Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جین وو زود بلند شد و با لحن زود گفت
جین وو: صبر کن باید توضیح بدم
جو هیوک: چیو توضیح بدی مرد حسابی .. تو به جون دروغ گفتی تو به منم دروغ گفتی خیانت کار ..
جین وو: احمق بازی در نیار من مجبور بودم .. چون
جو هیوک: دروغ میگی فقد بخاطر پول بود درسته .. درست میگم
جین وو نفس عمیقی کشید و کلافه گفت
جین وو: هر چی میخواهی فکر کن .. قدم های محکمی بر روی زمین برداشت و سمته تخت قدم برداشت
جین وو: از اتاقم برو بیرون
مشغول خشک کردن موهایش شد به آرامی هر چندین تار موهایش را با حوله خشک میکرد و در دید آینه معشوق اش را رویتخت میدید که به خواب رفته بود چقدر از بودنش خوشحال بود
با آن موهای خیس و حوله دوره سینه هایش سمته تخت رفت و بعد از دراز کشیدم کنار معشوق اش دستش به لب هایش کشید و گفت
ات : پاشو عشق من ...
جونکوک کمی تکان خورد و بعد با لبخند چشم باز کرد و گفت
جونکوک: ساعت چنده ..
ات: ۱۲ ظهر
جونکوک بلافاصله رویتخت نشست و دستی به چشم هایش کشید جونکوک: دیر شده که
ات: آره خب دیشب تا ساعت زیادی بیدار بودیم
جونکوک نگاهی به دخترک انداخت و گفت
جونکوک: چرا لباس نپوشیدی زود باش برو لباست رو بپوش مریض میشی
دخترک متقابل خندیدن و از روی تخت بلند شد سمته کمد رفت و مشغول برداشت لباسش شد
ات: جونکوکم
پسره به شیوه استراحت لم داد روی تخت و به دخترک چشم دوخت
جونکوک : بله
ات: سیندی رو از کجا میشناسی ها
جونکوک : خب راستش میشه گفت همسر اول پدرم بود حتی دا کیونگ دختر اونه
دخترک شوکه سمتش چرخید و لباس به دست سمته تخت رفت مشخص بود که لباس جونکوک بود پس رویتخت کنار جونکوک گذاشت
ات: باور نمیشه اون لعنتی .. واقعا شوکه شدم
جونکوک: تو از کجا سیندی رو میشناختی
ات: راستش اونجا یعنی تو عمارتش کار میکردم وقتی گردنبد گرون قیمتش گم شد گفت که من دزدیدمش برای همین باید براش کاری انجام بدم مثلا مخ زدن صاحب عمارت خاکستری
لبخندی زد و جلو معشوق اش روی تخت نشست جونکوک کمی بهش نزدیک شد و با لبخند و لحن شیطون گفت
جونکوک: خوب چطور پیشرفته مخشو زدی
دخترک خنده ای کرد و گفت
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جین وو زود بلند شد و با لحن زود گفت
جین وو: صبر کن باید توضیح بدم
جو هیوک: چیو توضیح بدی مرد حسابی .. تو به جون دروغ گفتی تو به منم دروغ گفتی خیانت کار ..
جین وو: احمق بازی در نیار من مجبور بودم .. چون
جو هیوک: دروغ میگی فقد بخاطر پول بود درسته .. درست میگم
جین وو نفس عمیقی کشید و کلافه گفت
جین وو: هر چی میخواهی فکر کن .. قدم های محکمی بر روی زمین برداشت و سمته تخت قدم برداشت
جین وو: از اتاقم برو بیرون
مشغول خشک کردن موهایش شد به آرامی هر چندین تار موهایش را با حوله خشک میکرد و در دید آینه معشوق اش را رویتخت میدید که به خواب رفته بود چقدر از بودنش خوشحال بود
با آن موهای خیس و حوله دوره سینه هایش سمته تخت رفت و بعد از دراز کشیدم کنار معشوق اش دستش به لب هایش کشید و گفت
ات : پاشو عشق من ...
جونکوک کمی تکان خورد و بعد با لبخند چشم باز کرد و گفت
جونکوک: ساعت چنده ..
ات: ۱۲ ظهر
جونکوک بلافاصله رویتخت نشست و دستی به چشم هایش کشید جونکوک: دیر شده که
ات: آره خب دیشب تا ساعت زیادی بیدار بودیم
جونکوک نگاهی به دخترک انداخت و گفت
جونکوک: چرا لباس نپوشیدی زود باش برو لباست رو بپوش مریض میشی
دخترک متقابل خندیدن و از روی تخت بلند شد سمته کمد رفت و مشغول برداشت لباسش شد
ات: جونکوکم
پسره به شیوه استراحت لم داد روی تخت و به دخترک چشم دوخت
جونکوک : بله
ات: سیندی رو از کجا میشناسی ها
جونکوک : خب راستش میشه گفت همسر اول پدرم بود حتی دا کیونگ دختر اونه
دخترک شوکه سمتش چرخید و لباس به دست سمته تخت رفت مشخص بود که لباس جونکوک بود پس رویتخت کنار جونکوک گذاشت
ات: باور نمیشه اون لعنتی .. واقعا شوکه شدم
جونکوک: تو از کجا سیندی رو میشناختی
ات: راستش اونجا یعنی تو عمارتش کار میکردم وقتی گردنبد گرون قیمتش گم شد گفت که من دزدیدمش برای همین باید براش کاری انجام بدم مثلا مخ زدن صاحب عمارت خاکستری
لبخندی زد و جلو معشوق اش روی تخت نشست جونکوک کمی بهش نزدیک شد و با لبخند و لحن شیطون گفت
جونکوک: خوب چطور پیشرفته مخشو زدی
دخترک خنده ای کرد و گفت
- ۱۹.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط