره های داخل چشماش که برق میزدن...ولی یه مشکلی بود...اون چشم ها...غمگین بودن
-معذرت میخوام،ببخشید حواسم نبود
+اشکال نداره
هنوزم چشمامون خیره به چشما های همدیگه بود که با یه صدا رشته ی نگاهمون پاره شد
ویو مین سول
داشتم سریع میدویدم که به یه مرد برخورد کردم
واییییی من چقدر حواس پرتم
نگاهم به نگاهش خیره موند
چشم هاش...انگار میخواست چیزی بهم بگه...ولی نمیدونستم چی؟...ولی چشم هاش غمگین و در عین حال بی حس بودن
بعد از اینکه معذرت خواهی کردم هنوز میتونستم نگاهش و روم حس کنم که یه صدای آشنا اومد
+جیسونگ!
بدون اینکه به اون مرد نگاه کنم به طرف جیسونگ دویدم و بغلش کردم
×دختره ی کله شق چرا گوشیت و جواب نمیدی!مردم و زنده شدم!اصن اینجا چیکار میکنی؟سالگرد مادرت که یه هفته دیگست!
+جیسونگ!دلم براش تنگ شده بود!
×گریه نکن!همه چیز درست میشه!
دست های گرم جیسونگ که روی موهام به صورت نوازش وار کشیده میشد بهم آرامش میداد
"تا قبل از این به عشق در نگاه اول باور نداشتم ولی وقتی چشم های اون و دیدم بیشتر از هر چیزی بهش ایمان آوردم"
"شنیدین میگن اولین عضوی که عاشق میشه چشم هاست؟اون روز دو چشم غمگین هم و ملاقات کردن!بنظرتون این عشق باعث میشه که مرحم درد های همدیگه بشن؟یا باعث درد کشیدن بیشتر هم میشن؟"
اینم از پارت اول💋
امیدوارم دوسش داشته باشید❤️🩹
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:1
۱۶ نوامبر ۲۰۱۱
-چرا خوابت نمیبره پسرم؟
+نمیدونم،شاید چون فردا تولدمه*لبخند*
-بهتره بخوابی وگرنه سر تولدت چرت میزنی ها*لبخند*
+مامان!
-جانم!
+عشق یعنی چی؟
-چرا این سوال و میپرسی؟
+خب برام سوال شده!
-خب راستش!عشق قابل تعریف نیست،وقتی آدم عاشق میشه چشمم کسی رو جز اون یه نفر نمیبینه،وقتی کنار اون فرده لباش که هیچ قلبشم لبخند میزنه!عشق چیزی نیست که بشه با کلمات توصیفش کرد!عشق میتونه حالت های مختلفی داشته باشه،میتونه شیرین باشه،میتونه دردناک باشه،میتونه یکطرفه باشه...
ولی میخوام بهم یه قولی بدی چانی من
+چه قولی؟
-عشق چیزیه که باعث میشه خط بکشی روی تمام ممنوعه هات،میدونی اگه بخوام عشق و خلاصه کنم،عشق یه حس ممنوعه است،چون عشق کاری با آدم میکنه که بخوای اون آدم و مثله خدا بپرستی!ازت میخوام اگه یه روز عاشق شدی،پای اون عشق بمونی حتی اگه عالم و آدم مخالف این عشقت باشن،تو نباید پا پس بکشی!میخوام تا وقتی آدمی رو که میخوای پیدا نکردی الکی وارد رابطه نشی!نمیخوام مثله بچه های امروزی از روی هوس وارد رابطه بشی!میخوام عشقی رو پیدا کنی که اون مثله خدات باشه و تو هم مثله یه بنده عاشق اون و بپرستی!
+مامان!چجوری همچین حرف های قشنگی رو میزنی؟
-میدونی پسرم آدم وقتی عاشق میشه یه حرف هایی رو درک میکنه که قبلا حتی معنی اون کلمه ها رو نمیفهمیدن!این یعنی عشق!
-میدونم هنوز زوده که اینجور چیزا رو بفهمی ولی تو مثل بقیه ی بچه ها نیستی!تو یه چیزایی رو درک میکنی که حتی بزرگسالا هم درک نمیکنن!*لبخند*
+قول میدم مامان!قول میدم تا زمانی که همچین عشقی رو پیدا نکردم عاشق نشم!*لبخند
۱۷ نوامبر(زمان حال)
ویو بنگچان
+مامان لیلیوم برات آوردم!همون گل هایی که دوسشون داشتی!الان کنار بابا جات خوبه؟امیدوارم هر دوتون حالتون خوب باشه!
+مامان اون عشقی که ازش حرف میزدی کجاست؟چرا پیداش نمیشه؟مامان!خسته شدم،از این وضعیت خسته ام!ولی نگران نباش پسرت خیلی زود قراره انتقامت و بگیره!دیگه من اون پسر بچه ی کوچولو نیستم مامان!الان قلبم از سنگ هم سنگتره!از این روز متنفرم،همه روز تولدشون خوشحالن،ولی من چی؟میتونم خوشحال باشم؟در حالی که توی این روز دو نفر از عزیز ترینام و از دست دادم
+از انتظار خسته شدم دیگه کی قراره اونی که ازش حرف میزدی بیاد توی زندگیم تا من مثله یه معبود بپرستمش؟
ویو مین سول
+مامان چرا رفتی؟چرا؟
+نمیدونی دخترت دلش از اینی که هست کوچیکتره؟دخترت دیگه طاقت نداره مامان!دلم برات تنگ شده!یه هفته دیگه سالگرد رفتنته!چجوری دو ساله که من و ترک کردی؟
+مامان!چرا نیستی تا بغلم کنی و بگی"اشکال نداره مین سول من همه چی درست میشه"؟
+مامان!میخوام پیشت بمونم ولی گوشیم سوراخ شد بس که جیسونگ بهم زنگ زد مطمئنم پیدام کنه من و میکشه بخاطر اینکه بدون خبر اومدم اینجا
بوسه ای رو سنگ قبر کاشتم:دوست دارم
ویو بنگچان
+مامان دیگه وقت رفتنه!
خواستم برم که به یه دختر ریز جثه برخورد کردم خیالم راحت بود که من و نمیتونست ببینه چون ماسک زده بودم
با چشمای اشکی بهم خیره شد
اون چشم ها...چرا اینقدر زیبا بودن؟
اون ستاره های داخل چشماش که برق میزدن...ولی یه مشکلی بود...اون چشم ها...غمگین بودن
-معذرت میخوام،ببخشید حواسم نبود
+اشکال نداره
هنوزم چشمامون خیره به چشما های همدیگه بود که با یه صدا رشته ی نگاهمون پاره شد
ویو مین سول
داشتم سریع میدویدم که به یه مرد برخورد کردم
واییییی من چقدر حواس پرتم
نگاهم به نگاهش خیره موند
چشم هاش...انگار میخواست چیزی بهم بگه...ولی نمیدونستم چی؟...ولی چشم هاش غمگین و در عین حال بی حس بودن
بعد از اینکه معذرت خواهی کردم هنوز میتونستم نگاهش و روم حس کنم که یه صدای آشنا اومد
+جیسونگ!
بدون اینکه به اون مرد نگاه کنم به طرف جیسونگ دویدم و بغلش کردم
×دختره ی کله شق چرا گوشیت و جواب نمیدی!مردم و زنده شدم!اصن اینجا چیکار میکنی؟سالگرد مادرت که یه هفته دیگست!
+جیسونگ!دلم براش تنگ شده بود!
×گریه نکن!همه چیز درست میشه!
دست های گرم جیسونگ که روی موهام به صورت نوازش وار کشیده میشد بهم آرامش میداد
"تا قبل از این به عشق در نگاه اول باور نداشتم ولی وقتی چشم های اون و دیدم بیشتر از هر چیزی بهش ایمان آوردم"
"شنیدین میگن اولین عضوی که عاشق میشه چشم هاست؟اون روز دو چشم غمگین هم و ملاقات کردن!بنظرتون این عشق باعث میشه که مرحم درد های همدیگه بشن؟یا باعث درد کشیدن بیشتر هم میشن؟"
اینم از پارت اول💋
امیدوارم دوسش داشته باشید❤️🩹
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱۶.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط